وقتی در وسط محوطه بازی بچه ها با آن همه وسایل بازی ایستاده بودم و بازیشان را تماشا میکردم  و

لذتی را که می بردند. بچه هایی که در صف ایستاده بودند برای اینکه نوبتشان شود و تاب بازی کنند یا از سر و

کول سرسر ه ها بالا میر فتند و پایین می آمدند، سر سره های جدیدی که دیگر هیچ نشانی از سرسره های

زمان ما ندارند!حق داشت کودک دورنم با دیدن این همه کودک بخواهد شیطنت کند.نگاه می کنم به پارکی که 

شلوغ نیست و چه خوب که نورش هم کم است!!!دست خاله ام را میگیرم و میرویم به سمت وسیله ای که

بچه ها رهایش کردند.چیزی شبیه الاکلنگ که بالا و پایین میرود.سوار میشویم و مانند دو تا کودک ذوق می کنیم

از این بالا و پایین شدن هایمان.چه لذتی دارد گاهی کودک شوی!پیاده که می شوم احساس می کنم به اندازه

"جودی ابوت" انرژی دارم!با همان سرزندگی و شادابی که همیشه در جودی می دیدیم.

گاهی اوقات در این زندگی پر هیاهوی شهری بد نیست که به صدای کودک درونتان گوش دهید!!!



توضیح نوشت : عکس برادرم است!برادری که حالا مردی شده است برای خودش!