پدر معنوی ما

ساخت سردیس پروفسور معتمد نژاد توسط استاد قشقایی


برای ما که هروقت از کنار اتاق استاد معتمد نژاد رد میشدیم احساس غرور میکردیم که "پدر علم ارتباطات" در

دانشگاه ماست و به اسم دانشگاه ما کلید خورده ،برای ما که اصلا رشته مان به خاطر تلاش های بسیار استاد

پایه گذاری شده بود! برای ما که با خود میگفتیم گرچه هیچ وقت استاد معتمد نژاد استادمان نبوده است ولی

عوضش استاد همه ی استادهایمان بوده است و یک جورهایی پدر معنوی ما محسوب میشود ! برای ما که 

همان چند باری که استاد معتمد نژاد در سالن مطهری با آن حالشان که واقعا مساعد نبود سخنرانی میکردند و

گاهی صدایشان میلرزید ولی حرف زدن برای ما دانشجویان را بر خود فرض میدانستند شاهد بودیم، برای ما

وقتی که شنیدم سردیس استاد در فرهنگسرای رسانه ساخته شده است و خیلی خیلی خوشحال شدیم ازین

ماجرا، برای ما ، خیلی سخت بود که مطلبی بنویسیم درخور استاد معتمد نژاد.

حالا که یادداشت خانم ظهیری را خواندم دیدم حداقل کاری که میتوانم برای پدر معنوی ام بکنم بازگو کردن

بخشی از این یادداشت است:

"...با شما هستم.با همه ی سردبیران روزنامه های پرتیراژ و کم تیراژ ، همه دبیران تحریریه ، مجلات پرفروش و

کم فروش، همه دبیران سرویس ، خبرنگاران معروف، سرستون نویس های ویژه مطبوعاتی ،مدیران روابط

عمومی همه وزارتخانه ها و ادارات کل و جز ، تمام استادان دانشگاهی که حالا حتی دکترای روزنامه نگاری را

هم تدریس می کنید ، همه آنها که مزه خوب نوشتن یک گزارش خوب را چشیده اید، آنها که مقاله ای نوشته اید

و رسانه ای داخلی و خارجی را تحت تاثیر قرار داده اید همه شما یادتان باشد که اینجا ایستادن تان را مرهون

دکتر هستید.دکتر معتمد نژاد به گردن همه حق دارد.به اندازه تمام خبرهایی که طی این سالها نوشته شده و

اصول شش گانه را رعایت کرده اند و به ارزش های خبری پایبند بوده اند حالا وقتش است در نبودش میراث پدر را

میراث داری کنید!"


بعدن نوشت: این مطلب باید قبل تر نوشته میشد، ولی مطلب درخور ایشان نه در فضای مجازی نه در ذهن

خودم یافت نمیشد!و امروز بعد از خواندن این یادداشت احساس کردم همین یک یادداشت کوچک هم بهتر از

هیچ است...

یک... دو ... سه ... حمله !


سکانس اول ( فروردین 91): ملک عبدالله

در پی سفر رئیس جمهور سابق به جزیره ابو موسی در فروردین گذشته ، تنش لفظی بین ایران و امارات آغاز

شد.تنش ها بیشتر و بیشتر شد تا اینکه عربستان سعودی نیز در همراهی با امارات ، سفر احمدی نژاد را غیر

قابل قبول خواند.هنوز آتش این واقعه سرد نشده بود که در دهم اردیبهشت(همزمان  با روز ملی خلیج فارس)

چیزی حدود 340 هزار کاربر ایرانی باحمله به صفحه شخصی ملک عبدالله  حسابی از خجالت پادشاه عربستان

درآمدند! آنقدر که تنها چندساعت بعد از آغاز هجمه ، صفحه وی از دسترس خارج شد!


سکانس دوم ( خرداد 91) : شرکت پپسی

"ساعت یازده و نیم شب 16 خرداد 91 لوگوی پپسی روی ماه می افتد و این پدیده توسط مردم اکثر جهان به

خصوص کشورهای خاورمیانه به خوبی قابل رویت است"خبری که ابتدا شبیه شایعه بود ولی وقتی خبرگزاری

های معتبر آنرا منتشر کردند خیلی ها را مجاب کرد که آن شب برای دیدن لوگوی پپسی به پشت بام ها

بروند!ولی خیلی از کسانی که به امید دیدن لوگوی پپسی به پشت بامهایشان رفتند چیزی عایدشان نشد تا

حرصشان را سر صفحه ی رسمی این شرکت در فیس بوک خالی کنند.اقدامی که با آنکه پاسخی نگرفت ولی

بازتاب گسترده ای در خبرگزاری داخلی و خارجی پیدا کرد.


سکانس سوم ( آذر 91) : نوستر آداموس

30 آذر 91 قرار بود دنیا نابود شود.نوسترآداموس پیشگوی فرانسوی پیش بینی کرده بود.خیلی ها باورشان شده

بود که باید بالاخره رفت و پایان جهان را به انتظار نشسته بودند!دقایقی از لحظه موعود گذشت، نه شهاب سنگی

به کره خاکی خورد نه آسمانی قرمز شد و نه زمین حرکت نا به جایی کرد.همه چی مثل شبهای قبل بود .فقط

لکه ننگش برای نوسترآداموس و سازمان فضایی ناسا ماند حمله چندهزار نفری کاربران ایرانی به صفحات

منتسب به آقای پیشگو آغاز شد!


سکانس چهارم ( تیر 92) : ایوان زایتسف

همین چندماه پیش در هشت تیر 92 و در چارچوب رقابت های لیگ جهانی والیبال، تیم ملی ایران در مسابقه ای

نفسگیر ایتالیا را در خاک خودش شکست داد . ایوان زایتسف بازیکن روسی الاصل ایتالیا با اینکه دو گیم اول

بازی در ترکیب اصلی حضور نداشت  اما توانست 19 امتیاز رای برای تیمش به ارمغان بیاورد .در اثنای جشن و

پایکوبی برای این پیروزی تاریخی، یکسری کاربر ایرانی بدون هیچ دلیلی ریختند روی پیج زایتسف و تا توانستند

بدو بیراه بارش کردند از نوع موها  تا استایل بازی اش!اقدامی که از طرف زایتسف بی پاسخ نماند و اینگونه

پاسخ داد " متاسفم که بزرگترین تفریح ایرانیان توهین کردن به دیگران است"


سکانس پنجم ( آبان 92) : لوران فابیوس

در جریان مذاکرات ژنو هرکدام از اعضای جلسه که از اتاق های بسته بیرون می آمدند لبخند بزرگی بر لب

داشتند جز یک نفر، لوران فابیوس.وزیر امور خارجه فرانسه.سیاسی ترین اعتراض فیس بوکی ایرانی ها دقیقا از

اولین لحظه های انتشار خبر ناتمام ماندن مذاکرات ژنو دو شروع شد.از وقتی همه فهمیدن همه اعضای جلسه

حتی آمریکا موافق نوشتن متن توافق نامه بوده اند جز جناب فابیوس.ایرانی ها در صفحه ی شخصیش آتش

بازی راه انداختند و ضمن تمسخر فرانسه به راه نیافتن مستقیم فرانسه به جام جهانی صفحه ی او را به خاک و

خون کشیدند.




ادامه نوشته

من فقط دوست دارم  مسی جواب فحش ها را بدهد !

بعضی وقت ها چیزهایی میشنوی که مخت سوت میکشد! داغ میشوی ار عصبانیت انقدر که هرچه آب یخ هم

رویت بریزند فایده ندارد!

نمیدانم بعضی ها اگر ادب و فرهنگ ندارند چرا کمی، فقط کمی عقلشان را به کار نمی اندازند؟!!! نمیدانم چرا

همین بعضی ها دوست دارند بی ادبیشان جهانی شود! به محل زندگی خودشان اکتفا نمیکنند دوست دارند

همه جا این شعور نداشته شان را به منصه ظهور بگذارند!!!بعد قسمت بدتر ماجرا آنجاست که همین گروه بی

شعور میشوند نماینده یک کشور!میشوند سفیر فرهنگ و ادب آن کشور!!!

فکر کن آن آدمی را که هیچ شناختی از کسی، جایی ،مکانی، کشوری ندارد تقریبا صفحه ی ذهنش خالیست

در آن مورد!اصلا شاید در آن مورد هیچ صفحه ای در ذهنش وجود نداشته باشد حتی؛ بعد اولین مواجهه ی این

آدم با آن موضوع کاملا ناشناخته، فحش هایی ست که در صفحه ی شخصیش هجوم میبرند به سمتش!!!


+  من انقدر دوست دارم لیونل مسی خیلی خیلی خیلی خوبتر از آنچه که همیشه هست روبه روی ایران بازی

کند تا بلکه جوابی باشد بر آن همه فحش هایی که شنیده است!!!


بعدن نوشت: دیدید بعضی اوقات با این که تعلق خاطر بسیاری به تیم یا کشورت داری ولی آنقدر تیم در برابر

حریفش بد بازی میکند که تو با خودت می گویی" همان بهتر که ببازد!اصلا حقش است!"الان هم یکی از همان

زمان هاست. ولی اینبار نه یک نفر ،نه دونفر، نه سه نفر، بلکه خیلی ازین مردمی که توضیحشان رفت خیلی بد

بازی کردند!به خاطر همین من دوست دارم ایران بد ببازد؛ خیلی بد!با اینکه نه تنها تعلق خاطری به کشورم دارم

بلکه تعصب هم دارم...

اگر او بخواهد

تمام توانمان را به کار میگیریم بلکه کمی از آلودگی هوا کم شود؛ هیچ چیز دوای درد تهران آلوده نیست.طرح

زوج و فرد از درب منزل میگذاریم ،خودرو های فرسوده را جمع میکنیم ، گاهی ادارات و مدرسه ها را تعطیل

میکنیم ، کمیته بحران تشکیل میدهیم و ... اتفاقی نمی افتد ! درست آن زمانی که بیخیالش میشویم و فکر

میکنیم این هوای آلوده هیچ گاه خوب نمیشود حتی یک روز ، بادی می وزد و همه ی آلودگی ها هم با خود

می برد ... باز هم خدا غافلگیرمان می کند...


بعدن نوشت: دیروز تهران خیلی حالش خوب بود.

سعی کنیم دانش جو باشیم!


خوب یادم هست، وقتی نتایج کنکور سراسری را اعلام کردند ، شمال بودیم.آن هم در بازار! پدرم با یک برگه در  

دست آمد که اطلاعاتی در آن نوشته بود."1062" باورم نمیشد. تقریبا شوکه بودم به خاطر اینکه فکر میکردم رتبه

ام باید بهتر از این می شد. به جایش مادرم حسابی خوشحال بود برای رتبه ام.بعدها که کارنامه را دیدم یک

حسرت ماند به دلم!"معارف" را خیلی بد زده بودم! اصلا هم باور نمیکردم درصدش را! فقط فکر میکردم به جای

اینکه آن کتاب جامع قلمچی را بخوانم، آن کتاب مشعلیان را که همه هم میگفتند کتاب خوبی ست و شباهت

دارد به سوال های کنکور و من فکر میکردم که همین قلمچی کافیست را میخواندم الان حتما رتبه ام زیر هزار

بود!حسرتی که تا چند سال ماند و به دنبالش تنفری که از کتاب های قلمچی در دلم ماند!


زمانی که قرار بود یکی از آشنایان خبر دهد که چه دانشگاهی قبول شده ام دلم مثل سیر و سرکه می 

جوشید.آرام و قرار نداشتم.صدای زنگ که آمد نفهمیدم چطور خودم را رساندم به تلفن! "دانشگاه علامه

طباطبایی قبول شدی.علوم ارتباطات" از خوشحالی نمیدانستم چه کار کنم.خیلی خوشحال بودم چون غیر از

سه انتخاب اولم که همینجوری زده بودم، انتخاب چهارم و پنجمم همین رشته بود.


برای اولین بار که پا به دانشکده مان گذاشتم باور نمیکردم این حیاط بزرگترین داشگاه علوم انسانی خاورمیانه

باشد! فکر میکردم حتما غیر از این حیاط کوچک که از خیلی ازمدرسه ها کوچکتر بود حیاط دیگری هم دارد.ولی

خب خیلی زود فهمیدم که هیچ حیاط دیگری در کار نیست.این اولین واقعیتی بود که با باور های ذهنی من

متفاوت بود.بعدتر ها فهمیدم هست های بسیاری وجود دارند که با باید های ذهن من متفاوتند همینطور که

هست های بسیاری وجود دارند که با باید های ذهن من جور در می آیند.هست هایی که

کاملا مشهود بودند : درس خواندن در محیطی که تا به حال تجربه نکردی ؛ محیطی که غیر همجنس هایت حضور

دارند ، جایی که می توانی هر چه که دوست داری بپوشی نه لزوما یونیفرم را ، خودت انتخاب کنی که چه درس

هایی را بخوانی، این ترم چه روزهایی را بروی دانشگاه ،چه روزهایی را نه ،هر وقت دوست داری به کلاس بروی

و هروقت دوست داری از کلاس بیایی بیرون لزومی هم ندارد کسی باشد تا غیبت هایت را موجه کند...

اینها اولین هست هایی ست که با آن رو به رو میشوی.اموری که آزادی نسبی بهت میدهند.اتفاقا اول ها

خیلی هم ذوق میکنی از این ها.ولی خب بعد از چند ترم با خودت می گویی: همین ؛ این ها هستند تفاوت یک

دانش آموز با یک دانشجو ؟!دانشجو یعنی همین ها؟! بعد می گردی دنبال اموری دیگر تا متمایزت کند که

دانشجو بودنت را نشانت دهد .هرچه میروی جلو میبینی که این امور از  آنهایی نیستند که زود بهشان برسی

ازین هایی اند که زمان میبرند، ازین هایی که خودت باید بروی دنبالشان!

بعد میبنی که دیگر یک ربات نیستی مثل دوران مدرسه که هرچه اطلاعات را بهت دادند بگیری و قدرت تجزیه و

تحلیل نداشته باشی، حالا خودت هم باید در اطلاعاتی که میگیری دقت کنی تجزیه تحلیل کنی!اصلا خودت باید

بروی دنبال اطلاعات.اینکه کم کم تفکر انتقادی داشتن را بیاموزی.اینکه یاد میگیری حق را بگویی حتی اگر

خیلی ها مخالف باشند.پای اعتقادات بایستی حتی اگر ضرر کنی.خوب به وقایع اطرافت نگاه کنی و ازشان درس

بگیری حتی اگر خیلی به چشم نیایند از کلاس های بسیج گرفته تا همایش هایی که برگزار میشود حتی ار

اردوهایش.از رفتارهای استادهایت؛ از همانی که تواضع وادبش زبانزد است همانی که وقتی از جلوی اتاقش رد

میشوی آرام میروی تا نبینیش تا نبینتت تا به خاطر تو از پشت میزش بلند نشود آن وقت تو از خجالت ندانی که

چه بگویی یا از آن یکیشان که همیشه پر از انرژی و نشاط است و به همه منتقل میکرد یا آن یکی استادت که

همیشه با خنده جوابت را میدهد و "مامان" صدایت میکند...

از همه ی اینها و خیلی های دیگر! میفهمی هست ها همیشه هستند باید ها را باید خودت پیدایشان کنی

خودت بروی دنبالشان.

بعد با خودت می گویی دانشجو شدن شاید سخت باشد ولی دانش جو  ماندن خیلی سخت تر است...

دانشجو بودن شاید به اندازه ی چهارسال یا شش سال یا ده سال همراهت باشد ولی چه خوب میشود که

همیشه دانش جو  بمانی ...


جور دیگر باید دید...



همه ی تلاشش را کرده بود که از سربازی معاف شود.هر راهی که به مغزش می رسید را امتحان کرده بود تا

لباس سربازی را نپوشد.ولی همه ی راه ها بن بست بودند گویا.هیچ کدامشان راه در رو نداشتند! ولی باز هم

همه ی فکرش در معاف شدن بود. میگفت "این موهای من دست نمیخورند؛ من کچل نمیشوم!حالا ببینید."راه

های رفته را چندباره می رفت شاید نتیجه بگیرد؛ به هرکسی که می شناخت و فکر میکرد میتواند کاری بکند رو

انداخته بود؛ سرهنگ فلانی که فامیل دور دورشان بود بارها گفته بود که راهی ندارد و باید سربازی برود.وقتی

همه ی راه ها را چندباره رفت و نتیجه ای نگرفت تقریبا بی خیالش شد ولی همه ی غم دنیا روی دلش

بود،انگار.ولی باز هم همه ی فکرش معافی بود.همه هم میدانستند!دوستانش ، فامیل ، همسایه...

مادرش که مریض شد، باز هم فکرش سربازی اش بود.بعد از چند وقت فهمید به خاطر مریضی مادرش می تواند

معافی بگیرد! مادرش هم می دانست فکر پسرش را.با آن حالش شال و کلاه کرد و رفت دکتر تا معافیش را

بگیرد!همه کارها جور شد.بالاخره به خواسته اش رسید.این همه بالا و پایین کردن نتیجه داد.معافیش را گرفت.

هفته ی بعدش برگه معافیت در دستش بود و برگه ی فوت مادرش در دست دیگرش...

حالا نمیدانست به چه فکر کند! به چیزی که به دست آورده یا آنی که از دست داده!!!

راست میگفت موهایش سرجایش ماندند ولی مادرش، نه ...


امام محمد باقر (ع) : "چه بسا شخص حريص بر امری از امور دنيا ، که بدان دست يافته  و باعث نافرجامي و

بدبختی او گرديده است  و  چه بسا کسی که برای امری از امور آخرت کراهت داشته و بدان رسيده ، ولی به

وسيله آن سعادتمند گرديده است ." بحارالانوار ، دار احياء الترا العربي ، ج 75، ص (166)

من از بچه ها می ترسم...


دختر بچه ای که کنار مادرش ایستاده و  یک بادکنک دستش گرفته ، بیشتر از پنج سال ندارد.چوب بادکنکش را

محکم گرفته و مدام بهش نگاه میکند.پسربچه ای که به آن هم نمیخورد بیشتر از شش سال داشته باشد به

سمتش می آید."بادکنکتو از کجا گرفتی؟"دخترک هم انگار سوالش را نشنیده فقط احساس خطر میکند"بادکنک

خودمه!" پسرک دوباره سوالش راتکرار میکند و دوباره همین جواب را میشنود و اینکه دخترک بادکنک را محکم

بغل کرده.بار سوم پسرک چنان جیغی میکشد که تقریبا هرکه در آنجا بود به سمتشان بر میگردد"میگم بادکنکتو

از کجا گرفتی"فریادی که انقدر بلند است که دختر بلند بلند گریه میکند! پدر پسربچه دستش را میگیرد و به

کناری میکشد پسرک اما هنوز فریاد میزند آن هم با حالت قلدرمآبانه "من بادکنکشو میخوام"پدرش هرچه تلاش

میکند فایده ندارد؛ همچنان سر پدرش فریاد میزند و صدایش را بالاتر میبرد...

این روز ها بچه ها را که میبینم تقریبا هیچ نشانی از کودکی های خودم درشان نمیبینم!بچه هایی که تا

قبل از هفت سالگی مدام گوشی های پدر و مادرشان دستشان است و بازی میکنند و بعد از چندسال تقاضای

موبایل میکنند و بعدهم لب تاپ! و همه ی اینها قبل از این ست که حتی به سن بلوغ برسند!که حتی بفهمند

اینها اصلا برای چه کاری اختراع شده اند! دختربچه هایی که مدام "باربی"و "گیسو کمند" و "برتز" را میبینند و

پسرهایی که "اسپایدر من" و" بت من" و"هری پاتر "را! بچه هایی که اصلا خاله بازی بلد نیستند و به جایش

"عروس،داماد" بازی میکنند یا بیشتر وقتشان را صرف درست کردن خودشان به باربی و سوسانو و خانوم های

دربار میگذرد! وقتی به هم میرسند از "بن تن" و "کانتر" و "جی تی ای" حرف می زنند و ورژن های جدیدش! اصلا

بدون لب تاپ و کامپیوتر و موبایل و تبلت نمیتوانند زندگی کنند!همیشه باید در دسترشان باشد وگرنه جیغشان

هوا میرود و حوصله شان سر میرود!همین هایی که اگر پدر مادرشان به حرفشان گوش ندهند صدایشان بالا و

بالاتر میرود، از سر و کول پدرشان بالا میروند یا میزنندش حتی! برای اینکه به حرفشان گوش ندادی!همینها که

پدر و مادرشان را با اسم کوچک صدا می کنند!  تو روی بزرگتر از خودشان می ایستند و اصلا گوش شنوایی

برای شنیدن حرف بزرگترشان ندارند! همین هایی که قبل از اینکه " نه شنیدن " را یاد بگیرند"نه گفتن را یاد

گرفتند!

من از این بچه ها میترسم! از این بچه های لوس و بی ادبی که حتی تحملشان برای پدر و مادرشان هم سخت

میشود گاهی! از اینهایی که هرچه می خواهند برایشان مهیا میشود، اینهایی که انقدر پشت لب تاپ و تبلت

نشسته اند که روز به روز تپلتر میشوند و خشن تر!

من از این بچه ها که "ادب و احترام" هیچ جایی در لغت نامه شان ندارد خیلی خیلی میترسم...