زبان سرخ میخواهم...

زل میزند در چشم هایم  و با ذوق و شوق تعریف میکند برایم. تن صدایش بالا و پایین میشود ، چشم هایش

گاهی برق میزند و خنده ای میکند، خنده ای از ته دل.تند تند تعریف میکند از اتفاق هایی که برایش افتاده و

اتفاق هایی که آرزو دارد برایش بیفتد ، همه را هم با ذوق میگوید.من، من اما ، همینطور آرام نگاهش میکنم،

گاهی چشم هایم را پایین می اندازم و گاهی با دیدن ذوق و شوقش یک خنده ی تلخ تحویلش میدهم، گاهی

هم یک حرف هایی میزنم ؛ یک حرفهایی را به آرامی میگویم برایش.هی با خودم میگویم این که خوب میداند

من این حرفها را دوست ندارم، شنیدنش  اذیتم میکند ، خوب میداند که  شنیدن این حرفها از زبان یکی از

عزیزترین کسانم چقدر آزارم میدهد، چرا به من میگوید؟!!! چرا احساس میکند من باید این ها را بدانم؟!!! دعا

دعا میکنم زودتر حرفهایش تمام شود  و منم خلاص شوم از این همه ولوله ای که در درونم هست؛ از آن

حرفهایی که انبار شده ته دلم،  از آن حرفهایی که میدانم محکم باید بگویمشان ولی نمی گویم! نمی گویم چون

فکر میکنم شاید جایش نباشد ، چون فکر میکنم باید یک موقعیت ناب پیدا کنم! نمی گویم  چون نمیتوانم ذوق و

شوقش را ندید بگیرم فکر میکنم همان خنده ی تلخ و سر به زیر انداختن و همان حرفهای در گوشیم برایش

کافی ست!

 چقدر بدم می آید از این موقعیت ها، ازین موقعیت هایی که زبانت باید حرف بزند ولی نمیزند، ازین موقعیت

ها که باید محکم باشی ولی نیستی... البته مشکل موقعیت ها نیست ، مشکل آن آدم ها هم نیستند،

مشکل خودت هستی... گرچه معتقدی ، مومن اگر مومن باشد عملش خیلی حرف ها را میزند...  که مومن

اگر مومن باشد حتی حضورش خودش کلی حرف دارد ، حضورش خودش نهی کننده خیلی از اشتباهات است...

باهوش ها به بهشت میروند

نمیدانم قدیم ها هم اینطور بود ؛ زمان کودکی پدر و مادرهایمان را می گویم.آن زمان هم همه مشتاق بودند

بچه  هایشان را "باهوش" نشان دهند؟! دوست داشتند بچه شان در جمع یک کاری کند و بعد مادرشان بگوید

"این بچه خیلی باهوش است"؟ یا نه همین که بچه شان تپل بود یا شیطونی میکرد یا با ادب بود برایشان خیلی

اهمیت داشت!!!

نمیدانم دقیقا از چه زمانی تب" باهوش بودن" و "سعی در باهوش کردن بچه ها" به وجود آمد، ولی هرچه فکر

میکنم این جمله ی " این بچه خیلی باهوشه" را درباره همه ی بچه ها شنیده ام!یعنی هرچه دارم فکر میکنم به

بچه های دور و برم میبینم که همه شان با هوش اند! یعنی همه شان طبق نظر پدر و مادرشان بچه های نه تنها

باهوش، بلکه بسیار باهوش اند! قطعا پدر و مادر ها اشتباه نمیکنند و بچه هایشان کارهایی میکنند که باهوش

لقب میگیرند ولی نکته اینجاست که نه تنها بچه ی آنها که همه ی بچه ها یک حرکت رو به جلو داشته اند! درواقع

بچه های الان با بچه گی های ما قابل مقایسه نیستند؛ باهوش شده اند ، زرنگ شده اند، بیشتر میفهمند،

درکشان بالاتر است. ولی خب این یک نکته همه گیر است! اشتباهاشان هم همین است که این همه گیر بودن

را قبول نمیکنند...

و بعد دو تا اتفاق خیلی بد برای این بچه ها می افتد؛ بچه هایی که انقدر "با هوش " لقب گرفته اند خودشان را

متفاوت و خاص می بینند و بقیه را کودن و احمق! بچه هایی که همیشه دلیلی برای خندیدن به بقیه  دارند که

"فلانی نمیفهمد یا خنگ است یا ..." این خود برتر بینی اولین و بدترین نتیجه باهوش خواندن مداوم بچه هاست.

دومین اتفاق اینکه، بچه هایی که خودشان را باهوش میدانند تنبل میشوند ! کمتر تلاش میکنند! کمتر درس

میخوانند و گاهی اصلا درس نمیخوانند! چون که باهوش اند!حتی اگر نمره هایشان هم کم شود باز هم از طرف

پدر و مادرهایشان باهوش خطاب میشنود" تو درس نخونده این شدی درس بخونی از همه جلو میزنی" و بچه

هایی که هی تلاش نمیکنند و هی باهوش خوانده میشوند و هی تلاش نمیکنند و هی باهوش خوانده

میشوند...

به خاطر همین دو تا اتفاق بد، من ترجیح میدهم هیچ بچه ای را باهوش خطاب نکنم مگر اینکه واقعا کار خاص و

متمایزی انجام دهد.ترجیح میدهم بچه ای باهوش خطاب نشود ولی همیشه پرتلاش باشد...

شیطان کارش را خوب بلد است...

منتهای هر ذکر و عبادتی در نماز است ؛ با وجود این هرکه ملاحظه ی حال خود را نماید می یابد که افکار ردیه و

باطل در حال نماز بیشتر ، بلکه آنچه از وسایل دنیا گمشده در نماز پیدا میشود و آنچه فراموش شده در آن وقت به

خاطر می رسد.

سر در این ، آن است که چون نماز بالاترین عبادت و مشتمل بر سجده است که شیطان به واسطه ترک آن

مطرود و مردود شده ، در آن وقت عداوت و حسد شیطان به هیجان می آید و لشکر آن اطراف دل را فرا میگیرد و

از چپ و راست هجوم، واز پیش و پس حمله میکنند و حجره و بازار و دکان و انبار و محاسبه شرکا و جواب

دشمنان را بر دل القا میکنند که مبادا چنین عبادتی از او به درجه قبول و وصول و سجده ای که موجب لعن او شد

از او مقبول گردد...

کتاب شریف معراج السعادت       


آن روز آفتاب ، نه و نیم طلوع کرد


آدمهای معمولی با کوچکترین اتفاقی دلشان هزار تکه میشود! هزار فکر خوب و بد در ذهنشان رژه میرود.خدا

نکند روال عادی زندگی کمی تغییر کند، آن وقت دیگر کل زندگیشان تحت تاثیر قرار میگیرد ! آدم های معمولی

وقتی یک اتفاق برایشان می افتد یا انقدر خوشحال میشوند که گویی تا آخر عمرشان بر همین منوال است یا

آنقدر ناراحت میشوند که انگار تمام غم های عالم در دلشان جمع شده است.به زمین و زمان چنگ میزنند که

خلاص شوند.آدم های معمولی مثل یک گیاه ضعیف اند ؛ شبیه همان هایی که با هر بادی متزلزل میشوند. 


آدمهای بزرگ اما برایشان فرقی نمیکند!برایشان فرقی نمیکند چه اتفاقی برایشان افتاده ،برایشان مهم نیست

الان در فقر هستند یا ثروت، در بیماری هستند یا سلامت، نه از دوستی مردم شاد میشوند نه از دشمنیشان

غمگین، نه از مدحشان خشنود میشوند نه از مذمتشان غمگین.اصلا بالا و پایین دنیا برایشان فرقی ندارد. همان

ها که همه ی حواسشان به خداست و جز او از هیچ چیز نمیترسند. خدا هم در عوض، همه ی چیزها را ازشان

می ترساند! همانطور که کسی اگر از خدا نترسد ،خدا او را از همه چیز میترساند1! اگر جزو این آدمهای بزرگ

باشی دیگر اصلا برایت مهم نیست که چهارده سال از وطنت دور باشی، چهارده سال از وطن دورت کرده اند و

حالا بعد از این همه وقت، بر می گردی،  برایت مهم نیست چشم امید همه ی ملت به توست، همه منتظر

آمدنت هستند، برایت مهم نیست که جانت در خطر هست و ازسوی خیلی ها تهدید شده ای، خیلی ها گفته

اند کودتا می شود! برایت مهم نیست کل کشور چراغانی شده و گلباران برای ورودت، اینکه همه گوش به فرمان

تو اند .  برایت اهمیت ندارد که قبل تر هواپیمایی که قرار بوده تو را بیاورد مورد حمله قرار گفته ! اصلا اینها برایت

مهم نیست چون دلت از کوه محکم تر است2...

امام که باشی وقتی بعد از چهارده سال به وطنت برگردی آن وقت در جواب خبرنگار  که می پرسد "چه

احساسی دارید؟"  می گویی "هیچ!"


پی نوشت :

1- حضرت رسول (ص)  میفرمایند : " هر که از خدا بترسد خدا همه ی چیزها از او میترساند و هرکه از خدانترسد خدا او را ار همه چیز میترساند"

2- امام علی علیه السلام


رهایی از آن بندگی ست...


چادر من لباس متهمان در دادگاه یا زندان نیست

چادر من برای نشان دادن فقر در فیلم ها نیست

چادر من برای رفتن به اماکن زیارتی نیست

چادر من تاج بندگی من است

بگذار به چادرم مدام پیله کنند ، به پروانه شدن می ارزد...

واقعا قالیباف روش میشه تو چشم مردم نگاه کنه!!!

آدم در منطق بعضی آدم ها می ماند! یعنی انقدر که این آدم ها اهل ارتباط دادن منطقی امور به هم و یافتن

رابطه های علی و معلولی هستند که موجب شادمانی روح ارسطو میشوند.این افراد اگر در زمان ارسطو بودند

حتما یک نشان ویژه دریافت میکردند!نمونه اش "به دلیل سهل‌انگاری نیروهای آتش‌نشانی در استفاده از

تجهیزات ، باید قالیباف شهردار تهران استعفا دهد!" ما ضمن تقدیر و تشکر از ایشان بابت این همه منطق که

سهل انگاری در نظر شما چیست؟!حضور به موقع در مکان ؟!شرایط محیط به دلیل عدم امکان استفاده از تشک

نجات ؟!نجات بیست و پنج نفر؟!به مواردی دیگر از این دست استدلالات کاملا منطقی اشاره میکنیم که به زودی

شاهدشان خواهیم بود!


موقعیت اول : بیمارستان - بخش کودکان

همراه بیمار اول : بچه تون چی شده ؟!

همراه بیمار دوم : (با حالت ناراحتی و خشم توامان!) : پارک بودیم ، بچم داشت بازی میکرد جلوی حوض ، بعد

چون اونجا خیس بوده محکم میخوره زمین و سرش خون میاد گفتن بخیه میخواد.

همراه بیمار اول : ای بابا.شما حواستون بهش نبود ؟!

همراه بیمار دوم : وااا خانوم بچه ی سه ساله مگه مراقبت میخواد!؟داشت برای خودش بازی میکرد. شمام

حرفایی میزنیا؛ تقصیر مانیست که ، همش تقصیر این قالیبافه. اگه دور حوض رو نرده میکشید بچه نمیتونست

بره اونجا!!! الانم شوهرم رفته شهرداری شکایت کنه!

همراه بیمار اول : آره والا.راست میگی! واقعا قالیباف روش میشه تو چشم مردم نگاه کنه با این کارش!!!!!


موقعیت دوم : وسط خیابان

اولی : آقا حواست کجاست ؟

دومی ( در حال بلند شدن از روی زمین و تکان دادن بلوز و شلوار خاکی و کاملا عصبانی) : آقا من حواسم کاملا

جمعه.این دوچرخه ی مسخره یه جای کارش ایراد داره . ترمز نگرفت منم خوردم به شما.فعلا که همه ی وسایل

من پخشه زمینه!!! اه اه اه این قالیبافم با این کاراش!!!

اولی : آقا چه ربطی داره به قالیباف؟!

دومی : بابا این دوچرخه رو از این خانه ی دوچرخه شهرداری گرفتم...

اولی: آهان. ولی کوتاه نیای ها!

دومی نه بابا همین الان میخوام برم شکایت کنم ازین قالیباف!!!


موقعیت سوم : پل خیابان بوق

اولی: شنیدی میگن یه نفر اینجا خودکشی کرده؟!

دومی: آره بابا.حالا چرا؟!

اولی: چراش که مهم نیست!!!!باید بیینی برای چی اینجا اومده خودکشی کنه ؛چرا نرفته بالای خونه

خودشون!!!؟

دومی: آره خب.به نظرت چرا؟!

اولی: واقعا یه عده کارشونو درست انجام نمیدن بقیه رو بدبخت میکنن!وقتی میان یه پل میسازن خب چه لزومی

داره انقد بلند بسازند!!!یه کم کوتاه تر! خب تو که حالا بلند ساختی وقتی میبینی پایینش این همه ماشین با

سرعت رد میشن حداقل یه دست انداز بذار وسط بزرگراه !!!!!!که یکی ام پرید، زیر ماشین له نشه!

اولی: ئه ئه ئه راست میگیا.دیگه مطمئن شدم قالیباف باید استعفا بده!!!


موقعیت چهارم: تحصن روبه روی شهرداری تهران

خبرنگار: آقا شما برای چی اینجا جمع شدین؟!

مرد : ما فقط خواستار استعفای قالیباف هستیم!!!

خبرنگار : چرا؟!!!

مرد:  :آقا پخش میشه از تلویزیون؟!

خبرنگار : بله !

مرد ( صدایش را صاف میکند): ببین آقا ! ما همه دست فروشیم.تو سرما و گرما و تابستون و زمستون میریم کار

میکنیم .زیر آفتاب ،زیر بارون ،زیر برف.اونم تو پیاده رو! بعد این درسته شهرداری به جای اینکه بیاد یه مغازه ،حالا

مغازه هیچی یه دکه به هرکدوممون بده،  تازه وسط کار و کاسبیمون یهو میاد بساطمون رو جمع میکنه؟!بهشون

میگیم چرا؟!!!میگن مغازه دارا شاکی ان از دستتون. مردم شاکی ان .محل رفت و آمد رو گرفتین؟!!!آخه برادر

من واقعا این حرف منطقیه ؟!نه من از شما میپرسم، منطقیه؟!!!!

خبرنگار: (با چشمهایی از حدقه در آمده )  : چی بگم والا!

مرد: ما فقط حرفمون یکیه. کوتاهم نمیایم .قالیباف باید بره!!!!


بعدن نوشت : جان انسان ارزش دارد.خیلی هم ارزش دارد.ولی گاهی اوقات بعضی ها دیگر حرفشان خیلی مضحک و خنده دار است....

من میدانم ؛ آن کتابی که دست پسرک وبلاگم هست عربی ست!


اتوبوس که در ایستگاه می ایستد ، سه دختر دبیرستانی کتاب به دست وارد میشوند. " من درس نخوندم ،

خیلی استرس دارم"  آن دونفر دیگر اما سرشان در کتاب است. " مقصوره همونیه که آخرش الف داره ، منقوصم

میشه همونی که تهش یا میگیره"  کتاب عربی را که دستشان می بینم  تمام حواسم بهشان است.  " البته

اگه جزو اصلی اسم باشه"  اینها را در دلم میگویم!مثلا برای تکمیل تعریف منقوص و مقصور! چقدر دلم

میخواهد بروم کنارشان بنشینم و همین حرفم را بلند بگویم اطلاعاتشان کامل شود. دلم میخواهد بروم

کتابشان را بگیرم و ببینم اصلا تغییری کرده. اصلا بشینم هی برایشان توضیح دهم اعلال قلب و حذف را ، اینکه

حال و مفعول له و تمییز را چجوری تشخیص دهیم. بدل و عطف بیان را هم ! اصلا هرچه سوال دارند من

برایشان توضیح دهم.هی بپرسند و من جواب بدهم و باز هم بپرسند و من جواب بدهم و باز بپرسند ...!بعد

خنده ام میگیرد! من که  حوصله ی حرفهای طولانی و خواندن های طولانی و مطالب طولانی را

ندارم  به عربی که میرسد قضیه فرق میکند برایم!حاضرم ساعت ها راجع بهش حرف بزنم و حرف بشنوم! این

علاقه ام به عربی را حتی میشود در بین کتاب هایم هم دید.اینکه از بین آن همه کتاب و جزوه سال های

دبیرستان ، فقط  کتاب های عربی و جزوه و حتی کتاب تست عربی ام را  نگه  داشته ام. به این فکر میکنم که

قطعا یکی از آروزهای حال و آینده من تدریس عربیست.چقدر واقعا لذت بخش است.حتی فکرش...


استاد برگه های عربی را صحیح کرده است. دوستم با تعجب می گوید  " ئه هانیه تو چرا نوزده شدی؟!"  من که

اصلا حواسم به نمره ام نیست دارم برگه ام را نگاه میکنم.جز یک مورد کوچک که می شد اصلا در نظرش نگیری

،اصلا اشتباه ندارم! وقت کلاس که تمام میشود سریع می روم دنبال استاد که سوالی را که چند روزی است در

ذهنم وول میخورد را بپرسم. "بخشید استاد..."  نمیگذارند ادامه ی حرفم را بزنم انگار منتظر بودند من بروم و

این حرفها را به من بگویند " خانوم میم خیلی خوب نوشته بودید.خیلی.( عربی ما بیشتر سوالهایش توضیحی

ست) فقط یک نکات ریزی رو ننوشته بودید که من اونا رو از بچه ها  غلط نگرفتم ولی ازشما چرا! تا اینبار با دقت

کامل کامل و دقیق بنویسید..." اینها را که میشنونم شوکه میشوم و البته ذوق زده.اصلا سوالم و صفحه ی

کتابم یادم می رود.به زور پیدایش میکنم و سوالم را میپرسم.استاد اما خیال میکنند من از این بابت ناراحت شده

ام، متواضعانه و بزرگوارانه عذرخواهی میکنند بابت تفاوت در تصحیح بر گه ها! " خلاصه ببخشید خانوم میم"  و

من هم شرمنده شان میشوم.ولی نمیدانند من چقدر خوشحالم و ذوق زده . اصلا چه فایده ،

اگر من بیست میشدم و استاد این حرف ها را نمیزدند؟! آن هم کی؟! استاد علیپور که زبانزد است! همانی که

همه به استادی اش ایمان دارند.خوشحالتر میشوم ازینکه حداقل ذره ای از زحمات استاد را جبران کرده

ام.دوباره برگه ام را نگاه میکنم و خطوط قرمز رنگی را که استاد نوشته ؛ انگار کاملا در ذهنم حک میشوند و هیچ

وقت فراموششان نمیکنم .چه تبعیض خوبی...


عقل با این همه ناقص بودنش ، ولی باز هم لذت هایش با بقیه لذت های دنیایی قابل قیاس نیست...

ما انسانهای نادان!

آدمیزاد همیشه راه افراط و تفریط را خوب بلد است.همیشه یا زیاده روی میکند یا کم کاری! یا زیاد میخورد یا

اینکه  خیلی کم میخورد یا به ظاهرش خیلی اهمیت میدهد یا که اصلا  ظاهر برایش مهم نیست یا زیاد از حد

کسی را دوست دارد یا  زیاد از حد از کسی بدش می آید یا بیخودی خجالت میکشد و یا  اصلا حیا را نمیفهمد

یعنی چه حتی در شادمان و غمگین بودنش هم افراط و تفریط دارد!یا زیادی خوشحال میشود و یا زیادی غمگین

میشود! گرچه آدمیزاد حق هم دارد  وقتی راه مستقیم یکیست و راه های نا کجا آباد بسیار، یافتن راه مستقیم

سخت میشود! به خاطر همین هم به قول آقای قرائتی تنها دعای واجب "اهدنا الصراط المستقیم" است.

تکنولوژی قرار بوده برای آسایش ما باشد؛ قرار بوده ما با تکنولوژی راحت تر زندگی کنیم. ولی اکثر مواقع نه تنها

آسایش نمیدهد، که آرامش را هم میگیرد.هرچه ما مهربانتر میشویم ، آنها نامهربان تر میشوند؛ هر چه ما

بیشتر بهشان نزدیک میشویم، آنها بیشتر به ما آسیب میزنند! کامپیوتر و موبایل و اینترنت و لب تاپ قرار بوده

برای آسایش ما باشد ؛ ولی انقدر که در استفاه اش افراط کردیم آرامشمان را هم گرفته اند.باید همیشه

کنارمان باشند وگرنه تا مرز افسردگی هم پیش میرویم! اصلا یک روز را بدون موبایل و اینترنت نمیتوانیم به شب

برسانیم! انقدر بهشان وابسته شده ایم، انقدر بهشان نیازمند شده ایم ،که دوریشان را نمیتوانیم تحمل کنیم!

بشر اینها را ساخته است که برای ما کار کنند، که برای ما بندگی کنند، ولی انقدر ما به آنها وابسته شده ایم که

جاهایمان عوض شده!حالا ما بنده ی آنها شده ایم... این ماییم که محتاج آنهاییم. همین انسانی که خدا آسمان

ها و زمین را مسخرش قرار داده حتی نمیتواند بر اطراف خودش سلطه داشته باشد!!!

تمام آن زمان هایی که خودم را توجیه میکردم که دارم کار مفید انجام میدهم،دارد به اطلاعاتم اضافه میشود

دارم داناتر میشوم، دقیقا داشتم نادان تر میشدم1 ! تمام زمان هایی که میتوانست پیش خانواده بگذرد ، یا

زمان هایی که میشد به جای آنکه در فضای مجازی بگذرد در کنار دوست حقیقی ام بگذرد، زمان هایی که می

شد به خواندن آن همه کتاب نصف کاره صرف شود ،میشد وابستگی قلبی و زمانی به اینها  را کمش کرد و

"آزادگی بندگی2" را ورق زد و به خاطر سپرد. و تمرین کرد..


پی نوشت

1- امام على عليه السلام : نادان را نبينى، مگر افراطگر يا تفريطگر.

2- نام کتاب شهید مطهری



بعدن نوشت : دقیقا به خاطر همین مواردی که ذکر کردم و اینکه این ترم کمی کم کاری کردم این سه هفته

مانده به امتحان هایم و زمان امتحان هایم هیچ پستی نمیگذارم!

نظر ها اما خوانده میشود...

عیدتان هم مبارک.

بازگشت کپل

من از هروقت یادم می آید همیشه از ساخته های مرضیه برومند لذت بردم.از همان بچگی!همان زمان که کپل

و نارنجی و سرمایی مدرسه موش ها، بچه مدرسه ای های معروفی شده بودند!خونه مادربزرگه با آن نوک طلا و

نوک سیاهش و هاپوکمار و مخمل ؛ از همه مهمتر خود مادربزرگه.ولی یادم می آید همیشه منتظر  جمعه صبح

ها بودم و دیدن زیزی گولو! چقدر همه چیزش را دوست داشتم .از همان زیزیگولو بامزه تا مادر خانومی  و آقای

پدر حتی آقای جمالی و امیر آقای جمالی که همیشه دست گل به آب میداد.الان هم خیلی دوست دارم دوباره

نشانش بدهد و من هنوز مثل گذشته ساکت بنشینم جلوی تلویزیون و نگاهش کنم.

بعدها که بزرگتر شدم( والبته که انگار خانم برومند فقط قصد داشت برای هم نسلان من برنامه کودک بسازد!)

ساخته های مرضیه برومند هم بزرگتر شدند ! تهران 11 هم یکی از سریال هایی بود که همیشه دنبال میکردم

و بعد هم کارآگاه شمسی و مادام.اصلا امیر حسین صدیق با همین کارها شناخته شد و نقش هایی که

داشت  خیلی خوب از پسشان بر آمد و دوست داشتنی ترشان کرد.کتابخانه هدهد گرچه مثل کارهای قبلی

نبود ولی آن هم در همان فضای همیشگی کارهای مرضیه برومند بود.و آخرین سریالی که من از مرضیه برومند

دیدم و خیلی خیلی دوستش داشتم همه بچه های من بود. سریالی که اصلا دیده نشد ولی خیلی  خوب

ساخته شده بود. والبته بازی خوب مهرانه مهین ترابی خوبترش کرده بود.

البته بعد از مرضیه برومند من کارهای بیژن بیرنگ و مرحوم رسام را هم خیلی دوست داشتم.امخصوصا دنیای

شیرین دریا را، که همیشه دنبال میکردم. والبته همسران و خانه سبز را هم.با اینکه بچه بودم ولی دنبال

میکردم.

حالاکه فکر میکنم میبینم ساخته های خانم برومند و بیژن بیرنگ خیلی بیشتر از کسانی که ادعای ساختن

فیلم دینی دارند، دینی بود.اینکه همیشه و در همه حال امید داشتن را گوشزد میکرد؛ انگار که اصلا بر اساس

این حدیث امام صادق "از ما نیست کسی که به رحمت خدا امید نداشته باشد." همسران و خانه سبز و همه

بچه های من ساخته شده بودند! اتفاقا ازین فیلم های سرخوش و همیشه خوشحال هم نبودند اتفاقا غم هم

زیاد داشتند ولی این مهم بود که در  روزهای سخت زندگی ، امید نقش پررنگی داشت.اینکه همیشه آدم های

سریال حواسشان به همه هست فقط خودشان را نمیدیدند.اصلا آدمهای این سریال ها خیلی دوست داشتنی

بودند ؛ آدمهایی که راحت میبخشیدند ، راحت میگذشتند، راحت دوست میشدند ،راحت لبخند میزدند، راحت به

هم کمک میکردند...  آدمهایی که اگر چه غم و غصه داشتند ولی به هم لبخند میزدند!از همین آدمهایی که

میگویند غمشان در دلشان است و شادیشان در چهره شان...

چقدر جای همیچین آدمهایی در فیلم ها وسریال های ما خالیست...چقدر جای مرضیه برومند و بیژن بیرنگ

خالیست...

بعدن نوشت: این یادداشت به بهانه ی این خبر بود : " شهر موش های دو در حال ساخت است"

این خبر برای من یکی خیلی خوشحال کننده بود . :)


پدر معنوی ما

ساخت سردیس پروفسور معتمد نژاد توسط استاد قشقایی


برای ما که هروقت از کنار اتاق استاد معتمد نژاد رد میشدیم احساس غرور میکردیم که "پدر علم ارتباطات" در

دانشگاه ماست و به اسم دانشگاه ما کلید خورده ،برای ما که اصلا رشته مان به خاطر تلاش های بسیار استاد

پایه گذاری شده بود! برای ما که با خود میگفتیم گرچه هیچ وقت استاد معتمد نژاد استادمان نبوده است ولی

عوضش استاد همه ی استادهایمان بوده است و یک جورهایی پدر معنوی ما محسوب میشود ! برای ما که 

همان چند باری که استاد معتمد نژاد در سالن مطهری با آن حالشان که واقعا مساعد نبود سخنرانی میکردند و

گاهی صدایشان میلرزید ولی حرف زدن برای ما دانشجویان را بر خود فرض میدانستند شاهد بودیم، برای ما

وقتی که شنیدم سردیس استاد در فرهنگسرای رسانه ساخته شده است و خیلی خیلی خوشحال شدیم ازین

ماجرا، برای ما ، خیلی سخت بود که مطلبی بنویسیم درخور استاد معتمد نژاد.

حالا که یادداشت خانم ظهیری را خواندم دیدم حداقل کاری که میتوانم برای پدر معنوی ام بکنم بازگو کردن

بخشی از این یادداشت است:

"...با شما هستم.با همه ی سردبیران روزنامه های پرتیراژ و کم تیراژ ، همه دبیران تحریریه ، مجلات پرفروش و

کم فروش، همه دبیران سرویس ، خبرنگاران معروف، سرستون نویس های ویژه مطبوعاتی ،مدیران روابط

عمومی همه وزارتخانه ها و ادارات کل و جز ، تمام استادان دانشگاهی که حالا حتی دکترای روزنامه نگاری را

هم تدریس می کنید ، همه آنها که مزه خوب نوشتن یک گزارش خوب را چشیده اید، آنها که مقاله ای نوشته اید

و رسانه ای داخلی و خارجی را تحت تاثیر قرار داده اید همه شما یادتان باشد که اینجا ایستادن تان را مرهون

دکتر هستید.دکتر معتمد نژاد به گردن همه حق دارد.به اندازه تمام خبرهایی که طی این سالها نوشته شده و

اصول شش گانه را رعایت کرده اند و به ارزش های خبری پایبند بوده اند حالا وقتش است در نبودش میراث پدر را

میراث داری کنید!"


بعدن نوشت: این مطلب باید قبل تر نوشته میشد، ولی مطلب درخور ایشان نه در فضای مجازی نه در ذهن

خودم یافت نمیشد!و امروز بعد از خواندن این یادداشت احساس کردم همین یک یادداشت کوچک هم بهتر از

هیچ است...

یک... دو ... سه ... حمله !


سکانس اول ( فروردین 91): ملک عبدالله

در پی سفر رئیس جمهور سابق به جزیره ابو موسی در فروردین گذشته ، تنش لفظی بین ایران و امارات آغاز

شد.تنش ها بیشتر و بیشتر شد تا اینکه عربستان سعودی نیز در همراهی با امارات ، سفر احمدی نژاد را غیر

قابل قبول خواند.هنوز آتش این واقعه سرد نشده بود که در دهم اردیبهشت(همزمان  با روز ملی خلیج فارس)

چیزی حدود 340 هزار کاربر ایرانی باحمله به صفحه شخصی ملک عبدالله  حسابی از خجالت پادشاه عربستان

درآمدند! آنقدر که تنها چندساعت بعد از آغاز هجمه ، صفحه وی از دسترس خارج شد!


سکانس دوم ( خرداد 91) : شرکت پپسی

"ساعت یازده و نیم شب 16 خرداد 91 لوگوی پپسی روی ماه می افتد و این پدیده توسط مردم اکثر جهان به

خصوص کشورهای خاورمیانه به خوبی قابل رویت است"خبری که ابتدا شبیه شایعه بود ولی وقتی خبرگزاری

های معتبر آنرا منتشر کردند خیلی ها را مجاب کرد که آن شب برای دیدن لوگوی پپسی به پشت بام ها

بروند!ولی خیلی از کسانی که به امید دیدن لوگوی پپسی به پشت بامهایشان رفتند چیزی عایدشان نشد تا

حرصشان را سر صفحه ی رسمی این شرکت در فیس بوک خالی کنند.اقدامی که با آنکه پاسخی نگرفت ولی

بازتاب گسترده ای در خبرگزاری داخلی و خارجی پیدا کرد.


سکانس سوم ( آذر 91) : نوستر آداموس

30 آذر 91 قرار بود دنیا نابود شود.نوسترآداموس پیشگوی فرانسوی پیش بینی کرده بود.خیلی ها باورشان شده

بود که باید بالاخره رفت و پایان جهان را به انتظار نشسته بودند!دقایقی از لحظه موعود گذشت، نه شهاب سنگی

به کره خاکی خورد نه آسمانی قرمز شد و نه زمین حرکت نا به جایی کرد.همه چی مثل شبهای قبل بود .فقط

لکه ننگش برای نوسترآداموس و سازمان فضایی ناسا ماند حمله چندهزار نفری کاربران ایرانی به صفحات

منتسب به آقای پیشگو آغاز شد!


سکانس چهارم ( تیر 92) : ایوان زایتسف

همین چندماه پیش در هشت تیر 92 و در چارچوب رقابت های لیگ جهانی والیبال، تیم ملی ایران در مسابقه ای

نفسگیر ایتالیا را در خاک خودش شکست داد . ایوان زایتسف بازیکن روسی الاصل ایتالیا با اینکه دو گیم اول

بازی در ترکیب اصلی حضور نداشت  اما توانست 19 امتیاز رای برای تیمش به ارمغان بیاورد .در اثنای جشن و

پایکوبی برای این پیروزی تاریخی، یکسری کاربر ایرانی بدون هیچ دلیلی ریختند روی پیج زایتسف و تا توانستند

بدو بیراه بارش کردند از نوع موها  تا استایل بازی اش!اقدامی که از طرف زایتسف بی پاسخ نماند و اینگونه

پاسخ داد " متاسفم که بزرگترین تفریح ایرانیان توهین کردن به دیگران است"


سکانس پنجم ( آبان 92) : لوران فابیوس

در جریان مذاکرات ژنو هرکدام از اعضای جلسه که از اتاق های بسته بیرون می آمدند لبخند بزرگی بر لب

داشتند جز یک نفر، لوران فابیوس.وزیر امور خارجه فرانسه.سیاسی ترین اعتراض فیس بوکی ایرانی ها دقیقا از

اولین لحظه های انتشار خبر ناتمام ماندن مذاکرات ژنو دو شروع شد.از وقتی همه فهمیدن همه اعضای جلسه

حتی آمریکا موافق نوشتن متن توافق نامه بوده اند جز جناب فابیوس.ایرانی ها در صفحه ی شخصیش آتش

بازی راه انداختند و ضمن تمسخر فرانسه به راه نیافتن مستقیم فرانسه به جام جهانی صفحه ی او را به خاک و

خون کشیدند.




ادامه نوشته

من فقط دوست دارم  مسی جواب فحش ها را بدهد !

بعضی وقت ها چیزهایی میشنوی که مخت سوت میکشد! داغ میشوی ار عصبانیت انقدر که هرچه آب یخ هم

رویت بریزند فایده ندارد!

نمیدانم بعضی ها اگر ادب و فرهنگ ندارند چرا کمی، فقط کمی عقلشان را به کار نمی اندازند؟!!! نمیدانم چرا

همین بعضی ها دوست دارند بی ادبیشان جهانی شود! به محل زندگی خودشان اکتفا نمیکنند دوست دارند

همه جا این شعور نداشته شان را به منصه ظهور بگذارند!!!بعد قسمت بدتر ماجرا آنجاست که همین گروه بی

شعور میشوند نماینده یک کشور!میشوند سفیر فرهنگ و ادب آن کشور!!!

فکر کن آن آدمی را که هیچ شناختی از کسی، جایی ،مکانی، کشوری ندارد تقریبا صفحه ی ذهنش خالیست

در آن مورد!اصلا شاید در آن مورد هیچ صفحه ای در ذهنش وجود نداشته باشد حتی؛ بعد اولین مواجهه ی این

آدم با آن موضوع کاملا ناشناخته، فحش هایی ست که در صفحه ی شخصیش هجوم میبرند به سمتش!!!


+  من انقدر دوست دارم لیونل مسی خیلی خیلی خیلی خوبتر از آنچه که همیشه هست روبه روی ایران بازی

کند تا بلکه جوابی باشد بر آن همه فحش هایی که شنیده است!!!


بعدن نوشت: دیدید بعضی اوقات با این که تعلق خاطر بسیاری به تیم یا کشورت داری ولی آنقدر تیم در برابر

حریفش بد بازی میکند که تو با خودت می گویی" همان بهتر که ببازد!اصلا حقش است!"الان هم یکی از همان

زمان هاست. ولی اینبار نه یک نفر ،نه دونفر، نه سه نفر، بلکه خیلی ازین مردمی که توضیحشان رفت خیلی بد

بازی کردند!به خاطر همین من دوست دارم ایران بد ببازد؛ خیلی بد!با اینکه نه تنها تعلق خاطری به کشورم دارم

بلکه تعصب هم دارم...

اگر او بخواهد

تمام توانمان را به کار میگیریم بلکه کمی از آلودگی هوا کم شود؛ هیچ چیز دوای درد تهران آلوده نیست.طرح

زوج و فرد از درب منزل میگذاریم ،خودرو های فرسوده را جمع میکنیم ، گاهی ادارات و مدرسه ها را تعطیل

میکنیم ، کمیته بحران تشکیل میدهیم و ... اتفاقی نمی افتد ! درست آن زمانی که بیخیالش میشویم و فکر

میکنیم این هوای آلوده هیچ گاه خوب نمیشود حتی یک روز ، بادی می وزد و همه ی آلودگی ها هم با خود

می برد ... باز هم خدا غافلگیرمان می کند...


بعدن نوشت: دیروز تهران خیلی حالش خوب بود.

سعی کنیم دانش جو باشیم!


خوب یادم هست، وقتی نتایج کنکور سراسری را اعلام کردند ، شمال بودیم.آن هم در بازار! پدرم با یک برگه در  

دست آمد که اطلاعاتی در آن نوشته بود."1062" باورم نمیشد. تقریبا شوکه بودم به خاطر اینکه فکر میکردم رتبه

ام باید بهتر از این می شد. به جایش مادرم حسابی خوشحال بود برای رتبه ام.بعدها که کارنامه را دیدم یک

حسرت ماند به دلم!"معارف" را خیلی بد زده بودم! اصلا هم باور نمیکردم درصدش را! فقط فکر میکردم به جای

اینکه آن کتاب جامع قلمچی را بخوانم، آن کتاب مشعلیان را که همه هم میگفتند کتاب خوبی ست و شباهت

دارد به سوال های کنکور و من فکر میکردم که همین قلمچی کافیست را میخواندم الان حتما رتبه ام زیر هزار

بود!حسرتی که تا چند سال ماند و به دنبالش تنفری که از کتاب های قلمچی در دلم ماند!


زمانی که قرار بود یکی از آشنایان خبر دهد که چه دانشگاهی قبول شده ام دلم مثل سیر و سرکه می 

جوشید.آرام و قرار نداشتم.صدای زنگ که آمد نفهمیدم چطور خودم را رساندم به تلفن! "دانشگاه علامه

طباطبایی قبول شدی.علوم ارتباطات" از خوشحالی نمیدانستم چه کار کنم.خیلی خوشحال بودم چون غیر از

سه انتخاب اولم که همینجوری زده بودم، انتخاب چهارم و پنجمم همین رشته بود.


برای اولین بار که پا به دانشکده مان گذاشتم باور نمیکردم این حیاط بزرگترین داشگاه علوم انسانی خاورمیانه

باشد! فکر میکردم حتما غیر از این حیاط کوچک که از خیلی ازمدرسه ها کوچکتر بود حیاط دیگری هم دارد.ولی

خب خیلی زود فهمیدم که هیچ حیاط دیگری در کار نیست.این اولین واقعیتی بود که با باور های ذهنی من

متفاوت بود.بعدتر ها فهمیدم هست های بسیاری وجود دارند که با باید های ذهن من متفاوتند همینطور که

هست های بسیاری وجود دارند که با باید های ذهن من جور در می آیند.هست هایی که

کاملا مشهود بودند : درس خواندن در محیطی که تا به حال تجربه نکردی ؛ محیطی که غیر همجنس هایت حضور

دارند ، جایی که می توانی هر چه که دوست داری بپوشی نه لزوما یونیفرم را ، خودت انتخاب کنی که چه درس

هایی را بخوانی، این ترم چه روزهایی را بروی دانشگاه ،چه روزهایی را نه ،هر وقت دوست داری به کلاس بروی

و هروقت دوست داری از کلاس بیایی بیرون لزومی هم ندارد کسی باشد تا غیبت هایت را موجه کند...

اینها اولین هست هایی ست که با آن رو به رو میشوی.اموری که آزادی نسبی بهت میدهند.اتفاقا اول ها

خیلی هم ذوق میکنی از این ها.ولی خب بعد از چند ترم با خودت می گویی: همین ؛ این ها هستند تفاوت یک

دانش آموز با یک دانشجو ؟!دانشجو یعنی همین ها؟! بعد می گردی دنبال اموری دیگر تا متمایزت کند که

دانشجو بودنت را نشانت دهد .هرچه میروی جلو میبینی که این امور از  آنهایی نیستند که زود بهشان برسی

ازین هایی اند که زمان میبرند، ازین هایی که خودت باید بروی دنبالشان!

بعد میبنی که دیگر یک ربات نیستی مثل دوران مدرسه که هرچه اطلاعات را بهت دادند بگیری و قدرت تجزیه و

تحلیل نداشته باشی، حالا خودت هم باید در اطلاعاتی که میگیری دقت کنی تجزیه تحلیل کنی!اصلا خودت باید

بروی دنبال اطلاعات.اینکه کم کم تفکر انتقادی داشتن را بیاموزی.اینکه یاد میگیری حق را بگویی حتی اگر

خیلی ها مخالف باشند.پای اعتقادات بایستی حتی اگر ضرر کنی.خوب به وقایع اطرافت نگاه کنی و ازشان درس

بگیری حتی اگر خیلی به چشم نیایند از کلاس های بسیج گرفته تا همایش هایی که برگزار میشود حتی ار

اردوهایش.از رفتارهای استادهایت؛ از همانی که تواضع وادبش زبانزد است همانی که وقتی از جلوی اتاقش رد

میشوی آرام میروی تا نبینیش تا نبینتت تا به خاطر تو از پشت میزش بلند نشود آن وقت تو از خجالت ندانی که

چه بگویی یا از آن یکیشان که همیشه پر از انرژی و نشاط است و به همه منتقل میکرد یا آن یکی استادت که

همیشه با خنده جوابت را میدهد و "مامان" صدایت میکند...

از همه ی اینها و خیلی های دیگر! میفهمی هست ها همیشه هستند باید ها را باید خودت پیدایشان کنی

خودت بروی دنبالشان.

بعد با خودت می گویی دانشجو شدن شاید سخت باشد ولی دانش جو  ماندن خیلی سخت تر است...

دانشجو بودن شاید به اندازه ی چهارسال یا شش سال یا ده سال همراهت باشد ولی چه خوب میشود که

همیشه دانش جو  بمانی ...


جور دیگر باید دید...



همه ی تلاشش را کرده بود که از سربازی معاف شود.هر راهی که به مغزش می رسید را امتحان کرده بود تا

لباس سربازی را نپوشد.ولی همه ی راه ها بن بست بودند گویا.هیچ کدامشان راه در رو نداشتند! ولی باز هم

همه ی فکرش در معاف شدن بود. میگفت "این موهای من دست نمیخورند؛ من کچل نمیشوم!حالا ببینید."راه

های رفته را چندباره می رفت شاید نتیجه بگیرد؛ به هرکسی که می شناخت و فکر میکرد میتواند کاری بکند رو

انداخته بود؛ سرهنگ فلانی که فامیل دور دورشان بود بارها گفته بود که راهی ندارد و باید سربازی برود.وقتی

همه ی راه ها را چندباره رفت و نتیجه ای نگرفت تقریبا بی خیالش شد ولی همه ی غم دنیا روی دلش

بود،انگار.ولی باز هم همه ی فکرش معافی بود.همه هم میدانستند!دوستانش ، فامیل ، همسایه...

مادرش که مریض شد، باز هم فکرش سربازی اش بود.بعد از چند وقت فهمید به خاطر مریضی مادرش می تواند

معافی بگیرد! مادرش هم می دانست فکر پسرش را.با آن حالش شال و کلاه کرد و رفت دکتر تا معافیش را

بگیرد!همه کارها جور شد.بالاخره به خواسته اش رسید.این همه بالا و پایین کردن نتیجه داد.معافیش را گرفت.

هفته ی بعدش برگه معافیت در دستش بود و برگه ی فوت مادرش در دست دیگرش...

حالا نمیدانست به چه فکر کند! به چیزی که به دست آورده یا آنی که از دست داده!!!

راست میگفت موهایش سرجایش ماندند ولی مادرش، نه ...


امام محمد باقر (ع) : "چه بسا شخص حريص بر امری از امور دنيا ، که بدان دست يافته  و باعث نافرجامي و

بدبختی او گرديده است  و  چه بسا کسی که برای امری از امور آخرت کراهت داشته و بدان رسيده ، ولی به

وسيله آن سعادتمند گرديده است ." بحارالانوار ، دار احياء الترا العربي ، ج 75، ص (166)

من از بچه ها می ترسم...


دختر بچه ای که کنار مادرش ایستاده و  یک بادکنک دستش گرفته ، بیشتر از پنج سال ندارد.چوب بادکنکش را

محکم گرفته و مدام بهش نگاه میکند.پسربچه ای که به آن هم نمیخورد بیشتر از شش سال داشته باشد به

سمتش می آید."بادکنکتو از کجا گرفتی؟"دخترک هم انگار سوالش را نشنیده فقط احساس خطر میکند"بادکنک

خودمه!" پسرک دوباره سوالش راتکرار میکند و دوباره همین جواب را میشنود و اینکه دخترک بادکنک را محکم

بغل کرده.بار سوم پسرک چنان جیغی میکشد که تقریبا هرکه در آنجا بود به سمتشان بر میگردد"میگم بادکنکتو

از کجا گرفتی"فریادی که انقدر بلند است که دختر بلند بلند گریه میکند! پدر پسربچه دستش را میگیرد و به

کناری میکشد پسرک اما هنوز فریاد میزند آن هم با حالت قلدرمآبانه "من بادکنکشو میخوام"پدرش هرچه تلاش

میکند فایده ندارد؛ همچنان سر پدرش فریاد میزند و صدایش را بالاتر میبرد...

این روز ها بچه ها را که میبینم تقریبا هیچ نشانی از کودکی های خودم درشان نمیبینم!بچه هایی که تا

قبل از هفت سالگی مدام گوشی های پدر و مادرشان دستشان است و بازی میکنند و بعد از چندسال تقاضای

موبایل میکنند و بعدهم لب تاپ! و همه ی اینها قبل از این ست که حتی به سن بلوغ برسند!که حتی بفهمند

اینها اصلا برای چه کاری اختراع شده اند! دختربچه هایی که مدام "باربی"و "گیسو کمند" و "برتز" را میبینند و

پسرهایی که "اسپایدر من" و" بت من" و"هری پاتر "را! بچه هایی که اصلا خاله بازی بلد نیستند و به جایش

"عروس،داماد" بازی میکنند یا بیشتر وقتشان را صرف درست کردن خودشان به باربی و سوسانو و خانوم های

دربار میگذرد! وقتی به هم میرسند از "بن تن" و "کانتر" و "جی تی ای" حرف می زنند و ورژن های جدیدش! اصلا

بدون لب تاپ و کامپیوتر و موبایل و تبلت نمیتوانند زندگی کنند!همیشه باید در دسترشان باشد وگرنه جیغشان

هوا میرود و حوصله شان سر میرود!همین هایی که اگر پدر مادرشان به حرفشان گوش ندهند صدایشان بالا و

بالاتر میرود، از سر و کول پدرشان بالا میروند یا میزنندش حتی! برای اینکه به حرفشان گوش ندادی!همینها که

پدر و مادرشان را با اسم کوچک صدا می کنند!  تو روی بزرگتر از خودشان می ایستند و اصلا گوش شنوایی

برای شنیدن حرف بزرگترشان ندارند! همین هایی که قبل از اینکه " نه شنیدن " را یاد بگیرند"نه گفتن را یاد

گرفتند!

من از این بچه ها میترسم! از این بچه های لوس و بی ادبی که حتی تحملشان برای پدر و مادرشان هم سخت

میشود گاهی! از اینهایی که هرچه می خواهند برایشان مهیا میشود، اینهایی که انقدر پشت لب تاپ و تبلت

نشسته اند که روز به روز تپلتر میشوند و خشن تر!

من از این بچه ها که "ادب و احترام" هیچ جایی در لغت نامه شان ندارد خیلی خیلی میترسم...


مردی که خود خود فلسفه بود!

شهرتش ار ژاپن در شرقی ترین نقطه تا کانادا در غربی ترین نقطعه ربع مسکون رفته بود.محقق

های فلسفه اسلامی از همه دانشگاه های دنیا می آمدند سراغش ،تا مشکلاتشان در فهم متون

یا تردید هایشان در اصل مطالب را بپرسند.حتی خود مسلمان ها می آمدند تا از او برای محکم

کردن عقایدشان کمک بگیرند.او همه مهمان هایش را در کتابخانه بزرگش میپذیرفت .کتابخانه ای

که همیشه تعدادی کتاب روی زمینش بود.می گفت : "فرقش این است  که کتاب هایی که پشت

سرم توی قفسه است را خوانده ام اینهایی که روی زمین است را هنوز نخوانده ام."


قحطی بود.کریم که تازه عقد کرده بود، با هزار زحمت، دو تا نان سنگگ و کمی شیرینی جور کرده بود و به خانه

می برد.سر راه دو نفر را توی خرابه ای دید که داشتند استخوان لیس میزدند جلو رفت و یکی از نان ها و کمی

شیرینی به آنها داد چند قدم دور نشده بود که برگشت شاید بشود کمک دیگری هم کرد.دید آن دونفر دارند

دعایش میکنند؛که خدایا به این آدم بچه خوب و صالحی بده.دعای آن دونفر بود یا چی، سال بعد خدا به کریم نانوا

پسری عطا کرد که اسمش را "محمد تقی" گذاشتند.وقتی محمد تقی در شش سالگی به مدرسه رفت هم

سواد کامل داشت و هم خوب قرآن میخواند.برای همین مدیر مدرسه او را به جای کلاس اول به کلاس چهارم

فرستاد.محمدتقی در 15 سالگی از تبریز به تهران آمد.و بعد از چندسال به قم و نجف رفت.بعدا که عکسش راا

روبه روی عکس "برتراندراسل"زدند (زیر یکی نوشته بودند" فیلسوف غرب" و زیر آن یکی "فیلسوف شرق")همان

موقع خودش یک بار سر یک سخنرانی ماجرای نان و شیرینی توی خرابه را تعریف کرد و گفت "من که محمدتقی

جعفری شدم برای این شدم که پدرم مرد بود."

خودش هم از مردهای نادر روزگار بود.هیچ کس نبود که از او خاطره بد داشته باشد.جتی آنهایی که درجه

علمیش را نمیدانستند. وقتی رفته بود حج ، یک روستایی آمده بود و از او خواسته بود برایش استخاره

بگیرد.خودش بعدها گفته بود "در همه عمر با استخاره مخالف بودم اما  آن موقع دلم نیامد برای آن پیرمرد

سرکتاب باز نکنم."از این ماجراها زیاد داشت.نزدیک خانه شان یک آهنگری بود که همیشه صدای کوبیدنش تا دل

کتابخانه هم می آمد. به کسانی که تعجب می کردند که توی این سرو صدا چطور میشود مطالعه کرد می گفت:

" من وقتی در کتابخانه ام ،از مطالعه و نوشتن احساس خستگی می کنم.صدای پتک و چکش این پیرمرد نهیب

میزند من با خود می گویم آن پیرمرد در مقابل کوره گرم آهنگری چکش میزند و خسته نمیشود اما تو که

نشسته ای و مطالعه میکنی و می نویسی خسته میشوی؟!"


توی کار جدیت غریبی داشت.برای نوشتن شرح مثنوی پنج سال وقت صرف کرد و برای نوشتن شرح نهج

البلاغه 18 سال.عددهایی که شاید برای نسل آسانگیر ما هیچ نمونه مشابهی نداشته باشد.


عاشق سخنرانی آن هم برای دانشجوها بود.گاهی دو برنامه سخنرانی پشت هم قبول میکرد مال دو دانشگاه

کاملا دور از هم.آذر 71 بود که دخترش فوت کرد.همان روز عصر در دانشگاه امام صادق سخنرانی داشت.

نگذاشت قرار سخنرانی را به هم بزنند.صبح دخترش را تشییع کرد بعد از ظهر رفت دانشگاه.


با چهره های برجسته سایر ادیان مرتب مکاتبه داشت وبا برتراندراسل انگلیسی از سال 1342 مکاتبه                 

داشت.نامه هایشان درباره مسائل فلسفی و ریاضی بود.


سریع الانتقال و حاضر جواب بود. یک بار پروفسور موکوپولوس استاد فلسفه یونانی از او پرسیده بود "نظرتان

درباره انسان غربی چیست؟" یک کم فکر کرده بود و جواب داده بود:"انسان غربی در تلاش برای فوق بشر شدن

به همان بشر ماندن قناعت کرده است!"

یک نقطه بیش فرق رحیم و رجیم نیست


مطلب اول

امام صادق عليه السلام:

اِعْلَمى اَنَّ الشّابَّ الحَسَنَ الخُلقِ مِفْتاحٌ لِلْخَيْرِ مِغْلاقٌ لِلشَّرِّ وَ اَنَّ الشّابَّ الشَّحيحَ الْخُلقِ مِغْلاقٌ لِلْخَيْرِ مِفتاحٌ

لِلشَّرِّ؛

آگاه باش كه جوان خوش اخلاق، كليد خير و قفل شر است و جوان بداخلاق قفل خير و كليد شر است.


امام على علیه‏السلام : رُبَّ عَزیزٍ اَذَ لَّهُ خُلْقُهُ وَ ذَلیلٍ اَعَزَّهُ خُلْقُهُ؛(بحارالأنوار، ج ۷۱، ص ۳۹۶، ح ۷۹٫ )

چه بسا عزیزى که اخلاق بدش او را ذلیل و چه بسا ذلیلى که اخلاق خوبش او را عزیز کرد.


مطلب دوم

در واقعه ی عاشورا غیر از افرادی که از همان ابتدا راهشان مشخص بود، یعنی با خودشان کنار آمده بودند که رو

به روی  امام حسین بجنگند یا در کنار امام حسین، افرادی هم بودند که تکلیفشان با خودشان روشن نبود! یعنی

بین حق و باطل مانده بودند! نه اینکه ندانند حق کدام است باطل کدام؛ میدانستند، ولی خب طرفدار حق بودن

خیلی خیلی سخت تر بود! اینکه از بین این آدمها چه میشود که گروهیشان به امام می پیونند وگروهیشان به

عمر سعد، خیلی باید شنیدنی باشد! اینکه درآخر چه چیز باعث میشود که آنها طرف حق بروند یا طرف باطل؟!



ادامه نوشته

حق ماندنی است ...



حرف حق را باید گفت. باید فریاد زد. طوری که همه بشنوند."بسم الله الرحمن الرحیم" نمازت را باید بلند بگویی؛

حقیقتی کاملتر از آن هم مگر هست؟! باید بلند بگویی حتی اگر کسی هم نشنود. باطل اما ، باید مخفی باشد

گناه را  باید مخفی کنی هیچ کس نباید بفهمد چه کاری انجام داده ای.هیچ کس.اصلا آشکار نکردن گناه موجب

مغفرت است1، همانطور که آشکار کردنش فرد را از گروه  بخشش شدگان خارج میکند2.

حرف حق را باید فریاد زد.حتی اگر آنهایی که میشنوند آن حق را بدانند، حتی اگر آنهایی که میشنوند گوش

شنوایی نداشته باشند، حتی اگر آن حق باعث نابودی ات شود3، حتی اگر آنها آدمهای باطلی باشند.حرف حق

را باید گفت،حتی اگر آنهایی که میشنوند دلشان از سنگ باشد ، حتی اگر کر و کور باشند4 حرف حق را باید

آنقدر محکم و بلند بگویی که لرزه بیفتد در دلهای اهل باطل...

إمام الحسین علیه ‏السلام ـ فی یَومِ عاشوراءَ ـ : أنَا ابنُ عَلِیِّ الخَیرِ مِن آلِ هاشِمٍ ... و فاطِمُه اُمّی مِن سُلالَةِ

أحمَدَ...

حرف حق را باید اینگونه فریاد زد، مهم نیست که امروز  گوش شنوایی نباشد ، حتما گوش های شنوایی خواهند

شنید حرفت را؛در جایی دیگر ، در زمانی دیگر، در عصری دیگر...مهم این است که حق ماندنی است همانطور

که باطل رفتنی ست5 ...


پی نوشت:

1- قال الامام علىّ بن موسى الرّضا (عليه السلام) : ...وَ الْمُسْتَتِرُ بِالسَّيِّئَةِ مَغْفُورٌ لَهُ.

2-  پیامبر میفرمایند : تمام امت من مورد عفو قرار میگیرند به جز اعلام کنندگان به گناه ...

3-امام كاظم عليه السلام :قُلِ الْحَقَّ وَ اِنْ كانَ فيهِ هَلاكُكَ...

4- "خَتَمَ اللّهُ عَلَى قُلُوبِهمْ وَعَلَى سَمْعِهِمْ وَعَلَى أَبْصَارِهِمْ غِشَاوَةٌ وَلَهُمْ عَذَابٌ عظِيمٌ" (بقره-7)

5-" وَقُلْ جَاء الْحَقُّ وَزَهَقَ الْبَاطِلُ إِنَّ الْبَاطِلَ كَانَ زَهُوقا" (اسرا-81)



هست آیا یاوری ما را؟


" من " مهم نیستم

تعریف استاد را زیاد شنیده بودم و البته تعریف کلاس هایش را.هر ترم ولی از تعداد کلاس هایی که بر عهده

میگرفتند کمتر میشد و حضورشان کمرنگ تر.این ترم اما، تنها یک کلاس داشتند؛ آن هم کلاسی تقریبا

عمومی.من تقریبا چند هفته از شروعش مطلع شدم.خیلی مشتاق بودم برای نشستن در آن کلاس.

بالاخره شرایط مهیا شد که من هم سر کلاس این استاد بنشینم.کلاس صبح زود برگزار شد و استاد کاملا

سروقت حاضر شد. تلفن زنگ خورد و بدون اینکه جوابی داده شود گوشی روی میز قرار گرفت تا کسی که پشت

خط است صدای استاد را بشنود! از همان ابتدا خاص بودن کلاسش معلوم شد. یک سری مطالب روی تخته

نوشته شد و استاد شروع کردن به شرح آن مطالب.کلاس هر چقدر جلوتر میرفت گوش ها تیزتر میشدند و من

بیشتر میفهمیدم دلیل این همه تعریف ها را.از آن کلاس هایی بود که حتی اگر صبح خیلی زود برگزار شود و تو

شب خوب  نخوابیده باشی ، باز هم تمام حواست به حرفهای استاد است.از آنهایی که اصلا خسته ات

نمیکند.از همان هایی که می گویند "نفس استاد حق است" و چقدر خوب این را درک میکردم. از آن کلاس هایی

که تو ناخود آگاه دست به سینه میشوی و دوست داری دو زانو بنشینی رو به روی استاد.حتی دوساعت کلاس

هم خسته ات نمیکند و تو نمیفهمی چطور این همه زمان گذشته است!

کلاس سر وقت تمام می شود. بیرون که می آیم خیابان خیس است از اولین باران پاییزی.هوا هم مثل من

حالش خوب است.خیلی خوب.باران رحمت الهی.رحمت... رحمان ...رحیم ... رحیم ... حضور در این کلاس

حتما رحیمیت خداست که شامل هر کسی نمیشود!خوش به حال آنهایی که همیشه در این کلاس حضور دارند.

یعنی یک جلسه حضور داشتن باز هم رحیمیت خداست؟!حتی اگر دیگر نتوانی کلاسش را بروی به خاطر بقیه

کلاس هایت؟حتی اگر خیلی خیلی دوست داشته باشی کلاسش را؟!

یاد حرف استاد می افتم :

" انسان همیشه در حال طاعت است.در اطاعت از خداوند باید خلوص داشته باشی پس منیت نباید باشد..."

حتی در آن جاهایی که فکر میکنی خیلی کارت درست است...


اینجا را هم بخوانید

گر جهنم می روی ،مردانه رو

" وب سایت برندز پایگاه معتبری است.آن قدر که حرفش بی برو برگرد برای خیلی ها سند میشود ؛ یعنی وقتی

برندز دست بگذارد روی محصول خاصی و بگوید که توی یک سال گذشته جزو  پرفروش ترین ها بوده است، باید

چشم بسته قبول کرد.برای اینکه کلی کارشناس و آدم های سر شناس دور هم جمع میشوند و هرکدام از برند

های مشهور را زیر و رو می کنند.امسال هم مثل روال هرسال فهرست با ارزش ترین ها بیرون آمد اما با کلی

سر و صدا! برای اینکه امسال دیگر خبری از کوکاکولا نبود... "


بعد از خواندن خبر بالا، به این فکر میکنم که بر خلاف تصور رایج در ایران ، چقدر خریدن یا نخریدن یک برند خاص

میتواند تاثیر گذار باشد! و بعد مرور میکنم تمام حرفهایی را که مجبور بودم تند تند بگویم به تو که می گفتی

"چرا کوکا نخورم؟ "

"وَلَنْ يَجْعَلَ اللَّهُ لِلْكَافِرِينَ عَلَى الْمُؤْمِنِينَ سَبِيلًا خدا ازین محکم تر حرفی بزند!"

 با ساده انگاری تمام میگویی " این که در ایران تولید میشود! " و انگار تاثیر برند را اصلا نمیدانی آن هم برند

مطرحی چون کوکاکولا !

"اینکه دیگر گفتن ندارد؛ اینکه اسرائیل در حال جنگ است با مردم مسلمان؛اصلا مسلمان هم نه، با مردمی بی

گناه و خرید های مکرر تو یعنی ریختن پول در جیب آنها برای کشتار بیشتر!"

متاثر میشوی از شنیدن این کلام و شاید تا چند روز در ذهنت بماند ولی هنوز هم بی خیال مزه ی خوبش

نمیشوی.هنوز هم دست از تعریف بر نمیداری!

الان اما ، غیر از همه ی اینها  یک حرف می ماند؛

حداقل اعتقادات و اخلاقت را  برای یک چیز با ارزش خرج کن نه آنی که از پارسال تا امسال پنج پله سقوط

کرده!!!

خلاصه گر جهنم میروی ...!

و آنگاه که هدایت کرد ...

 


این  کتیبه  مسجد جامع اصفهان است.اجرای یک رباعی باخط بنایی و روی کاشی های معرق کاری از دوره

صفویه ، که روی ایوان غربی مسجد جامع اجرا شده است.آن مربع وسطی اسم صاحب اثر است " محمد امین

ابن محمد مومن" چهار طرف اثر هم چهار مصرع از یک رباعی کار شده:


چون نامه جرم ما به هم پیچیدند

بردند و به میزان عمل سنجیدند

بیش از همه کس گناه ما بود ولی

ما را به محبت علی بخشیدند


                                                                                                     لینک عیدانه 

ادامه نوشته

بر همگان واضح و مبرهن است که

بر همگان واضح و مبرهن است که ، رسانه ملی یعنی همین تلویزیون خودمان، خیلی کم پیش می آید که

برنامه ی به درد بخوری داشته باشد! ولی چند وقت است که مجموعه ای انیمیشنی را پخش میکند که خیلی

هم به درد بخور است! البته ما این برنامه را کاملا اتفاقی و یهویی،کشف و ضبط کردیم و خیلی یهویی تر

خوشمان آمد. از آنجایی که بابایمان، در هر شکل و صورتی باشد (حتی اگر خواب باشد) معتقد است در هنگام

اخبار ، باید تلویزیون روشن باشد تا اخبار ببنید(حتی با چشم های بسته !) در یکی از همین شب ها که بابایمان

تلویزیونمان را روشن کرد تا اخبار ببنید و ماهم به حالت نالان نشسته بودیم چون قبل ترش اخبار را دیده بودیم!

ناگهان چشممان به این برنامه افتاد و نوری در دلمان روشن شد.  پسرک بامزه با آن چشمانی که یکی بزرگتر از

آن یکی است و در حالی که روپوش مدرسه تنش است فلش را به تخته سیاه میزند و  بعد از لود شدن شروع

میکند به خواندن انشا "همسایه ی دیگر ما هم ساده زیست است.او در برف و سرما میخوابد.حتی وقتی زوم

بک کنیم اما نه وقتی زوم بک تر کنیم.بابایمان می گوید او یک ساده زیست است چون در سازه های بزرگ

زندگی می کند.فقط ده طبقه حمامش است..."

و دانستیم که اخبار دیدن بابایمان،حتی اگر بر خلاف میلمان باشد خیلی هم خاصیت دارد که شاید هنوز خاصیت

های دیگرش کشف نشده و شاید یهویی کشف شود مثل همین یکی...


اطلاعات ام پی تری

مجموعه‌ي "بر همگان واضح و مبرهن است كه..."  به همت مؤسسه فرهنگي هنري شهرداري تهران ساخته

شده است که از شبكه يك سيما هر شب قبل از اخبار ساعت 21 ( وهمچنین ساعت 2 )به مدت 5 دقيقه پخش

مي‌شود.

کارگردان، نویسنده و طراح کارکتر ها: علی درخشی (سازنده ی مجموعه انیمیشنی " حیات وحش")

گوینده ی همه ی شخصیت ها: محمد رضا علیمردانی( گوینده ی سالیوان " شرکت هیولاها" و دیه گو" عصر

یخبندان")


دانلود   قسمت همسایه ما سونا دارد ولی حیا ندارد!            

دانلود   قسمت اوقات فراغت  

دانلود  قسمت صبر و بردباری

دانلود  قسمت محیط زیست

                

زهرا اشراقی و : اگر امام زنده بود



           

پیش درآمد

جدا از اینکه پسندِ سیاسی ما چه باشد و حتی جدا از اینکه در دین و آیین و اعتقاد و جهان‌بینی، پیروی کدام مکتب و مسلک و بینش و نگرش باشیم؛ ناگزیر همه باید نگران، پاسبان و پاسدار اخلاق جامعه‌ی خود باشیم. اگر اخلاق _این گرامی گوهرِ جداکننده انسان از حیوان و هیولا_ در جامعه‌ای پاینده باشد، امید رسیدن به حقیقت هم در آن جامعه زنده است؛ و اگر ریشه‌ها و برگ‌های درخت اخلاق در جامعه‌ای پوسیده و پژمرده باشد، آن جامعه حقیقتاً مرده است؛ یعنی هم امید رسیدن به حقیقت در آن جامعه مرده است، هم خود حقیقت.


آنگاه که گروه‌های متقابل و متضاد در جامعه‌ای «حق»، «باطل»، «حمایت از یک موقعیت» و «حمله به یک موقعیت» را صرفاً بر اساس ملاک و میزان ِ «بر مایی» و «با مایی» بشناسند، آن جامعه چگونه می‌خواهد راهی به حقیقت ببرد؟ چگونه می‌خواهد «حقِ حقیقی» و «باطلِ حقیقی» را از «حق مصلحتی» و «باطل منفعتی» باز شناسد تا از آن حمایت یا به آن حمله کند؟ اصلاً چنان جامعه‌ای چنین چیزی را می‌خواهد؟ هیچ و هرگز پاسخ این پرسش نمی‌تواند «آری» باشد. چه اینکه جامعه‌ی حق طلب حق را به حق می‌شناسد، نه با هم‌پیمانان و منافع و مصالحِ امروزیِ فردی و گروهی خود.

آنچه اکنون می‌بینید تنها پاییزِ کوچه‌ها و درخت‌ها نیست، اینک موسمِ برگ ریزِ اخلاق در فصل‌های سیاسی سرزمین ماست.


درآمد

زهرا اشراقی خواهر بزرگ‌تر نعیمه اشراقی است، یکی به «زنِ برادر بودن» سید محمد خاتمی مفتخر است و دیگری به «خواهرِ زن بودن» او و البته هردو موسوم و مصطلح به «نوه امام خمینی». اخبار و مصاحبه‌های رنگارنگ و گوناگونی که چند وقت یک بار از یکی از این دو خواهر منتشر می‌شود عموما موجدِ جاروجنجالِ ستایش و نکوهش آمیز، یا دست کم تعجب رسانه‌های سیاسی می‌شود. و البته تقدم و تأخر این جاروجنجال‌ها با خواهر بزرگ‌تر، یعنی خانم زهرا اشراقی است.


 ادامه در متن اصلی


این منم، در میان دستهای تو


آقای من!

خواندمت ، پاسخم گفتی

از تو خواستم ،عطایم کردی

به سوی تو آمدم ، آغوش رحمت گشودی

به تو تکیه کردم ،خجالتم دادی

به تو پناه آوردم، کفایتم کردی

خدای من !

تو چقدر به من نزدیکی با این همه فاصله ای که من از تو گرفته ام!

ادامه نوشته

شهروند ، موجودی اجتماعی ست!

موقعیت اول - پیاده رو

همینطور دارم تند تند راه میروم که پسری با گام های بلند از کنارم رد میشود.سیگاری در دستش است.سیگار

میکشد و همه ی دودش را من میخورم.آرام تر راه میروم تا شاید کمتر دود سیگار بخورم ولی فایده ندارد پیاده رو

هم انقدر کوچک است که چپ و راست رفتن هایم هم فایده ندارد.تصمیم میگیرم که بهش گوشزد کنم که مگر

آدم درحال قدم زدن آن هم وقتی آدم هایی پشت سرت در حال راه رفتن هستند سیگار می کشد؟ ولی بی

خیالش میشوم ازبس برخورد های بد دیده ام از مردم!سرعتم را کمتر می کنم با اینکه عجله دارم...


موقعیت دوم- ایستگاه اتوبوس

خانمی از اتوبوس پیاده شده و میخواهد کرایه راحساب کند؛کارت میزند ولی اعتبار ندارد میرود سراغ کارت بعدی

آن هم اعتبار ندارد.همینطوری با خودش حرف میزند و کیف بزرگش را زیر و رو میکند نمیدانم چندتا کارت دیگر را

هم امتحان کرد تا ببیند کدامشان اعتبار دارد ولی میدانم با این کارش نه تنها یک اتوبوس را معطل کرده بود بلکه

ترافیکی ایجاد شده بود که آدم های بی خبر فکر میکردند تصادفی شده است!چون که ایستگاه نزدیک چهار راه

بود و چراغ هم سبز شده بود و توقف بیش از اندازه اتوبوس و در نهایت اتوبوس های پشت سرش ترافیکی ایجاد

کرده بود.صدای بوق های ممتد در خیابان پیچیده بود...


ادامه نوشته

معصومیت از دست رفته

دخترک پیراهن پوشیده ، سفید. همرنگ پوست بدنش.خیلی بانمک و زیباست  و مطمئنا در این لباس زیباتر هم

شده است.موهای بلندش را دم اسبی بسته. تا مدتی نگاهش می کنم.مردم اطرافم هم! 

به این فکر میکنم که این دختر آنقدر بزرگ شده که نگاه ها را حس کند! که تحسین زیباییش را از نگاه های خیره

به خودش بفهمد.امسال نه حتما سال بعد به سن تکلیف میرسد! بعد راحت قبول میکند که این زیبایی ها را

بپوشاند؟! امروز که این همه قربان صدقه ی زیباییش میروند و موهای بلندش را تحسین می کنند و از

پیراهن های رنگ و وارنگش تعریف می کنند فردا پس فردا میپذرید که حجاب کند؟!معلوم است وقتی شلوارک

میپوشد و تاپ, خواستنی تر می شود و همه ی نگاه ها به سویش,دختر هم که از خدایش است نگاه ها را جلب

کند و خودنمایی کند ولی پس کی باید "با حیایی" را تمرین کند؟!!!

احتمالا  اگر خودش هم قبل تر ها دوست داشته شبیه مادرش گاهی چادر سر کند یا روسری بپوشد زیاد از

این ور و آنور شنیده که "حیف موهایت نیست که بروند زیر روسری" یا اینکه "وقتی بزرگ شدی انقدر اینها را سر

کنی تا خسته شوی" " اه این چیه سرت کردی خیلی زشت شدی " ...

به این فکر می کنم که در این خیابان شلوغ و پر رفت و آمد و با این همه چشم که دنبالش هستند حتما چشم

های ناپاک و حریص هم هست؛ حیف آن دختر که روحش درگیر این نگاه های حریص و آلوده شود ...

لابد  مادرش خیال می کند  حیا و حجاب واکسن است که در سن نه سالگی تزریق می شود  و از آن به بعد

دخترش با حجاب و با حیا می شود!

دخترک از کنارم رد میشود . دست در دست مادر چادری اش. نگاه ها هم به دنبالش ...



بعدن نوشت : "هیس دخترها فریاد نمی زنند" را ببینید . موضوع همین دخترک هاست!

انتظار تلخ

انتظار همیشه امری سخت است.اینکه می گویم همیشه , یعنی فرقی نمیکند منتظر  اتفاق خوب باشی یا

اتفاق بد! ثانیه ها انگار کش می آیند و  تلاش تو هم در این ثانیه های کش دار هیچ فایده ای ندارد.وقتی در

انتظاری آن هم برای یک اتفاق خوب, وجودت ملغمه ای می شود از احساس های خوب و بد.استرس داری

ولی ته دلت خوشحالی. می ترسی ولی امید داری به آینده ! وقتی هم انتظارت به پایان میرسد یک خاطره ی

شیرین میماند برایت.

ولی اتفاق بد ؛ تمام احساس های بد هجوم می آورند سمتت. ثانیه ها کش دار میشوند ولی نمیدانی دعا کنی

که این انتظار به پایان برسد و یا ثانیه ها کش دار تر شوند!!! اینکه بدانی قرار است یک اتفاق خیلی بد بیفتد و از

دست هیچ کس هم کاری بر نمی آید ، بدانی همه ی دکتر ها جوابش کرده اند و امروز و فرداست که دستگاهها

را هم خاموش کنند آن وقت این انتظار حالت فرسایشی دارد و ذره ذره آبت می کند.تمام روزت در فکر و

خیال میگذرد!هرچه خاطرات است از جلوی چشمانت رژه میرود.هرچه خاطرات خوب است.مدام به یاد می آوری

خنده هایش را, مهربانی هایش را, دست و دل بازیش را.اصلا دوست نداری چهره ی این روز های آخرش را به یاد

آوری هر زمانی هم که به یاد می آوری سریع دست به سرشان میکنی.گرچه انگار کامل در ذهنت حک نشده

اند! چون راحت دست به سر میشوند! غصه دار میشوی؛نه تنها برای اتفاق های این چند وقته ؛ برای

بغض های پدرت که نمیتوانی ببینی شان , برای مادر بزرگت که چقدر سخت است مرگ فرزند برایش, برای بچه

هایش که این چند وقته همه ی زندگیشان شده بود مادرشان!غصه ات میگیرد برای همه ی این ها.

هر وقت منتظری , حساس میشوی به صداها ؛صدای موبایل و تلفن... هرکس زنگ بزند گوش هایت تیز

میشود.موبایلم زنگ میخورد.دلم هوری میریزد.جواب میدهم.از یک جایی به بعد دیگر نمیتوانم بغضم را نگه

دارم.انتظار به پایان رسید .این انتظار تلخ با یک پایان تلخ تر تمام میشود...

هنوز مرگش باورم نمیشود.عمه ام را میگویم...

بعدن نوشت: لطف میکنید اگر فاتحه ای بخوانید.

رسوایی

"حق" و "تکلیف" واژگانی هستند که زیاد شنیده ایم و البته به کار می بریم.این دو  رابطه تلازمي دارند كه هر

جا حق باشد حتماً تكليف هم خواهد بود و بالعكس. در واقع هرجا صاحب حقی باشد حتما  صاحب تکلیف هم

خواهد بود.ولی چیزی که در واقعیت شاهد آن هستیم این هست که اکثر اوقات "حقوق" بیان

میشوند بدون اینکه حرفی از تکالیف زده شود! و عملا به این تلازم هیچ توجهی نمیشود.

در اسلام هرجا حقی مطرح شده در کنارش از تکلیف هم صحبت شده.مثلا  حق کسی که از شما پولی

میخواهد به عنوان قرض، این است که خواسته اش را اجابت کنید ولی از آن طرف هم فرد درخواست کننده را

خطاب قرار میدهد که از کسی درخواست نکن  که با این کار کوچک میشوی یا اینکه حق نیازمند یا فقیر این

است که به او کمک کنی ولی تکلیف او هم این است که گدایی نکند و بسیاری از این  حقوق و تکالیف که 

نمونه شان را میتوان در رساله حقوق امام سجاد دید.

ادامه نوشته