شهرتش ار ژاپن در شرقی ترین نقطه تا کانادا در غربی ترین نقطعه ربع مسکون رفته بود.محقق

های فلسفه اسلامی از همه دانشگاه های دنیا می آمدند سراغش ،تا مشکلاتشان در فهم متون

یا تردید هایشان در اصل مطالب را بپرسند.حتی خود مسلمان ها می آمدند تا از او برای محکم

کردن عقایدشان کمک بگیرند.او همه مهمان هایش را در کتابخانه بزرگش میپذیرفت .کتابخانه ای

که همیشه تعدادی کتاب روی زمینش بود.می گفت : "فرقش این است  که کتاب هایی که پشت

سرم توی قفسه است را خوانده ام اینهایی که روی زمین است را هنوز نخوانده ام."


قحطی بود.کریم که تازه عقد کرده بود، با هزار زحمت، دو تا نان سنگگ و کمی شیرینی جور کرده بود و به خانه

می برد.سر راه دو نفر را توی خرابه ای دید که داشتند استخوان لیس میزدند جلو رفت و یکی از نان ها و کمی

شیرینی به آنها داد چند قدم دور نشده بود که برگشت شاید بشود کمک دیگری هم کرد.دید آن دونفر دارند

دعایش میکنند؛که خدایا به این آدم بچه خوب و صالحی بده.دعای آن دونفر بود یا چی، سال بعد خدا به کریم نانوا

پسری عطا کرد که اسمش را "محمد تقی" گذاشتند.وقتی محمد تقی در شش سالگی به مدرسه رفت هم

سواد کامل داشت و هم خوب قرآن میخواند.برای همین مدیر مدرسه او را به جای کلاس اول به کلاس چهارم

فرستاد.محمدتقی در 15 سالگی از تبریز به تهران آمد.و بعد از چندسال به قم و نجف رفت.بعدا که عکسش راا

روبه روی عکس "برتراندراسل"زدند (زیر یکی نوشته بودند" فیلسوف غرب" و زیر آن یکی "فیلسوف شرق")همان

موقع خودش یک بار سر یک سخنرانی ماجرای نان و شیرینی توی خرابه را تعریف کرد و گفت "من که محمدتقی

جعفری شدم برای این شدم که پدرم مرد بود."

خودش هم از مردهای نادر روزگار بود.هیچ کس نبود که از او خاطره بد داشته باشد.جتی آنهایی که درجه

علمیش را نمیدانستند. وقتی رفته بود حج ، یک روستایی آمده بود و از او خواسته بود برایش استخاره

بگیرد.خودش بعدها گفته بود "در همه عمر با استخاره مخالف بودم اما  آن موقع دلم نیامد برای آن پیرمرد

سرکتاب باز نکنم."از این ماجراها زیاد داشت.نزدیک خانه شان یک آهنگری بود که همیشه صدای کوبیدنش تا دل

کتابخانه هم می آمد. به کسانی که تعجب می کردند که توی این سرو صدا چطور میشود مطالعه کرد می گفت:

" من وقتی در کتابخانه ام ،از مطالعه و نوشتن احساس خستگی می کنم.صدای پتک و چکش این پیرمرد نهیب

میزند من با خود می گویم آن پیرمرد در مقابل کوره گرم آهنگری چکش میزند و خسته نمیشود اما تو که

نشسته ای و مطالعه میکنی و می نویسی خسته میشوی؟!"


توی کار جدیت غریبی داشت.برای نوشتن شرح مثنوی پنج سال وقت صرف کرد و برای نوشتن شرح نهج

البلاغه 18 سال.عددهایی که شاید برای نسل آسانگیر ما هیچ نمونه مشابهی نداشته باشد.


عاشق سخنرانی آن هم برای دانشجوها بود.گاهی دو برنامه سخنرانی پشت هم قبول میکرد مال دو دانشگاه

کاملا دور از هم.آذر 71 بود که دخترش فوت کرد.همان روز عصر در دانشگاه امام صادق سخنرانی داشت.

نگذاشت قرار سخنرانی را به هم بزنند.صبح دخترش را تشییع کرد بعد از ظهر رفت دانشگاه.


با چهره های برجسته سایر ادیان مرتب مکاتبه داشت وبا برتراندراسل انگلیسی از سال 1342 مکاتبه                 

داشت.نامه هایشان درباره مسائل فلسفی و ریاضی بود.


سریع الانتقال و حاضر جواب بود. یک بار پروفسور موکوپولوس استاد فلسفه یونانی از او پرسیده بود "نظرتان

درباره انسان غربی چیست؟" یک کم فکر کرده بود و جواب داده بود:"انسان غربی در تلاش برای فوق بشر شدن

به همان بشر ماندن قناعت کرده است!"