خوب یادم هست، وقتی نتایج کنکور سراسری را اعلام کردند ، شمال بودیم.آن هم در بازار! پدرم با یک برگه در  

دست آمد که اطلاعاتی در آن نوشته بود."1062" باورم نمیشد. تقریبا شوکه بودم به خاطر اینکه فکر میکردم رتبه

ام باید بهتر از این می شد. به جایش مادرم حسابی خوشحال بود برای رتبه ام.بعدها که کارنامه را دیدم یک

حسرت ماند به دلم!"معارف" را خیلی بد زده بودم! اصلا هم باور نمیکردم درصدش را! فقط فکر میکردم به جای

اینکه آن کتاب جامع قلمچی را بخوانم، آن کتاب مشعلیان را که همه هم میگفتند کتاب خوبی ست و شباهت

دارد به سوال های کنکور و من فکر میکردم که همین قلمچی کافیست را میخواندم الان حتما رتبه ام زیر هزار

بود!حسرتی که تا چند سال ماند و به دنبالش تنفری که از کتاب های قلمچی در دلم ماند!


زمانی که قرار بود یکی از آشنایان خبر دهد که چه دانشگاهی قبول شده ام دلم مثل سیر و سرکه می 

جوشید.آرام و قرار نداشتم.صدای زنگ که آمد نفهمیدم چطور خودم را رساندم به تلفن! "دانشگاه علامه

طباطبایی قبول شدی.علوم ارتباطات" از خوشحالی نمیدانستم چه کار کنم.خیلی خوشحال بودم چون غیر از

سه انتخاب اولم که همینجوری زده بودم، انتخاب چهارم و پنجمم همین رشته بود.


برای اولین بار که پا به دانشکده مان گذاشتم باور نمیکردم این حیاط بزرگترین داشگاه علوم انسانی خاورمیانه

باشد! فکر میکردم حتما غیر از این حیاط کوچک که از خیلی ازمدرسه ها کوچکتر بود حیاط دیگری هم دارد.ولی

خب خیلی زود فهمیدم که هیچ حیاط دیگری در کار نیست.این اولین واقعیتی بود که با باور های ذهنی من

متفاوت بود.بعدتر ها فهمیدم هست های بسیاری وجود دارند که با باید های ذهن من متفاوتند همینطور که

هست های بسیاری وجود دارند که با باید های ذهن من جور در می آیند.هست هایی که

کاملا مشهود بودند : درس خواندن در محیطی که تا به حال تجربه نکردی ؛ محیطی که غیر همجنس هایت حضور

دارند ، جایی که می توانی هر چه که دوست داری بپوشی نه لزوما یونیفرم را ، خودت انتخاب کنی که چه درس

هایی را بخوانی، این ترم چه روزهایی را بروی دانشگاه ،چه روزهایی را نه ،هر وقت دوست داری به کلاس بروی

و هروقت دوست داری از کلاس بیایی بیرون لزومی هم ندارد کسی باشد تا غیبت هایت را موجه کند...

اینها اولین هست هایی ست که با آن رو به رو میشوی.اموری که آزادی نسبی بهت میدهند.اتفاقا اول ها

خیلی هم ذوق میکنی از این ها.ولی خب بعد از چند ترم با خودت می گویی: همین ؛ این ها هستند تفاوت یک

دانش آموز با یک دانشجو ؟!دانشجو یعنی همین ها؟! بعد می گردی دنبال اموری دیگر تا متمایزت کند که

دانشجو بودنت را نشانت دهد .هرچه میروی جلو میبینی که این امور از  آنهایی نیستند که زود بهشان برسی

ازین هایی اند که زمان میبرند، ازین هایی که خودت باید بروی دنبالشان!

بعد میبنی که دیگر یک ربات نیستی مثل دوران مدرسه که هرچه اطلاعات را بهت دادند بگیری و قدرت تجزیه و

تحلیل نداشته باشی، حالا خودت هم باید در اطلاعاتی که میگیری دقت کنی تجزیه تحلیل کنی!اصلا خودت باید

بروی دنبال اطلاعات.اینکه کم کم تفکر انتقادی داشتن را بیاموزی.اینکه یاد میگیری حق را بگویی حتی اگر

خیلی ها مخالف باشند.پای اعتقادات بایستی حتی اگر ضرر کنی.خوب به وقایع اطرافت نگاه کنی و ازشان درس

بگیری حتی اگر خیلی به چشم نیایند از کلاس های بسیج گرفته تا همایش هایی که برگزار میشود حتی ار

اردوهایش.از رفتارهای استادهایت؛ از همانی که تواضع وادبش زبانزد است همانی که وقتی از جلوی اتاقش رد

میشوی آرام میروی تا نبینیش تا نبینتت تا به خاطر تو از پشت میزش بلند نشود آن وقت تو از خجالت ندانی که

چه بگویی یا از آن یکیشان که همیشه پر از انرژی و نشاط است و به همه منتقل میکرد یا آن یکی استادت که

همیشه با خنده جوابت را میدهد و "مامان" صدایت میکند...

از همه ی اینها و خیلی های دیگر! میفهمی هست ها همیشه هستند باید ها را باید خودت پیدایشان کنی

خودت بروی دنبالشان.

بعد با خودت می گویی دانشجو شدن شاید سخت باشد ولی دانش جو  ماندن خیلی سخت تر است...

دانشجو بودن شاید به اندازه ی چهارسال یا شش سال یا ده سال همراهت باشد ولی چه خوب میشود که

همیشه دانش جو  بمانی ...