من میدانم ؛ آن کتابی که دست پسرک وبلاگم هست عربی ست!


اتوبوس که در ایستگاه می ایستد ، سه دختر دبیرستانی کتاب به دست وارد میشوند. " من درس نخوندم ،

خیلی استرس دارم"  آن دونفر دیگر اما سرشان در کتاب است. " مقصوره همونیه که آخرش الف داره ، منقوصم

میشه همونی که تهش یا میگیره"  کتاب عربی را که دستشان می بینم  تمام حواسم بهشان است.  " البته

اگه جزو اصلی اسم باشه"  اینها را در دلم میگویم!مثلا برای تکمیل تعریف منقوص و مقصور! چقدر دلم

میخواهد بروم کنارشان بنشینم و همین حرفم را بلند بگویم اطلاعاتشان کامل شود. دلم میخواهد بروم

کتابشان را بگیرم و ببینم اصلا تغییری کرده. اصلا بشینم هی برایشان توضیح دهم اعلال قلب و حذف را ، اینکه

حال و مفعول له و تمییز را چجوری تشخیص دهیم. بدل و عطف بیان را هم ! اصلا هرچه سوال دارند من

برایشان توضیح دهم.هی بپرسند و من جواب بدهم و باز هم بپرسند و من جواب بدهم و باز بپرسند ...!بعد

خنده ام میگیرد! من که  حوصله ی حرفهای طولانی و خواندن های طولانی و مطالب طولانی را

ندارم  به عربی که میرسد قضیه فرق میکند برایم!حاضرم ساعت ها راجع بهش حرف بزنم و حرف بشنوم! این

علاقه ام به عربی را حتی میشود در بین کتاب هایم هم دید.اینکه از بین آن همه کتاب و جزوه سال های

دبیرستان ، فقط  کتاب های عربی و جزوه و حتی کتاب تست عربی ام را  نگه  داشته ام. به این فکر میکنم که

قطعا یکی از آروزهای حال و آینده من تدریس عربیست.چقدر واقعا لذت بخش است.حتی فکرش...


استاد برگه های عربی را صحیح کرده است. دوستم با تعجب می گوید  " ئه هانیه تو چرا نوزده شدی؟!"  من که

اصلا حواسم به نمره ام نیست دارم برگه ام را نگاه میکنم.جز یک مورد کوچک که می شد اصلا در نظرش نگیری

،اصلا اشتباه ندارم! وقت کلاس که تمام میشود سریع می روم دنبال استاد که سوالی را که چند روزی است در

ذهنم وول میخورد را بپرسم. "بخشید استاد..."  نمیگذارند ادامه ی حرفم را بزنم انگار منتظر بودند من بروم و

این حرفها را به من بگویند " خانوم میم خیلی خوب نوشته بودید.خیلی.( عربی ما بیشتر سوالهایش توضیحی

ست) فقط یک نکات ریزی رو ننوشته بودید که من اونا رو از بچه ها  غلط نگرفتم ولی ازشما چرا! تا اینبار با دقت

کامل کامل و دقیق بنویسید..." اینها را که میشنونم شوکه میشوم و البته ذوق زده.اصلا سوالم و صفحه ی

کتابم یادم می رود.به زور پیدایش میکنم و سوالم را میپرسم.استاد اما خیال میکنند من از این بابت ناراحت شده

ام، متواضعانه و بزرگوارانه عذرخواهی میکنند بابت تفاوت در تصحیح بر گه ها! " خلاصه ببخشید خانوم میم"  و

من هم شرمنده شان میشوم.ولی نمیدانند من چقدر خوشحالم و ذوق زده . اصلا چه فایده ،

اگر من بیست میشدم و استاد این حرف ها را نمیزدند؟! آن هم کی؟! استاد علیپور که زبانزد است! همانی که

همه به استادی اش ایمان دارند.خوشحالتر میشوم ازینکه حداقل ذره ای از زحمات استاد را جبران کرده

ام.دوباره برگه ام را نگاه میکنم و خطوط قرمز رنگی را که استاد نوشته ؛ انگار کاملا در ذهنم حک میشوند و هیچ

وقت فراموششان نمیکنم .چه تبعیض خوبی...


عقل با این همه ناقص بودنش ، ولی باز هم لذت هایش با بقیه لذت های دنیایی قابل قیاس نیست...

ما انسانهای نادان!

آدمیزاد همیشه راه افراط و تفریط را خوب بلد است.همیشه یا زیاده روی میکند یا کم کاری! یا زیاد میخورد یا

اینکه  خیلی کم میخورد یا به ظاهرش خیلی اهمیت میدهد یا که اصلا  ظاهر برایش مهم نیست یا زیاد از حد

کسی را دوست دارد یا  زیاد از حد از کسی بدش می آید یا بیخودی خجالت میکشد و یا  اصلا حیا را نمیفهمد

یعنی چه حتی در شادمان و غمگین بودنش هم افراط و تفریط دارد!یا زیادی خوشحال میشود و یا زیادی غمگین

میشود! گرچه آدمیزاد حق هم دارد  وقتی راه مستقیم یکیست و راه های نا کجا آباد بسیار، یافتن راه مستقیم

سخت میشود! به خاطر همین هم به قول آقای قرائتی تنها دعای واجب "اهدنا الصراط المستقیم" است.

تکنولوژی قرار بوده برای آسایش ما باشد؛ قرار بوده ما با تکنولوژی راحت تر زندگی کنیم. ولی اکثر مواقع نه تنها

آسایش نمیدهد، که آرامش را هم میگیرد.هرچه ما مهربانتر میشویم ، آنها نامهربان تر میشوند؛ هر چه ما

بیشتر بهشان نزدیک میشویم، آنها بیشتر به ما آسیب میزنند! کامپیوتر و موبایل و اینترنت و لب تاپ قرار بوده

برای آسایش ما باشد ؛ ولی انقدر که در استفاه اش افراط کردیم آرامشمان را هم گرفته اند.باید همیشه

کنارمان باشند وگرنه تا مرز افسردگی هم پیش میرویم! اصلا یک روز را بدون موبایل و اینترنت نمیتوانیم به شب

برسانیم! انقدر بهشان وابسته شده ایم، انقدر بهشان نیازمند شده ایم ،که دوریشان را نمیتوانیم تحمل کنیم!

بشر اینها را ساخته است که برای ما کار کنند، که برای ما بندگی کنند، ولی انقدر ما به آنها وابسته شده ایم که

جاهایمان عوض شده!حالا ما بنده ی آنها شده ایم... این ماییم که محتاج آنهاییم. همین انسانی که خدا آسمان

ها و زمین را مسخرش قرار داده حتی نمیتواند بر اطراف خودش سلطه داشته باشد!!!

تمام آن زمان هایی که خودم را توجیه میکردم که دارم کار مفید انجام میدهم،دارد به اطلاعاتم اضافه میشود

دارم داناتر میشوم، دقیقا داشتم نادان تر میشدم1 ! تمام زمان هایی که میتوانست پیش خانواده بگذرد ، یا

زمان هایی که میشد به جای آنکه در فضای مجازی بگذرد در کنار دوست حقیقی ام بگذرد، زمان هایی که می

شد به خواندن آن همه کتاب نصف کاره صرف شود ،میشد وابستگی قلبی و زمانی به اینها  را کمش کرد و

"آزادگی بندگی2" را ورق زد و به خاطر سپرد. و تمرین کرد..


پی نوشت

1- امام على عليه السلام : نادان را نبينى، مگر افراطگر يا تفريطگر.

2- نام کتاب شهید مطهری



بعدن نوشت : دقیقا به خاطر همین مواردی که ذکر کردم و اینکه این ترم کمی کم کاری کردم این سه هفته

مانده به امتحان هایم و زمان امتحان هایم هیچ پستی نمیگذارم!

نظر ها اما خوانده میشود...

عیدتان هم مبارک.

سعی کنیم دانش جو باشیم!


خوب یادم هست، وقتی نتایج کنکور سراسری را اعلام کردند ، شمال بودیم.آن هم در بازار! پدرم با یک برگه در  

دست آمد که اطلاعاتی در آن نوشته بود."1062" باورم نمیشد. تقریبا شوکه بودم به خاطر اینکه فکر میکردم رتبه

ام باید بهتر از این می شد. به جایش مادرم حسابی خوشحال بود برای رتبه ام.بعدها که کارنامه را دیدم یک

حسرت ماند به دلم!"معارف" را خیلی بد زده بودم! اصلا هم باور نمیکردم درصدش را! فقط فکر میکردم به جای

اینکه آن کتاب جامع قلمچی را بخوانم، آن کتاب مشعلیان را که همه هم میگفتند کتاب خوبی ست و شباهت

دارد به سوال های کنکور و من فکر میکردم که همین قلمچی کافیست را میخواندم الان حتما رتبه ام زیر هزار

بود!حسرتی که تا چند سال ماند و به دنبالش تنفری که از کتاب های قلمچی در دلم ماند!


زمانی که قرار بود یکی از آشنایان خبر دهد که چه دانشگاهی قبول شده ام دلم مثل سیر و سرکه می 

جوشید.آرام و قرار نداشتم.صدای زنگ که آمد نفهمیدم چطور خودم را رساندم به تلفن! "دانشگاه علامه

طباطبایی قبول شدی.علوم ارتباطات" از خوشحالی نمیدانستم چه کار کنم.خیلی خوشحال بودم چون غیر از

سه انتخاب اولم که همینجوری زده بودم، انتخاب چهارم و پنجمم همین رشته بود.


برای اولین بار که پا به دانشکده مان گذاشتم باور نمیکردم این حیاط بزرگترین داشگاه علوم انسانی خاورمیانه

باشد! فکر میکردم حتما غیر از این حیاط کوچک که از خیلی ازمدرسه ها کوچکتر بود حیاط دیگری هم دارد.ولی

خب خیلی زود فهمیدم که هیچ حیاط دیگری در کار نیست.این اولین واقعیتی بود که با باور های ذهنی من

متفاوت بود.بعدتر ها فهمیدم هست های بسیاری وجود دارند که با باید های ذهن من متفاوتند همینطور که

هست های بسیاری وجود دارند که با باید های ذهن من جور در می آیند.هست هایی که

کاملا مشهود بودند : درس خواندن در محیطی که تا به حال تجربه نکردی ؛ محیطی که غیر همجنس هایت حضور

دارند ، جایی که می توانی هر چه که دوست داری بپوشی نه لزوما یونیفرم را ، خودت انتخاب کنی که چه درس

هایی را بخوانی، این ترم چه روزهایی را بروی دانشگاه ،چه روزهایی را نه ،هر وقت دوست داری به کلاس بروی

و هروقت دوست داری از کلاس بیایی بیرون لزومی هم ندارد کسی باشد تا غیبت هایت را موجه کند...

اینها اولین هست هایی ست که با آن رو به رو میشوی.اموری که آزادی نسبی بهت میدهند.اتفاقا اول ها

خیلی هم ذوق میکنی از این ها.ولی خب بعد از چند ترم با خودت می گویی: همین ؛ این ها هستند تفاوت یک

دانش آموز با یک دانشجو ؟!دانشجو یعنی همین ها؟! بعد می گردی دنبال اموری دیگر تا متمایزت کند که

دانشجو بودنت را نشانت دهد .هرچه میروی جلو میبینی که این امور از  آنهایی نیستند که زود بهشان برسی

ازین هایی اند که زمان میبرند، ازین هایی که خودت باید بروی دنبالشان!

بعد میبنی که دیگر یک ربات نیستی مثل دوران مدرسه که هرچه اطلاعات را بهت دادند بگیری و قدرت تجزیه و

تحلیل نداشته باشی، حالا خودت هم باید در اطلاعاتی که میگیری دقت کنی تجزیه تحلیل کنی!اصلا خودت باید

بروی دنبال اطلاعات.اینکه کم کم تفکر انتقادی داشتن را بیاموزی.اینکه یاد میگیری حق را بگویی حتی اگر

خیلی ها مخالف باشند.پای اعتقادات بایستی حتی اگر ضرر کنی.خوب به وقایع اطرافت نگاه کنی و ازشان درس

بگیری حتی اگر خیلی به چشم نیایند از کلاس های بسیج گرفته تا همایش هایی که برگزار میشود حتی ار

اردوهایش.از رفتارهای استادهایت؛ از همانی که تواضع وادبش زبانزد است همانی که وقتی از جلوی اتاقش رد

میشوی آرام میروی تا نبینیش تا نبینتت تا به خاطر تو از پشت میزش بلند نشود آن وقت تو از خجالت ندانی که

چه بگویی یا از آن یکیشان که همیشه پر از انرژی و نشاط است و به همه منتقل میکرد یا آن یکی استادت که

همیشه با خنده جوابت را میدهد و "مامان" صدایت میکند...

از همه ی اینها و خیلی های دیگر! میفهمی هست ها همیشه هستند باید ها را باید خودت پیدایشان کنی

خودت بروی دنبالشان.

بعد با خودت می گویی دانشجو شدن شاید سخت باشد ولی دانش جو  ماندن خیلی سخت تر است...

دانشجو بودن شاید به اندازه ی چهارسال یا شش سال یا ده سال همراهت باشد ولی چه خوب میشود که

همیشه دانش جو  بمانی ...


" من " مهم نیستم

تعریف استاد را زیاد شنیده بودم و البته تعریف کلاس هایش را.هر ترم ولی از تعداد کلاس هایی که بر عهده

میگرفتند کمتر میشد و حضورشان کمرنگ تر.این ترم اما، تنها یک کلاس داشتند؛ آن هم کلاسی تقریبا

عمومی.من تقریبا چند هفته از شروعش مطلع شدم.خیلی مشتاق بودم برای نشستن در آن کلاس.

بالاخره شرایط مهیا شد که من هم سر کلاس این استاد بنشینم.کلاس صبح زود برگزار شد و استاد کاملا

سروقت حاضر شد. تلفن زنگ خورد و بدون اینکه جوابی داده شود گوشی روی میز قرار گرفت تا کسی که پشت

خط است صدای استاد را بشنود! از همان ابتدا خاص بودن کلاسش معلوم شد. یک سری مطالب روی تخته

نوشته شد و استاد شروع کردن به شرح آن مطالب.کلاس هر چقدر جلوتر میرفت گوش ها تیزتر میشدند و من

بیشتر میفهمیدم دلیل این همه تعریف ها را.از آن کلاس هایی بود که حتی اگر صبح خیلی زود برگزار شود و تو

شب خوب  نخوابیده باشی ، باز هم تمام حواست به حرفهای استاد است.از آنهایی که اصلا خسته ات

نمیکند.از همان هایی که می گویند "نفس استاد حق است" و چقدر خوب این را درک میکردم. از آن کلاس هایی

که تو ناخود آگاه دست به سینه میشوی و دوست داری دو زانو بنشینی رو به روی استاد.حتی دوساعت کلاس

هم خسته ات نمیکند و تو نمیفهمی چطور این همه زمان گذشته است!

کلاس سر وقت تمام می شود. بیرون که می آیم خیابان خیس است از اولین باران پاییزی.هوا هم مثل من

حالش خوب است.خیلی خوب.باران رحمت الهی.رحمت... رحمان ...رحیم ... رحیم ... حضور در این کلاس

حتما رحیمیت خداست که شامل هر کسی نمیشود!خوش به حال آنهایی که همیشه در این کلاس حضور دارند.

یعنی یک جلسه حضور داشتن باز هم رحیمیت خداست؟!حتی اگر دیگر نتوانی کلاسش را بروی به خاطر بقیه

کلاس هایت؟حتی اگر خیلی خیلی دوست داشته باشی کلاسش را؟!

یاد حرف استاد می افتم :

" انسان همیشه در حال طاعت است.در اطاعت از خداوند باید خلوص داشته باشی پس منیت نباید باشد..."

حتی در آن جاهایی که فکر میکنی خیلی کارت درست است...


اینجا را هم بخوانید

بر همگان واضح و مبرهن است که

بر همگان واضح و مبرهن است که ، رسانه ملی یعنی همین تلویزیون خودمان، خیلی کم پیش می آید که

برنامه ی به درد بخوری داشته باشد! ولی چند وقت است که مجموعه ای انیمیشنی را پخش میکند که خیلی

هم به درد بخور است! البته ما این برنامه را کاملا اتفاقی و یهویی،کشف و ضبط کردیم و خیلی یهویی تر

خوشمان آمد. از آنجایی که بابایمان، در هر شکل و صورتی باشد (حتی اگر خواب باشد) معتقد است در هنگام

اخبار ، باید تلویزیون روشن باشد تا اخبار ببنید(حتی با چشم های بسته !) در یکی از همین شب ها که بابایمان

تلویزیونمان را روشن کرد تا اخبار ببنید و ماهم به حالت نالان نشسته بودیم چون قبل ترش اخبار را دیده بودیم!

ناگهان چشممان به این برنامه افتاد و نوری در دلمان روشن شد.  پسرک بامزه با آن چشمانی که یکی بزرگتر از

آن یکی است و در حالی که روپوش مدرسه تنش است فلش را به تخته سیاه میزند و  بعد از لود شدن شروع

میکند به خواندن انشا "همسایه ی دیگر ما هم ساده زیست است.او در برف و سرما میخوابد.حتی وقتی زوم

بک کنیم اما نه وقتی زوم بک تر کنیم.بابایمان می گوید او یک ساده زیست است چون در سازه های بزرگ

زندگی می کند.فقط ده طبقه حمامش است..."

و دانستیم که اخبار دیدن بابایمان،حتی اگر بر خلاف میلمان باشد خیلی هم خاصیت دارد که شاید هنوز خاصیت

های دیگرش کشف نشده و شاید یهویی کشف شود مثل همین یکی...


اطلاعات ام پی تری

مجموعه‌ي "بر همگان واضح و مبرهن است كه..."  به همت مؤسسه فرهنگي هنري شهرداري تهران ساخته

شده است که از شبكه يك سيما هر شب قبل از اخبار ساعت 21 ( وهمچنین ساعت 2 )به مدت 5 دقيقه پخش

مي‌شود.

کارگردان، نویسنده و طراح کارکتر ها: علی درخشی (سازنده ی مجموعه انیمیشنی " حیات وحش")

گوینده ی همه ی شخصیت ها: محمد رضا علیمردانی( گوینده ی سالیوان " شرکت هیولاها" و دیه گو" عصر

یخبندان")


دانلود   قسمت همسایه ما سونا دارد ولی حیا ندارد!            

دانلود   قسمت اوقات فراغت  

دانلود  قسمت صبر و بردباری

دانلود  قسمت محیط زیست

                

انتظار تلخ

انتظار همیشه امری سخت است.اینکه می گویم همیشه , یعنی فرقی نمیکند منتظر  اتفاق خوب باشی یا

اتفاق بد! ثانیه ها انگار کش می آیند و  تلاش تو هم در این ثانیه های کش دار هیچ فایده ای ندارد.وقتی در

انتظاری آن هم برای یک اتفاق خوب, وجودت ملغمه ای می شود از احساس های خوب و بد.استرس داری

ولی ته دلت خوشحالی. می ترسی ولی امید داری به آینده ! وقتی هم انتظارت به پایان میرسد یک خاطره ی

شیرین میماند برایت.

ولی اتفاق بد ؛ تمام احساس های بد هجوم می آورند سمتت. ثانیه ها کش دار میشوند ولی نمیدانی دعا کنی

که این انتظار به پایان برسد و یا ثانیه ها کش دار تر شوند!!! اینکه بدانی قرار است یک اتفاق خیلی بد بیفتد و از

دست هیچ کس هم کاری بر نمی آید ، بدانی همه ی دکتر ها جوابش کرده اند و امروز و فرداست که دستگاهها

را هم خاموش کنند آن وقت این انتظار حالت فرسایشی دارد و ذره ذره آبت می کند.تمام روزت در فکر و

خیال میگذرد!هرچه خاطرات است از جلوی چشمانت رژه میرود.هرچه خاطرات خوب است.مدام به یاد می آوری

خنده هایش را, مهربانی هایش را, دست و دل بازیش را.اصلا دوست نداری چهره ی این روز های آخرش را به یاد

آوری هر زمانی هم که به یاد می آوری سریع دست به سرشان میکنی.گرچه انگار کامل در ذهنت حک نشده

اند! چون راحت دست به سر میشوند! غصه دار میشوی؛نه تنها برای اتفاق های این چند وقته ؛ برای

بغض های پدرت که نمیتوانی ببینی شان , برای مادر بزرگت که چقدر سخت است مرگ فرزند برایش, برای بچه

هایش که این چند وقته همه ی زندگیشان شده بود مادرشان!غصه ات میگیرد برای همه ی این ها.

هر وقت منتظری , حساس میشوی به صداها ؛صدای موبایل و تلفن... هرکس زنگ بزند گوش هایت تیز

میشود.موبایلم زنگ میخورد.دلم هوری میریزد.جواب میدهم.از یک جایی به بعد دیگر نمیتوانم بغضم را نگه

دارم.انتظار به پایان رسید .این انتظار تلخ با یک پایان تلخ تر تمام میشود...

هنوز مرگش باورم نمیشود.عمه ام را میگویم...

بعدن نوشت: لطف میکنید اگر فاتحه ای بخوانید.

حال این روزهای ما

این روزها بسیار خوشحال میباشیم.به خاطر اتنصابات جدیدی که اتفاق افتاده و خیلی هم بی ربط به ما

نمیباشد! انتصاب مجدد دکتر قالیباف به عنوان شهردار تهران اولینش!خوشحال کننده ترین خبری که میتوانستم

بشنوم در این روزها. امیدوارم هم چنان تهران در مسیر پیشرفت حرکت کند و به قول بعضی ها دکترمون

همچنان مثل قبل عالی عمل کند ؛

و البته که معتقدیم " آهن آبدیده را رنگ عوض نمیکند"...

تغییر رییس دانشگاه علامه طباطبایی دومینش! فقط امیدوارم رییس جدید به دانشجوها بیشتر ازساختمان ها

اهمیت دهد!!! امیداورم دانشگاهم مثل روزهای اول دوران دانشجویی ام پرنشاط شود! امیدوارم...

من و کودک درونم

هروقت کودک دورنم فعال می شود بالغ درونم هم مثل یک پدر مستبد بالای سرش سبز می شود!اکثر اوقات

این کودک دونم هست که مثل یک بچه ی مودب و حرف گوش کن ساکت می شود و دیگر حرفی نمی زند.ولی

گاهی اوقات رو به روی پدرش می ایستد و می خواهد شیطنت کند و مثل یک کودک سمج روی حرفش

پافشاری میکند و آن وقت است که دیگر از دست بالغ درون هم کاری بر نمی آید.مانند همین چند شب پیش!

ادامه نوشته

شاید برای شما هم اتفاق بیفتد

موقعیت اول : خیابان ...

 دیرم شده است.ایستاده ام منتظر تاکسی. چند تاکسی می آیند و می روند ولی هم مسیر من نیستند.از این

همه خیابان های شلوغ و پر تاکسی! تهران اینکه برای رفتن به کلاس مجبورم در این خیابان خلوت آن هم در آن

ساعت بایستم به اقبال خودم تبریک می گویم!تاکسی دیگری را می بینم و دعا می کنم که با من هم مسیر

باشد مسیرم را می گویم.می ایستد ولی خیلی جلوتر از جایی که ایستاده ام. با قدم های تند به سمتش

میروم.مردی که گویا با من هم مسیر است زودتر از من در پرایدی که برای من ولی مقابل او ایستاده است

می نشیند! نگاه می کنم؛ یک مرد جلو نشسته است و دومرد عقب.دیرم شده است ولی به خاطر می آورم

زمانی را که سوار پرایدی بودم و بعد از مدتی مردی کنارم نشست وبعد از آن مردی دیگر!مرد

گویی روی مبل راحتی نشسته است و تلاش من برای چسبیدن به در و جمع و جور نشستن فایده ای ندارد

و من هم که دیدم اینگونه است به راننده گفتم که بایستد راننده هم متعجب ترمز کرد  من هم بعد از

عذرخواهی خواستم کرایه را حساب کنم ولی راننده که انگار فهمیده برای چه پیاده شدم قبول نمی کند

و می گوید مسیری را نرفته که پولی بگیرد.به خاطر همین به آقای مسافری که جلو نشسته همانی که

ماشین مقابلش ترمز کرده بود می گویم :

- ببخشید لطف می کنید عقب بنشینید

- (باحالت عصبانی و تقریبا دعوا ) نخیر!برای چه عقب بشینم ؟!!نمی روم!!!

من که بهت زده شده ام خواستم بگویم تاکسی برای من ترمز کرده بود  اولین کلمه را که ادا کردم می گوید

"برو بابا" در را می بندد و راننده حرکت می کند.

بیشتر از خودم ناراحت چادرم می شوم!آرزو می کنم کاش در این لحظه فقط همین لحظه چادر به سر نداشتم

( مثل همه ی زمان هایی که احساس میکنم توهین شده است به من) دوطرف چادرم را میگیرم  بغلم می کند

محکم.مثل همیشه. بی خیال آرزویم میشوم مهم خودم هستم و چادرم و اینکه دوست دارم همه جا باشد

کنارم.چادرم را درست می کنم محکم می ایستم ولی ناراحت.

تاکسی دیگری می آید.سوار می شوم. خوب است با مردمی که نظاره گر بودند چشم در چشم نشدم!


ادامه نوشته

مخاطب خاصی که میتواند عام باشد

اگر حرفی درباره خودت از کسی شنیدی که متعجب شدی دو حالت دارد؛یا آن شخص کاملا شما را میشناسد

یا آن شخص اصلا شما را نمی شناسد!چند روز پیش با یک نفر از گروه دوم مواجه شدم و بسیار متعجب شدم.

قضاوت شدن بی مورد بیشتر ناراحتم می کند تا قضاوت کردن بی مورد! میتوانی بگویی خودخواه است.مهم

نیست.


بعدن نوشت کاملا بی ربط: حال جسمیم خوب نیست.امیدوارم بتوانم تا آخر ماه رمضان روزه بگیرم.

بلاخره " پل " به روز می شود!!!

سلام

بعد از مدتها درگیری ذهنی بلاخره تصمیم گرفتم که وبلاگ نویسی رو امتحان کنم!

گرچه هنوزم اون درگیری  ذهنی بین معایب و مزایای وبلاگ داشتن دست بردار نیست و هنوزم به نتیجه قطعی نرسیده!!! اگه همینجوری بخواد ادامه پیدا کنه احتمالا به دادگاه لاهه کشیده میشه!!!!!

ولی من دوست دارم که امتحانش کنم!!!

گرچه قبلا هم مدت خیلی کمی امتحان کردم اونم به خاطر رشتم!ولی "اختیاری" بودن لذت و ارزش دوچندان داره نسبت به "اجباری" بودن!

ماه رمضون همیشه برام فرق داشته چون همیشه شاهد اتفاقای خوب تو این ماه بودم!از همون روز اول تولدم که تو همین ماه بوده تا همین الان!پس شروع وبلاگ نویسی رو تو ابن ماه به فال نیک میگیرم و امیدوارم مثل ماه رمضون برای من و همه دوستانی که به اینجا میان پر برکت باشه!!!

پس

"بسم الله الرحمن الرحیم"