یک... دو ... سه ... حمله !


سکانس اول ( فروردین 91): ملک عبدالله

در پی سفر رئیس جمهور سابق به جزیره ابو موسی در فروردین گذشته ، تنش لفظی بین ایران و امارات آغاز

شد.تنش ها بیشتر و بیشتر شد تا اینکه عربستان سعودی نیز در همراهی با امارات ، سفر احمدی نژاد را غیر

قابل قبول خواند.هنوز آتش این واقعه سرد نشده بود که در دهم اردیبهشت(همزمان  با روز ملی خلیج فارس)

چیزی حدود 340 هزار کاربر ایرانی باحمله به صفحه شخصی ملک عبدالله  حسابی از خجالت پادشاه عربستان

درآمدند! آنقدر که تنها چندساعت بعد از آغاز هجمه ، صفحه وی از دسترس خارج شد!


سکانس دوم ( خرداد 91) : شرکت پپسی

"ساعت یازده و نیم شب 16 خرداد 91 لوگوی پپسی روی ماه می افتد و این پدیده توسط مردم اکثر جهان به

خصوص کشورهای خاورمیانه به خوبی قابل رویت است"خبری که ابتدا شبیه شایعه بود ولی وقتی خبرگزاری

های معتبر آنرا منتشر کردند خیلی ها را مجاب کرد که آن شب برای دیدن لوگوی پپسی به پشت بام ها

بروند!ولی خیلی از کسانی که به امید دیدن لوگوی پپسی به پشت بامهایشان رفتند چیزی عایدشان نشد تا

حرصشان را سر صفحه ی رسمی این شرکت در فیس بوک خالی کنند.اقدامی که با آنکه پاسخی نگرفت ولی

بازتاب گسترده ای در خبرگزاری داخلی و خارجی پیدا کرد.


سکانس سوم ( آذر 91) : نوستر آداموس

30 آذر 91 قرار بود دنیا نابود شود.نوسترآداموس پیشگوی فرانسوی پیش بینی کرده بود.خیلی ها باورشان شده

بود که باید بالاخره رفت و پایان جهان را به انتظار نشسته بودند!دقایقی از لحظه موعود گذشت، نه شهاب سنگی

به کره خاکی خورد نه آسمانی قرمز شد و نه زمین حرکت نا به جایی کرد.همه چی مثل شبهای قبل بود .فقط

لکه ننگش برای نوسترآداموس و سازمان فضایی ناسا ماند حمله چندهزار نفری کاربران ایرانی به صفحات

منتسب به آقای پیشگو آغاز شد!


سکانس چهارم ( تیر 92) : ایوان زایتسف

همین چندماه پیش در هشت تیر 92 و در چارچوب رقابت های لیگ جهانی والیبال، تیم ملی ایران در مسابقه ای

نفسگیر ایتالیا را در خاک خودش شکست داد . ایوان زایتسف بازیکن روسی الاصل ایتالیا با اینکه دو گیم اول

بازی در ترکیب اصلی حضور نداشت  اما توانست 19 امتیاز رای برای تیمش به ارمغان بیاورد .در اثنای جشن و

پایکوبی برای این پیروزی تاریخی، یکسری کاربر ایرانی بدون هیچ دلیلی ریختند روی پیج زایتسف و تا توانستند

بدو بیراه بارش کردند از نوع موها  تا استایل بازی اش!اقدامی که از طرف زایتسف بی پاسخ نماند و اینگونه

پاسخ داد " متاسفم که بزرگترین تفریح ایرانیان توهین کردن به دیگران است"


سکانس پنجم ( آبان 92) : لوران فابیوس

در جریان مذاکرات ژنو هرکدام از اعضای جلسه که از اتاق های بسته بیرون می آمدند لبخند بزرگی بر لب

داشتند جز یک نفر، لوران فابیوس.وزیر امور خارجه فرانسه.سیاسی ترین اعتراض فیس بوکی ایرانی ها دقیقا از

اولین لحظه های انتشار خبر ناتمام ماندن مذاکرات ژنو دو شروع شد.از وقتی همه فهمیدن همه اعضای جلسه

حتی آمریکا موافق نوشتن متن توافق نامه بوده اند جز جناب فابیوس.ایرانی ها در صفحه ی شخصیش آتش

بازی راه انداختند و ضمن تمسخر فرانسه به راه نیافتن مستقیم فرانسه به جام جهانی صفحه ی او را به خاک و

خون کشیدند.




ادامه نوشته

مردی که خود خود فلسفه بود!

شهرتش ار ژاپن در شرقی ترین نقطه تا کانادا در غربی ترین نقطعه ربع مسکون رفته بود.محقق

های فلسفه اسلامی از همه دانشگاه های دنیا می آمدند سراغش ،تا مشکلاتشان در فهم متون

یا تردید هایشان در اصل مطالب را بپرسند.حتی خود مسلمان ها می آمدند تا از او برای محکم

کردن عقایدشان کمک بگیرند.او همه مهمان هایش را در کتابخانه بزرگش میپذیرفت .کتابخانه ای

که همیشه تعدادی کتاب روی زمینش بود.می گفت : "فرقش این است  که کتاب هایی که پشت

سرم توی قفسه است را خوانده ام اینهایی که روی زمین است را هنوز نخوانده ام."


قحطی بود.کریم که تازه عقد کرده بود، با هزار زحمت، دو تا نان سنگگ و کمی شیرینی جور کرده بود و به خانه

می برد.سر راه دو نفر را توی خرابه ای دید که داشتند استخوان لیس میزدند جلو رفت و یکی از نان ها و کمی

شیرینی به آنها داد چند قدم دور نشده بود که برگشت شاید بشود کمک دیگری هم کرد.دید آن دونفر دارند

دعایش میکنند؛که خدایا به این آدم بچه خوب و صالحی بده.دعای آن دونفر بود یا چی، سال بعد خدا به کریم نانوا

پسری عطا کرد که اسمش را "محمد تقی" گذاشتند.وقتی محمد تقی در شش سالگی به مدرسه رفت هم

سواد کامل داشت و هم خوب قرآن میخواند.برای همین مدیر مدرسه او را به جای کلاس اول به کلاس چهارم

فرستاد.محمدتقی در 15 سالگی از تبریز به تهران آمد.و بعد از چندسال به قم و نجف رفت.بعدا که عکسش راا

روبه روی عکس "برتراندراسل"زدند (زیر یکی نوشته بودند" فیلسوف غرب" و زیر آن یکی "فیلسوف شرق")همان

موقع خودش یک بار سر یک سخنرانی ماجرای نان و شیرینی توی خرابه را تعریف کرد و گفت "من که محمدتقی

جعفری شدم برای این شدم که پدرم مرد بود."

خودش هم از مردهای نادر روزگار بود.هیچ کس نبود که از او خاطره بد داشته باشد.جتی آنهایی که درجه

علمیش را نمیدانستند. وقتی رفته بود حج ، یک روستایی آمده بود و از او خواسته بود برایش استخاره

بگیرد.خودش بعدها گفته بود "در همه عمر با استخاره مخالف بودم اما  آن موقع دلم نیامد برای آن پیرمرد

سرکتاب باز نکنم."از این ماجراها زیاد داشت.نزدیک خانه شان یک آهنگری بود که همیشه صدای کوبیدنش تا دل

کتابخانه هم می آمد. به کسانی که تعجب می کردند که توی این سرو صدا چطور میشود مطالعه کرد می گفت:

" من وقتی در کتابخانه ام ،از مطالعه و نوشتن احساس خستگی می کنم.صدای پتک و چکش این پیرمرد نهیب

میزند من با خود می گویم آن پیرمرد در مقابل کوره گرم آهنگری چکش میزند و خسته نمیشود اما تو که

نشسته ای و مطالعه میکنی و می نویسی خسته میشوی؟!"


توی کار جدیت غریبی داشت.برای نوشتن شرح مثنوی پنج سال وقت صرف کرد و برای نوشتن شرح نهج

البلاغه 18 سال.عددهایی که شاید برای نسل آسانگیر ما هیچ نمونه مشابهی نداشته باشد.


عاشق سخنرانی آن هم برای دانشجوها بود.گاهی دو برنامه سخنرانی پشت هم قبول میکرد مال دو دانشگاه

کاملا دور از هم.آذر 71 بود که دخترش فوت کرد.همان روز عصر در دانشگاه امام صادق سخنرانی داشت.

نگذاشت قرار سخنرانی را به هم بزنند.صبح دخترش را تشییع کرد بعد از ظهر رفت دانشگاه.


با چهره های برجسته سایر ادیان مرتب مکاتبه داشت وبا برتراندراسل انگلیسی از سال 1342 مکاتبه                 

داشت.نامه هایشان درباره مسائل فلسفی و ریاضی بود.


سریع الانتقال و حاضر جواب بود. یک بار پروفسور موکوپولوس استاد فلسفه یونانی از او پرسیده بود "نظرتان

درباره انسان غربی چیست؟" یک کم فکر کرده بود و جواب داده بود:"انسان غربی در تلاش برای فوق بشر شدن

به همان بشر ماندن قناعت کرده است!"

و آنگاه که هدایت کرد ...

 


این  کتیبه  مسجد جامع اصفهان است.اجرای یک رباعی باخط بنایی و روی کاشی های معرق کاری از دوره

صفویه ، که روی ایوان غربی مسجد جامع اجرا شده است.آن مربع وسطی اسم صاحب اثر است " محمد امین

ابن محمد مومن" چهار طرف اثر هم چهار مصرع از یک رباعی کار شده:


چون نامه جرم ما به هم پیچیدند

بردند و به میزان عمل سنجیدند

بیش از همه کس گناه ما بود ولی

ما را به محبت علی بخشیدند


                                                                                                     لینک عیدانه 

ادامه نوشته

مرثیه ای برای یک افتخار

" این ماییم، دوباره اینجاییم.باهم هستیم ولی تنهاییم.اینجاییم نه از برای خودخواهی،نه از برای

خودنمایی.اینجاییم از سر عشق،اینجاییم از سر شور از سر غرور.اینجاییم از برای رشد، از برای اوج ، از سر

جنون.اینجاییم برای پایان، پایان یک آغاز.پایانی که آغازی بلند پروازانه تر را نوید می دهد."

حالا که قصه تمام شده حالا که خانواده های آیدین بزرگی، مجتبی جراحی،پویا کیوان ماندن بدن های خسته از

صعود پسرانشان را در رشته کوه های هیمالیا پذیرفته اند این جمله های آیدین بزرگی که در وبلاگی بعد از

شروع صعودشان به برودپیک منتشر شد معنی دیگری میدهد.حالا باید به جوانهایی که روزها و شب ها آرزوی

ثبت صعود مسیری در قله های 8000 متری را به نام ایران در سر می پرروراندند گفت: بچه ها آرام بخوابید که ما

پرچم را به نام شما نگه میداریم چون میدانیم برای اولین بار است که مسیری در قله های 8000 متر به نام ایران

ثبت میشود.مسیری که به قیمت از دست دادن جان شما فتح شود.

ادامه نوشته

از فرش تا عرش

"say ya ali...say ya ali" این صدا از میان جمعیت به گوش های کاسیوس میرسد.این صدا با صدای داور لا به لا

شده بود."10..9...8.."  جملات امری مردی که کنار  رینگ ایستاده بود کاسیوس را مجاب کرد که کلمه را تکرار

کند.کلمه برای مشتزن سنگین وزن معجزه کرد او کلمه را تکرار کرد بلندشد و مسابقه را برد.بعد از مسابقه

کاسیوس دنبال مرد گشت واو را پیدا کرد مردی ایرانی.

داستان "یا علی" برای کاسیوس این قدر جذاب بود که بعداز مدتی خودش هم شد محمد علی وشیعه.داستان

افسانه ای "کلی"هم در همان سال های اولیه مسلمان شدنش شکل گرفت وقتی که او در سال 1966 مجبور

شد هفت مسابقه سنگین را تجربه کندویک رکورد غیر قابل تکراربرای خود به جای بگذارد.هفت ناک اوت در یک

سال.ویژگی محمدعلی در خارج از رینگ هم همه را شگفت زده می کرد.در همان سال بود که به عنوان یک

سرباز میهن پرست از حضور در ارتش آمریکا برای جنگ ویتنام سرباز زد و اعلام کردکه هرگز به روی همنوعان

ویتنامی خود آتش نمی گشاید و نمی خواهد آنها او را "کاکا سیاه کثیف" صدا کنند برای این کارش حتی پنج

سال از حضور در رقابتهای بوکس محروم شد.سال 66 سال عجیبی برای اسطوره بود.اسطوره ای که ماندنی

شد.



ادامه نوشته

این شب ها


روزگار است دیگر بالاو پایین دارد ؛برای بعضی ها پایینش بیشتر است برای بعضی ها بالایش.آدمهای آن پایین و

آن بالا فرقی با هم ندارند ولی بعضی ها جنبه اش را هم ندارند.روزگار است دیگر؛ پایین  و بالا دارد. پایین که

هستیم نق میزنیم لیچار بار آنهایی میکنیم که خوشیخت اند.بدبختی هایمان را می اندازیم گردنشان که ما را

درک نمی کنند شاکی می شویم که" چرا من ؟ چرا اونه؟"دستمان برسد بالایی ها را می کشیم پایین  وخودمان

ازشان بالا می رویم.حالا جاها عوض حالا وقتش است که سخنرانی کنیم در باب لیاقت هایمان و حال کنیم با

روزگار و تاسف بخوریم به حال بقیه که اگر عرضه اش را داشتند لابد به یک جا میرسیدن مثل ما که توی سختی

خودمان را بالا کشیدیم.روزگار است دیگر پایین و بالا  دارد.روزی که دارند برایمان هلهله می کنند علامت پیروزی

نشان دادن که کار سختی نیست.روزی هم که هر چه هر چیز دم دست دارد به سمت مان پرتاب کرده، انداختن

تقصیر ها به عهده دیگران و بدو بیراه گفتن کار آسانی است.جنبه میخواهد تا آدم عوض نشود و به قول شاعر

"اگر برنده ای فلاشر نزن و قتی به کامت نشد جر نزن!"

ادامه نوشته