من میدانم ؛ آن کتابی که دست پسرک وبلاگم هست عربی ست!
اتوبوس که در ایستگاه می ایستد ، سه دختر دبیرستانی کتاب به دست وارد میشوند. " من درس نخوندم ،
خیلی استرس دارم" آن دونفر دیگر اما سرشان در کتاب است. " مقصوره همونیه که آخرش الف داره ، منقوصم
میشه همونی که تهش یا میگیره" کتاب عربی را که دستشان می بینم تمام حواسم بهشان است. " البته
اگه جزو اصلی اسم باشه" اینها را در دلم میگویم!مثلا برای تکمیل تعریف منقوص و مقصور! چقدر دلم
میخواهد بروم کنارشان بنشینم و همین حرفم را بلند بگویم اطلاعاتشان کامل شود. دلم میخواهد بروم
کتابشان را بگیرم و ببینم اصلا تغییری کرده. اصلا بشینم هی برایشان توضیح دهم اعلال قلب و حذف را ، اینکه
حال و مفعول له و تمییز را چجوری تشخیص دهیم. بدل و عطف بیان را هم ! اصلا هرچه سوال دارند من
برایشان توضیح دهم.هی بپرسند و من جواب بدهم و باز هم بپرسند و من جواب بدهم و باز بپرسند ...!بعد
خنده ام میگیرد! من که حوصله ی حرفهای طولانی و خواندن های طولانی و مطالب طولانی را
ندارم به عربی که میرسد قضیه فرق میکند برایم!حاضرم ساعت ها راجع بهش حرف بزنم و حرف بشنوم! این
علاقه ام به عربی را حتی میشود در بین کتاب هایم هم دید.اینکه از بین آن همه کتاب و جزوه سال های
دبیرستان ، فقط کتاب های عربی و جزوه و حتی کتاب تست عربی ام را نگه داشته ام. به این فکر میکنم که
قطعا یکی از آروزهای حال و آینده من تدریس عربیست.چقدر واقعا لذت بخش است.حتی فکرش...
استاد برگه های عربی را صحیح کرده است. دوستم با تعجب می گوید " ئه هانیه تو چرا نوزده شدی؟!" من که
اصلا حواسم به نمره ام نیست دارم برگه ام را نگاه میکنم.جز یک مورد کوچک که می شد اصلا در نظرش نگیری
،اصلا اشتباه ندارم! وقت کلاس که تمام میشود سریع می روم دنبال استاد که سوالی را که چند روزی است در
ذهنم وول میخورد را بپرسم. "بخشید استاد..." نمیگذارند ادامه ی حرفم را بزنم انگار منتظر بودند من بروم و
این حرفها را به من بگویند " خانوم میم خیلی خوب نوشته بودید.خیلی.( عربی ما بیشتر سوالهایش توضیحی
ست) فقط یک نکات ریزی رو ننوشته بودید که من اونا رو از بچه ها غلط نگرفتم ولی ازشما چرا! تا اینبار با دقت
کامل کامل و دقیق بنویسید..." اینها را که میشنونم شوکه میشوم و البته ذوق زده.اصلا سوالم و صفحه ی
کتابم یادم می رود.به زور پیدایش میکنم و سوالم را میپرسم.استاد اما خیال میکنند من از این بابت ناراحت شده
ام، متواضعانه و بزرگوارانه عذرخواهی میکنند بابت تفاوت در تصحیح بر گه ها! " خلاصه ببخشید خانوم میم" و
من هم شرمنده شان میشوم.ولی نمیدانند من چقدر خوشحالم و ذوق زده . اصلا چه فایده ،
اگر من بیست میشدم و استاد این حرف ها را نمیزدند؟! آن هم کی؟! استاد علیپور که زبانزد است! همانی که
همه به استادی اش ایمان دارند.خوشحالتر میشوم ازینکه حداقل ذره ای از زحمات استاد را جبران کرده
ام.دوباره برگه ام را نگاه میکنم و خطوط قرمز رنگی را که استاد نوشته ؛ انگار کاملا در ذهنم حک میشوند و هیچ
وقت فراموششان نمیکنم .چه تبعیض خوبی...
عقل با این همه ناقص بودنش ، ولی باز هم لذت هایش با بقیه لذت های دنیایی قابل قیاس نیست...

