آن روز آفتاب ، نه و نیم طلوع کرد


آدمهای معمولی با کوچکترین اتفاقی دلشان هزار تکه میشود! هزار فکر خوب و بد در ذهنشان رژه میرود.خدا

نکند روال عادی زندگی کمی تغییر کند، آن وقت دیگر کل زندگیشان تحت تاثیر قرار میگیرد ! آدم های معمولی

وقتی یک اتفاق برایشان می افتد یا انقدر خوشحال میشوند که گویی تا آخر عمرشان بر همین منوال است یا

آنقدر ناراحت میشوند که انگار تمام غم های عالم در دلشان جمع شده است.به زمین و زمان چنگ میزنند که

خلاص شوند.آدم های معمولی مثل یک گیاه ضعیف اند ؛ شبیه همان هایی که با هر بادی متزلزل میشوند. 


آدمهای بزرگ اما برایشان فرقی نمیکند!برایشان فرقی نمیکند چه اتفاقی برایشان افتاده ،برایشان مهم نیست

الان در فقر هستند یا ثروت، در بیماری هستند یا سلامت، نه از دوستی مردم شاد میشوند نه از دشمنیشان

غمگین، نه از مدحشان خشنود میشوند نه از مذمتشان غمگین.اصلا بالا و پایین دنیا برایشان فرقی ندارد. همان

ها که همه ی حواسشان به خداست و جز او از هیچ چیز نمیترسند. خدا هم در عوض، همه ی چیزها را ازشان

می ترساند! همانطور که کسی اگر از خدا نترسد ،خدا او را از همه چیز میترساند1! اگر جزو این آدمهای بزرگ

باشی دیگر اصلا برایت مهم نیست که چهارده سال از وطنت دور باشی، چهارده سال از وطن دورت کرده اند و

حالا بعد از این همه وقت، بر می گردی،  برایت مهم نیست چشم امید همه ی ملت به توست، همه منتظر

آمدنت هستند، برایت مهم نیست که جانت در خطر هست و ازسوی خیلی ها تهدید شده ای، خیلی ها گفته

اند کودتا می شود! برایت مهم نیست کل کشور چراغانی شده و گلباران برای ورودت، اینکه همه گوش به فرمان

تو اند .  برایت اهمیت ندارد که قبل تر هواپیمایی که قرار بوده تو را بیاورد مورد حمله قرار گفته ! اصلا اینها برایت

مهم نیست چون دلت از کوه محکم تر است2...

امام که باشی وقتی بعد از چهارده سال به وطنت برگردی آن وقت در جواب خبرنگار  که می پرسد "چه

احساسی دارید؟"  می گویی "هیچ!"


پی نوشت :

1- حضرت رسول (ص)  میفرمایند : " هر که از خدا بترسد خدا همه ی چیزها از او میترساند و هرکه از خدانترسد خدا او را ار همه چیز میترساند"

2- امام علی علیه السلام


واقعا قالیباف روش میشه تو چشم مردم نگاه کنه!!!

آدم در منطق بعضی آدم ها می ماند! یعنی انقدر که این آدم ها اهل ارتباط دادن منطقی امور به هم و یافتن

رابطه های علی و معلولی هستند که موجب شادمانی روح ارسطو میشوند.این افراد اگر در زمان ارسطو بودند

حتما یک نشان ویژه دریافت میکردند!نمونه اش "به دلیل سهل‌انگاری نیروهای آتش‌نشانی در استفاده از

تجهیزات ، باید قالیباف شهردار تهران استعفا دهد!" ما ضمن تقدیر و تشکر از ایشان بابت این همه منطق که

سهل انگاری در نظر شما چیست؟!حضور به موقع در مکان ؟!شرایط محیط به دلیل عدم امکان استفاده از تشک

نجات ؟!نجات بیست و پنج نفر؟!به مواردی دیگر از این دست استدلالات کاملا منطقی اشاره میکنیم که به زودی

شاهدشان خواهیم بود!


موقعیت اول : بیمارستان - بخش کودکان

همراه بیمار اول : بچه تون چی شده ؟!

همراه بیمار دوم : (با حالت ناراحتی و خشم توامان!) : پارک بودیم ، بچم داشت بازی میکرد جلوی حوض ، بعد

چون اونجا خیس بوده محکم میخوره زمین و سرش خون میاد گفتن بخیه میخواد.

همراه بیمار اول : ای بابا.شما حواستون بهش نبود ؟!

همراه بیمار دوم : وااا خانوم بچه ی سه ساله مگه مراقبت میخواد!؟داشت برای خودش بازی میکرد. شمام

حرفایی میزنیا؛ تقصیر مانیست که ، همش تقصیر این قالیبافه. اگه دور حوض رو نرده میکشید بچه نمیتونست

بره اونجا!!! الانم شوهرم رفته شهرداری شکایت کنه!

همراه بیمار اول : آره والا.راست میگی! واقعا قالیباف روش میشه تو چشم مردم نگاه کنه با این کارش!!!!!


موقعیت دوم : وسط خیابان

اولی : آقا حواست کجاست ؟

دومی ( در حال بلند شدن از روی زمین و تکان دادن بلوز و شلوار خاکی و کاملا عصبانی) : آقا من حواسم کاملا

جمعه.این دوچرخه ی مسخره یه جای کارش ایراد داره . ترمز نگرفت منم خوردم به شما.فعلا که همه ی وسایل

من پخشه زمینه!!! اه اه اه این قالیبافم با این کاراش!!!

اولی : آقا چه ربطی داره به قالیباف؟!

دومی : بابا این دوچرخه رو از این خانه ی دوچرخه شهرداری گرفتم...

اولی: آهان. ولی کوتاه نیای ها!

دومی نه بابا همین الان میخوام برم شکایت کنم ازین قالیباف!!!


موقعیت سوم : پل خیابان بوق

اولی: شنیدی میگن یه نفر اینجا خودکشی کرده؟!

دومی: آره بابا.حالا چرا؟!

اولی: چراش که مهم نیست!!!!باید بیینی برای چی اینجا اومده خودکشی کنه ؛چرا نرفته بالای خونه

خودشون!!!؟

دومی: آره خب.به نظرت چرا؟!

اولی: واقعا یه عده کارشونو درست انجام نمیدن بقیه رو بدبخت میکنن!وقتی میان یه پل میسازن خب چه لزومی

داره انقد بلند بسازند!!!یه کم کوتاه تر! خب تو که حالا بلند ساختی وقتی میبینی پایینش این همه ماشین با

سرعت رد میشن حداقل یه دست انداز بذار وسط بزرگراه !!!!!!که یکی ام پرید، زیر ماشین له نشه!

اولی: ئه ئه ئه راست میگیا.دیگه مطمئن شدم قالیباف باید استعفا بده!!!


موقعیت چهارم: تحصن روبه روی شهرداری تهران

خبرنگار: آقا شما برای چی اینجا جمع شدین؟!

مرد : ما فقط خواستار استعفای قالیباف هستیم!!!

خبرنگار : چرا؟!!!

مرد:  :آقا پخش میشه از تلویزیون؟!

خبرنگار : بله !

مرد ( صدایش را صاف میکند): ببین آقا ! ما همه دست فروشیم.تو سرما و گرما و تابستون و زمستون میریم کار

میکنیم .زیر آفتاب ،زیر بارون ،زیر برف.اونم تو پیاده رو! بعد این درسته شهرداری به جای اینکه بیاد یه مغازه ،حالا

مغازه هیچی یه دکه به هرکدوممون بده،  تازه وسط کار و کاسبیمون یهو میاد بساطمون رو جمع میکنه؟!بهشون

میگیم چرا؟!!!میگن مغازه دارا شاکی ان از دستتون. مردم شاکی ان .محل رفت و آمد رو گرفتین؟!!!آخه برادر

من واقعا این حرف منطقیه ؟!نه من از شما میپرسم، منطقیه؟!!!!

خبرنگار: (با چشمهایی از حدقه در آمده )  : چی بگم والا!

مرد: ما فقط حرفمون یکیه. کوتاهم نمیایم .قالیباف باید بره!!!!


بعدن نوشت : جان انسان ارزش دارد.خیلی هم ارزش دارد.ولی گاهی اوقات بعضی ها دیگر حرفشان خیلی مضحک و خنده دار است....

پدر معنوی ما

ساخت سردیس پروفسور معتمد نژاد توسط استاد قشقایی


برای ما که هروقت از کنار اتاق استاد معتمد نژاد رد میشدیم احساس غرور میکردیم که "پدر علم ارتباطات" در

دانشگاه ماست و به اسم دانشگاه ما کلید خورده ،برای ما که اصلا رشته مان به خاطر تلاش های بسیار استاد

پایه گذاری شده بود! برای ما که با خود میگفتیم گرچه هیچ وقت استاد معتمد نژاد استادمان نبوده است ولی

عوضش استاد همه ی استادهایمان بوده است و یک جورهایی پدر معنوی ما محسوب میشود ! برای ما که 

همان چند باری که استاد معتمد نژاد در سالن مطهری با آن حالشان که واقعا مساعد نبود سخنرانی میکردند و

گاهی صدایشان میلرزید ولی حرف زدن برای ما دانشجویان را بر خود فرض میدانستند شاهد بودیم، برای ما

وقتی که شنیدم سردیس استاد در فرهنگسرای رسانه ساخته شده است و خیلی خیلی خوشحال شدیم ازین

ماجرا، برای ما ، خیلی سخت بود که مطلبی بنویسیم درخور استاد معتمد نژاد.

حالا که یادداشت خانم ظهیری را خواندم دیدم حداقل کاری که میتوانم برای پدر معنوی ام بکنم بازگو کردن

بخشی از این یادداشت است:

"...با شما هستم.با همه ی سردبیران روزنامه های پرتیراژ و کم تیراژ ، همه دبیران تحریریه ، مجلات پرفروش و

کم فروش، همه دبیران سرویس ، خبرنگاران معروف، سرستون نویس های ویژه مطبوعاتی ،مدیران روابط

عمومی همه وزارتخانه ها و ادارات کل و جز ، تمام استادان دانشگاهی که حالا حتی دکترای روزنامه نگاری را

هم تدریس می کنید ، همه آنها که مزه خوب نوشتن یک گزارش خوب را چشیده اید، آنها که مقاله ای نوشته اید

و رسانه ای داخلی و خارجی را تحت تاثیر قرار داده اید همه شما یادتان باشد که اینجا ایستادن تان را مرهون

دکتر هستید.دکتر معتمد نژاد به گردن همه حق دارد.به اندازه تمام خبرهایی که طی این سالها نوشته شده و

اصول شش گانه را رعایت کرده اند و به ارزش های خبری پایبند بوده اند حالا وقتش است در نبودش میراث پدر را

میراث داری کنید!"


بعدن نوشت: این مطلب باید قبل تر نوشته میشد، ولی مطلب درخور ایشان نه در فضای مجازی نه در ذهن

خودم یافت نمیشد!و امروز بعد از خواندن این یادداشت احساس کردم همین یک یادداشت کوچک هم بهتر از

هیچ است...

مردی که خود خود فلسفه بود!

شهرتش ار ژاپن در شرقی ترین نقطه تا کانادا در غربی ترین نقطعه ربع مسکون رفته بود.محقق

های فلسفه اسلامی از همه دانشگاه های دنیا می آمدند سراغش ،تا مشکلاتشان در فهم متون

یا تردید هایشان در اصل مطالب را بپرسند.حتی خود مسلمان ها می آمدند تا از او برای محکم

کردن عقایدشان کمک بگیرند.او همه مهمان هایش را در کتابخانه بزرگش میپذیرفت .کتابخانه ای

که همیشه تعدادی کتاب روی زمینش بود.می گفت : "فرقش این است  که کتاب هایی که پشت

سرم توی قفسه است را خوانده ام اینهایی که روی زمین است را هنوز نخوانده ام."


قحطی بود.کریم که تازه عقد کرده بود، با هزار زحمت، دو تا نان سنگگ و کمی شیرینی جور کرده بود و به خانه

می برد.سر راه دو نفر را توی خرابه ای دید که داشتند استخوان لیس میزدند جلو رفت و یکی از نان ها و کمی

شیرینی به آنها داد چند قدم دور نشده بود که برگشت شاید بشود کمک دیگری هم کرد.دید آن دونفر دارند

دعایش میکنند؛که خدایا به این آدم بچه خوب و صالحی بده.دعای آن دونفر بود یا چی، سال بعد خدا به کریم نانوا

پسری عطا کرد که اسمش را "محمد تقی" گذاشتند.وقتی محمد تقی در شش سالگی به مدرسه رفت هم

سواد کامل داشت و هم خوب قرآن میخواند.برای همین مدیر مدرسه او را به جای کلاس اول به کلاس چهارم

فرستاد.محمدتقی در 15 سالگی از تبریز به تهران آمد.و بعد از چندسال به قم و نجف رفت.بعدا که عکسش راا

روبه روی عکس "برتراندراسل"زدند (زیر یکی نوشته بودند" فیلسوف غرب" و زیر آن یکی "فیلسوف شرق")همان

موقع خودش یک بار سر یک سخنرانی ماجرای نان و شیرینی توی خرابه را تعریف کرد و گفت "من که محمدتقی

جعفری شدم برای این شدم که پدرم مرد بود."

خودش هم از مردهای نادر روزگار بود.هیچ کس نبود که از او خاطره بد داشته باشد.جتی آنهایی که درجه

علمیش را نمیدانستند. وقتی رفته بود حج ، یک روستایی آمده بود و از او خواسته بود برایش استخاره

بگیرد.خودش بعدها گفته بود "در همه عمر با استخاره مخالف بودم اما  آن موقع دلم نیامد برای آن پیرمرد

سرکتاب باز نکنم."از این ماجراها زیاد داشت.نزدیک خانه شان یک آهنگری بود که همیشه صدای کوبیدنش تا دل

کتابخانه هم می آمد. به کسانی که تعجب می کردند که توی این سرو صدا چطور میشود مطالعه کرد می گفت:

" من وقتی در کتابخانه ام ،از مطالعه و نوشتن احساس خستگی می کنم.صدای پتک و چکش این پیرمرد نهیب

میزند من با خود می گویم آن پیرمرد در مقابل کوره گرم آهنگری چکش میزند و خسته نمیشود اما تو که

نشسته ای و مطالعه میکنی و می نویسی خسته میشوی؟!"


توی کار جدیت غریبی داشت.برای نوشتن شرح مثنوی پنج سال وقت صرف کرد و برای نوشتن شرح نهج

البلاغه 18 سال.عددهایی که شاید برای نسل آسانگیر ما هیچ نمونه مشابهی نداشته باشد.


عاشق سخنرانی آن هم برای دانشجوها بود.گاهی دو برنامه سخنرانی پشت هم قبول میکرد مال دو دانشگاه

کاملا دور از هم.آذر 71 بود که دخترش فوت کرد.همان روز عصر در دانشگاه امام صادق سخنرانی داشت.

نگذاشت قرار سخنرانی را به هم بزنند.صبح دخترش را تشییع کرد بعد از ظهر رفت دانشگاه.


با چهره های برجسته سایر ادیان مرتب مکاتبه داشت وبا برتراندراسل انگلیسی از سال 1342 مکاتبه                 

داشت.نامه هایشان درباره مسائل فلسفی و ریاضی بود.


سریع الانتقال و حاضر جواب بود. یک بار پروفسور موکوپولوس استاد فلسفه یونانی از او پرسیده بود "نظرتان

درباره انسان غربی چیست؟" یک کم فکر کرده بود و جواب داده بود:"انسان غربی در تلاش برای فوق بشر شدن

به همان بشر ماندن قناعت کرده است!"

و آنگاه که هدایت کرد ...

 


این  کتیبه  مسجد جامع اصفهان است.اجرای یک رباعی باخط بنایی و روی کاشی های معرق کاری از دوره

صفویه ، که روی ایوان غربی مسجد جامع اجرا شده است.آن مربع وسطی اسم صاحب اثر است " محمد امین

ابن محمد مومن" چهار طرف اثر هم چهار مصرع از یک رباعی کار شده:


چون نامه جرم ما به هم پیچیدند

بردند و به میزان عمل سنجیدند

بیش از همه کس گناه ما بود ولی

ما را به محبت علی بخشیدند


                                                                                                     لینک عیدانه 

ادامه نوشته

زهرا اشراقی و : اگر امام زنده بود



           

پیش درآمد

جدا از اینکه پسندِ سیاسی ما چه باشد و حتی جدا از اینکه در دین و آیین و اعتقاد و جهان‌بینی، پیروی کدام مکتب و مسلک و بینش و نگرش باشیم؛ ناگزیر همه باید نگران، پاسبان و پاسدار اخلاق جامعه‌ی خود باشیم. اگر اخلاق _این گرامی گوهرِ جداکننده انسان از حیوان و هیولا_ در جامعه‌ای پاینده باشد، امید رسیدن به حقیقت هم در آن جامعه زنده است؛ و اگر ریشه‌ها و برگ‌های درخت اخلاق در جامعه‌ای پوسیده و پژمرده باشد، آن جامعه حقیقتاً مرده است؛ یعنی هم امید رسیدن به حقیقت در آن جامعه مرده است، هم خود حقیقت.


آنگاه که گروه‌های متقابل و متضاد در جامعه‌ای «حق»، «باطل»، «حمایت از یک موقعیت» و «حمله به یک موقعیت» را صرفاً بر اساس ملاک و میزان ِ «بر مایی» و «با مایی» بشناسند، آن جامعه چگونه می‌خواهد راهی به حقیقت ببرد؟ چگونه می‌خواهد «حقِ حقیقی» و «باطلِ حقیقی» را از «حق مصلحتی» و «باطل منفعتی» باز شناسد تا از آن حمایت یا به آن حمله کند؟ اصلاً چنان جامعه‌ای چنین چیزی را می‌خواهد؟ هیچ و هرگز پاسخ این پرسش نمی‌تواند «آری» باشد. چه اینکه جامعه‌ی حق طلب حق را به حق می‌شناسد، نه با هم‌پیمانان و منافع و مصالحِ امروزیِ فردی و گروهی خود.

آنچه اکنون می‌بینید تنها پاییزِ کوچه‌ها و درخت‌ها نیست، اینک موسمِ برگ ریزِ اخلاق در فصل‌های سیاسی سرزمین ماست.


درآمد

زهرا اشراقی خواهر بزرگ‌تر نعیمه اشراقی است، یکی به «زنِ برادر بودن» سید محمد خاتمی مفتخر است و دیگری به «خواهرِ زن بودن» او و البته هردو موسوم و مصطلح به «نوه امام خمینی». اخبار و مصاحبه‌های رنگارنگ و گوناگونی که چند وقت یک بار از یکی از این دو خواهر منتشر می‌شود عموما موجدِ جاروجنجالِ ستایش و نکوهش آمیز، یا دست کم تعجب رسانه‌های سیاسی می‌شود. و البته تقدم و تأخر این جاروجنجال‌ها با خواهر بزرگ‌تر، یعنی خانم زهرا اشراقی است.


 ادامه در متن اصلی


تولدت مبارک مرد عمل

متأسفانه ما ایرانی‌ها عادت بدی داریم که تا وقتی هنرمندی، ورزشکاری، سرداری و... در میان ما هست و نفس می‌کشد، قدر او را نمی‌دانیم و آنگاه که از میانمان پر می‌کشد تازه به یاد برگزاری آیین بزرگداشت و یادبود و ابراز تأسف و ناراحتی برای از دست دادنش می‌کنیم.. اما من امروز می‌خواهم سنت‌شکنی کنم سردار، آری شما را سردار خطاب می‌کنم و هیچ ابایی ندارم از آنهایی که شما را متهم به داشتن رفتار پادگانی و نظامی کردند تا برای خود رأی کسب کنند، ولیکن امروز کابینه‌ای امنیتی تشکیل دادند! آری شاید اگر در جبهه شهید شده بودید حداقل خیابان یا کوچه‌ای را به نام‌تان می‌کردیم و شاید اگر شما نیز بسان همرزمان‌تان به فعالیت در سپاه ادامه می‌دادید، اکنون آماج تهمت‌ها و تخریب‌ها نبودید و همه با احترام از شما یاد می‌کردند؛ اما شما همه خطرات را به جان خریدید و به عرصه پر خطر سیاست و کار اجرایی قدم گذاشتید تا مردم از وجود یک مدیر توانمند بهره‌مند شوند.

ادامه نوشته

مرثیه ای برای یک افتخار

" این ماییم، دوباره اینجاییم.باهم هستیم ولی تنهاییم.اینجاییم نه از برای خودخواهی،نه از برای

خودنمایی.اینجاییم از سر عشق،اینجاییم از سر شور از سر غرور.اینجاییم از برای رشد، از برای اوج ، از سر

جنون.اینجاییم برای پایان، پایان یک آغاز.پایانی که آغازی بلند پروازانه تر را نوید می دهد."

حالا که قصه تمام شده حالا که خانواده های آیدین بزرگی، مجتبی جراحی،پویا کیوان ماندن بدن های خسته از

صعود پسرانشان را در رشته کوه های هیمالیا پذیرفته اند این جمله های آیدین بزرگی که در وبلاگی بعد از

شروع صعودشان به برودپیک منتشر شد معنی دیگری میدهد.حالا باید به جوانهایی که روزها و شب ها آرزوی

ثبت صعود مسیری در قله های 8000 متری را به نام ایران در سر می پرروراندند گفت: بچه ها آرام بخوابید که ما

پرچم را به نام شما نگه میداریم چون میدانیم برای اولین بار است که مسیری در قله های 8000 متر به نام ایران

ثبت میشود.مسیری که به قیمت از دست دادن جان شما فتح شود.

ادامه نوشته

از فرش تا عرش

"say ya ali...say ya ali" این صدا از میان جمعیت به گوش های کاسیوس میرسد.این صدا با صدای داور لا به لا

شده بود."10..9...8.."  جملات امری مردی که کنار  رینگ ایستاده بود کاسیوس را مجاب کرد که کلمه را تکرار

کند.کلمه برای مشتزن سنگین وزن معجزه کرد او کلمه را تکرار کرد بلندشد و مسابقه را برد.بعد از مسابقه

کاسیوس دنبال مرد گشت واو را پیدا کرد مردی ایرانی.

داستان "یا علی" برای کاسیوس این قدر جذاب بود که بعداز مدتی خودش هم شد محمد علی وشیعه.داستان

افسانه ای "کلی"هم در همان سال های اولیه مسلمان شدنش شکل گرفت وقتی که او در سال 1966 مجبور

شد هفت مسابقه سنگین را تجربه کندویک رکورد غیر قابل تکراربرای خود به جای بگذارد.هفت ناک اوت در یک

سال.ویژگی محمدعلی در خارج از رینگ هم همه را شگفت زده می کرد.در همان سال بود که به عنوان یک

سرباز میهن پرست از حضور در ارتش آمریکا برای جنگ ویتنام سرباز زد و اعلام کردکه هرگز به روی همنوعان

ویتنامی خود آتش نمی گشاید و نمی خواهد آنها او را "کاکا سیاه کثیف" صدا کنند برای این کارش حتی پنج

سال از حضور در رقابتهای بوکس محروم شد.سال 66 سال عجیبی برای اسطوره بود.اسطوره ای که ماندنی

شد.



ادامه نوشته

تخریبچی جبهه ها،آبادگر شهر ما


ادامه نوشته

دست مریزاد "احسان خان علیخانی"

 

ادامه نوشته