زبان سرخ میخواهم...

زل میزند در چشم هایم  و با ذوق و شوق تعریف میکند برایم. تن صدایش بالا و پایین میشود ، چشم هایش

گاهی برق میزند و خنده ای میکند، خنده ای از ته دل.تند تند تعریف میکند از اتفاق هایی که برایش افتاده و

اتفاق هایی که آرزو دارد برایش بیفتد ، همه را هم با ذوق میگوید.من، من اما ، همینطور آرام نگاهش میکنم،

گاهی چشم هایم را پایین می اندازم و گاهی با دیدن ذوق و شوقش یک خنده ی تلخ تحویلش میدهم، گاهی

هم یک حرف هایی میزنم ؛ یک حرفهایی را به آرامی میگویم برایش.هی با خودم میگویم این که خوب میداند

من این حرفها را دوست ندارم، شنیدنش  اذیتم میکند ، خوب میداند که  شنیدن این حرفها از زبان یکی از

عزیزترین کسانم چقدر آزارم میدهد، چرا به من میگوید؟!!! چرا احساس میکند من باید این ها را بدانم؟!!! دعا

دعا میکنم زودتر حرفهایش تمام شود  و منم خلاص شوم از این همه ولوله ای که در درونم هست؛ از آن

حرفهایی که انبار شده ته دلم،  از آن حرفهایی که میدانم محکم باید بگویمشان ولی نمی گویم! نمی گویم چون

فکر میکنم شاید جایش نباشد ، چون فکر میکنم باید یک موقعیت ناب پیدا کنم! نمی گویم  چون نمیتوانم ذوق و

شوقش را ندید بگیرم فکر میکنم همان خنده ی تلخ و سر به زیر انداختن و همان حرفهای در گوشیم برایش

کافی ست!

 چقدر بدم می آید از این موقعیت ها، ازین موقعیت هایی که زبانت باید حرف بزند ولی نمیزند، ازین موقعیت

ها که باید محکم باشی ولی نیستی... البته مشکل موقعیت ها نیست ، مشکل آن آدم ها هم نیستند،

مشکل خودت هستی... گرچه معتقدی ، مومن اگر مومن باشد عملش خیلی حرف ها را میزند...  که مومن

اگر مومن باشد حتی حضورش خودش کلی حرف دارد ، حضورش خودش نهی کننده خیلی از اشتباهات است...

باهوش ها به بهشت میروند

نمیدانم قدیم ها هم اینطور بود ؛ زمان کودکی پدر و مادرهایمان را می گویم.آن زمان هم همه مشتاق بودند

بچه  هایشان را "باهوش" نشان دهند؟! دوست داشتند بچه شان در جمع یک کاری کند و بعد مادرشان بگوید

"این بچه خیلی باهوش است"؟ یا نه همین که بچه شان تپل بود یا شیطونی میکرد یا با ادب بود برایشان خیلی

اهمیت داشت!!!

نمیدانم دقیقا از چه زمانی تب" باهوش بودن" و "سعی در باهوش کردن بچه ها" به وجود آمد، ولی هرچه فکر

میکنم این جمله ی " این بچه خیلی باهوشه" را درباره همه ی بچه ها شنیده ام!یعنی هرچه دارم فکر میکنم به

بچه های دور و برم میبینم که همه شان با هوش اند! یعنی همه شان طبق نظر پدر و مادرشان بچه های نه تنها

باهوش، بلکه بسیار باهوش اند! قطعا پدر و مادر ها اشتباه نمیکنند و بچه هایشان کارهایی میکنند که باهوش

لقب میگیرند ولی نکته اینجاست که نه تنها بچه ی آنها که همه ی بچه ها یک حرکت رو به جلو داشته اند! درواقع

بچه های الان با بچه گی های ما قابل مقایسه نیستند؛ باهوش شده اند ، زرنگ شده اند، بیشتر میفهمند،

درکشان بالاتر است. ولی خب این یک نکته همه گیر است! اشتباهاشان هم همین است که این همه گیر بودن

را قبول نمیکنند...

و بعد دو تا اتفاق خیلی بد برای این بچه ها می افتد؛ بچه هایی که انقدر "با هوش " لقب گرفته اند خودشان را

متفاوت و خاص می بینند و بقیه را کودن و احمق! بچه هایی که همیشه دلیلی برای خندیدن به بقیه  دارند که

"فلانی نمیفهمد یا خنگ است یا ..." این خود برتر بینی اولین و بدترین نتیجه باهوش خواندن مداوم بچه هاست.

دومین اتفاق اینکه، بچه هایی که خودشان را باهوش میدانند تنبل میشوند ! کمتر تلاش میکنند! کمتر درس

میخوانند و گاهی اصلا درس نمیخوانند! چون که باهوش اند!حتی اگر نمره هایشان هم کم شود باز هم از طرف

پدر و مادرهایشان باهوش خطاب میشنود" تو درس نخونده این شدی درس بخونی از همه جلو میزنی" و بچه

هایی که هی تلاش نمیکنند و هی باهوش خوانده میشوند و هی تلاش نمیکنند و هی باهوش خوانده

میشوند...

به خاطر همین دو تا اتفاق بد، من ترجیح میدهم هیچ بچه ای را باهوش خطاب نکنم مگر اینکه واقعا کار خاص و

متمایزی انجام دهد.ترجیح میدهم بچه ای باهوش خطاب نشود ولی همیشه پرتلاش باشد...

شیطان کارش را خوب بلد است...

منتهای هر ذکر و عبادتی در نماز است ؛ با وجود این هرکه ملاحظه ی حال خود را نماید می یابد که افکار ردیه و

باطل در حال نماز بیشتر ، بلکه آنچه از وسایل دنیا گمشده در نماز پیدا میشود و آنچه فراموش شده در آن وقت به

خاطر می رسد.

سر در این ، آن است که چون نماز بالاترین عبادت و مشتمل بر سجده است که شیطان به واسطه ترک آن

مطرود و مردود شده ، در آن وقت عداوت و حسد شیطان به هیجان می آید و لشکر آن اطراف دل را فرا میگیرد و

از چپ و راست هجوم، واز پیش و پس حمله میکنند و حجره و بازار و دکان و انبار و محاسبه شرکا و جواب

دشمنان را بر دل القا میکنند که مبادا چنین عبادتی از او به درجه قبول و وصول و سجده ای که موجب لعن او شد

از او مقبول گردد...

کتاب شریف معراج السعادت       


آن روز آفتاب ، نه و نیم طلوع کرد


آدمهای معمولی با کوچکترین اتفاقی دلشان هزار تکه میشود! هزار فکر خوب و بد در ذهنشان رژه میرود.خدا

نکند روال عادی زندگی کمی تغییر کند، آن وقت دیگر کل زندگیشان تحت تاثیر قرار میگیرد ! آدم های معمولی

وقتی یک اتفاق برایشان می افتد یا انقدر خوشحال میشوند که گویی تا آخر عمرشان بر همین منوال است یا

آنقدر ناراحت میشوند که انگار تمام غم های عالم در دلشان جمع شده است.به زمین و زمان چنگ میزنند که

خلاص شوند.آدم های معمولی مثل یک گیاه ضعیف اند ؛ شبیه همان هایی که با هر بادی متزلزل میشوند. 


آدمهای بزرگ اما برایشان فرقی نمیکند!برایشان فرقی نمیکند چه اتفاقی برایشان افتاده ،برایشان مهم نیست

الان در فقر هستند یا ثروت، در بیماری هستند یا سلامت، نه از دوستی مردم شاد میشوند نه از دشمنیشان

غمگین، نه از مدحشان خشنود میشوند نه از مذمتشان غمگین.اصلا بالا و پایین دنیا برایشان فرقی ندارد. همان

ها که همه ی حواسشان به خداست و جز او از هیچ چیز نمیترسند. خدا هم در عوض، همه ی چیزها را ازشان

می ترساند! همانطور که کسی اگر از خدا نترسد ،خدا او را از همه چیز میترساند1! اگر جزو این آدمهای بزرگ

باشی دیگر اصلا برایت مهم نیست که چهارده سال از وطنت دور باشی، چهارده سال از وطن دورت کرده اند و

حالا بعد از این همه وقت، بر می گردی،  برایت مهم نیست چشم امید همه ی ملت به توست، همه منتظر

آمدنت هستند، برایت مهم نیست که جانت در خطر هست و ازسوی خیلی ها تهدید شده ای، خیلی ها گفته

اند کودتا می شود! برایت مهم نیست کل کشور چراغانی شده و گلباران برای ورودت، اینکه همه گوش به فرمان

تو اند .  برایت اهمیت ندارد که قبل تر هواپیمایی که قرار بوده تو را بیاورد مورد حمله قرار گفته ! اصلا اینها برایت

مهم نیست چون دلت از کوه محکم تر است2...

امام که باشی وقتی بعد از چهارده سال به وطنت برگردی آن وقت در جواب خبرنگار  که می پرسد "چه

احساسی دارید؟"  می گویی "هیچ!"


پی نوشت :

1- حضرت رسول (ص)  میفرمایند : " هر که از خدا بترسد خدا همه ی چیزها از او میترساند و هرکه از خدانترسد خدا او را ار همه چیز میترساند"

2- امام علی علیه السلام


رهایی از آن بندگی ست...


چادر من لباس متهمان در دادگاه یا زندان نیست

چادر من برای نشان دادن فقر در فیلم ها نیست

چادر من برای رفتن به اماکن زیارتی نیست

چادر من تاج بندگی من است

بگذار به چادرم مدام پیله کنند ، به پروانه شدن می ارزد...

واقعا قالیباف روش میشه تو چشم مردم نگاه کنه!!!

آدم در منطق بعضی آدم ها می ماند! یعنی انقدر که این آدم ها اهل ارتباط دادن منطقی امور به هم و یافتن

رابطه های علی و معلولی هستند که موجب شادمانی روح ارسطو میشوند.این افراد اگر در زمان ارسطو بودند

حتما یک نشان ویژه دریافت میکردند!نمونه اش "به دلیل سهل‌انگاری نیروهای آتش‌نشانی در استفاده از

تجهیزات ، باید قالیباف شهردار تهران استعفا دهد!" ما ضمن تقدیر و تشکر از ایشان بابت این همه منطق که

سهل انگاری در نظر شما چیست؟!حضور به موقع در مکان ؟!شرایط محیط به دلیل عدم امکان استفاده از تشک

نجات ؟!نجات بیست و پنج نفر؟!به مواردی دیگر از این دست استدلالات کاملا منطقی اشاره میکنیم که به زودی

شاهدشان خواهیم بود!


موقعیت اول : بیمارستان - بخش کودکان

همراه بیمار اول : بچه تون چی شده ؟!

همراه بیمار دوم : (با حالت ناراحتی و خشم توامان!) : پارک بودیم ، بچم داشت بازی میکرد جلوی حوض ، بعد

چون اونجا خیس بوده محکم میخوره زمین و سرش خون میاد گفتن بخیه میخواد.

همراه بیمار اول : ای بابا.شما حواستون بهش نبود ؟!

همراه بیمار دوم : وااا خانوم بچه ی سه ساله مگه مراقبت میخواد!؟داشت برای خودش بازی میکرد. شمام

حرفایی میزنیا؛ تقصیر مانیست که ، همش تقصیر این قالیبافه. اگه دور حوض رو نرده میکشید بچه نمیتونست

بره اونجا!!! الانم شوهرم رفته شهرداری شکایت کنه!

همراه بیمار اول : آره والا.راست میگی! واقعا قالیباف روش میشه تو چشم مردم نگاه کنه با این کارش!!!!!


موقعیت دوم : وسط خیابان

اولی : آقا حواست کجاست ؟

دومی ( در حال بلند شدن از روی زمین و تکان دادن بلوز و شلوار خاکی و کاملا عصبانی) : آقا من حواسم کاملا

جمعه.این دوچرخه ی مسخره یه جای کارش ایراد داره . ترمز نگرفت منم خوردم به شما.فعلا که همه ی وسایل

من پخشه زمینه!!! اه اه اه این قالیبافم با این کاراش!!!

اولی : آقا چه ربطی داره به قالیباف؟!

دومی : بابا این دوچرخه رو از این خانه ی دوچرخه شهرداری گرفتم...

اولی: آهان. ولی کوتاه نیای ها!

دومی نه بابا همین الان میخوام برم شکایت کنم ازین قالیباف!!!


موقعیت سوم : پل خیابان بوق

اولی: شنیدی میگن یه نفر اینجا خودکشی کرده؟!

دومی: آره بابا.حالا چرا؟!

اولی: چراش که مهم نیست!!!!باید بیینی برای چی اینجا اومده خودکشی کنه ؛چرا نرفته بالای خونه

خودشون!!!؟

دومی: آره خب.به نظرت چرا؟!

اولی: واقعا یه عده کارشونو درست انجام نمیدن بقیه رو بدبخت میکنن!وقتی میان یه پل میسازن خب چه لزومی

داره انقد بلند بسازند!!!یه کم کوتاه تر! خب تو که حالا بلند ساختی وقتی میبینی پایینش این همه ماشین با

سرعت رد میشن حداقل یه دست انداز بذار وسط بزرگراه !!!!!!که یکی ام پرید، زیر ماشین له نشه!

اولی: ئه ئه ئه راست میگیا.دیگه مطمئن شدم قالیباف باید استعفا بده!!!


موقعیت چهارم: تحصن روبه روی شهرداری تهران

خبرنگار: آقا شما برای چی اینجا جمع شدین؟!

مرد : ما فقط خواستار استعفای قالیباف هستیم!!!

خبرنگار : چرا؟!!!

مرد:  :آقا پخش میشه از تلویزیون؟!

خبرنگار : بله !

مرد ( صدایش را صاف میکند): ببین آقا ! ما همه دست فروشیم.تو سرما و گرما و تابستون و زمستون میریم کار

میکنیم .زیر آفتاب ،زیر بارون ،زیر برف.اونم تو پیاده رو! بعد این درسته شهرداری به جای اینکه بیاد یه مغازه ،حالا

مغازه هیچی یه دکه به هرکدوممون بده،  تازه وسط کار و کاسبیمون یهو میاد بساطمون رو جمع میکنه؟!بهشون

میگیم چرا؟!!!میگن مغازه دارا شاکی ان از دستتون. مردم شاکی ان .محل رفت و آمد رو گرفتین؟!!!آخه برادر

من واقعا این حرف منطقیه ؟!نه من از شما میپرسم، منطقیه؟!!!!

خبرنگار: (با چشمهایی از حدقه در آمده )  : چی بگم والا!

مرد: ما فقط حرفمون یکیه. کوتاهم نمیایم .قالیباف باید بره!!!!


بعدن نوشت : جان انسان ارزش دارد.خیلی هم ارزش دارد.ولی گاهی اوقات بعضی ها دیگر حرفشان خیلی مضحک و خنده دار است....

من میدانم ؛ آن کتابی که دست پسرک وبلاگم هست عربی ست!


اتوبوس که در ایستگاه می ایستد ، سه دختر دبیرستانی کتاب به دست وارد میشوند. " من درس نخوندم ،

خیلی استرس دارم"  آن دونفر دیگر اما سرشان در کتاب است. " مقصوره همونیه که آخرش الف داره ، منقوصم

میشه همونی که تهش یا میگیره"  کتاب عربی را که دستشان می بینم  تمام حواسم بهشان است.  " البته

اگه جزو اصلی اسم باشه"  اینها را در دلم میگویم!مثلا برای تکمیل تعریف منقوص و مقصور! چقدر دلم

میخواهد بروم کنارشان بنشینم و همین حرفم را بلند بگویم اطلاعاتشان کامل شود. دلم میخواهد بروم

کتابشان را بگیرم و ببینم اصلا تغییری کرده. اصلا بشینم هی برایشان توضیح دهم اعلال قلب و حذف را ، اینکه

حال و مفعول له و تمییز را چجوری تشخیص دهیم. بدل و عطف بیان را هم ! اصلا هرچه سوال دارند من

برایشان توضیح دهم.هی بپرسند و من جواب بدهم و باز هم بپرسند و من جواب بدهم و باز بپرسند ...!بعد

خنده ام میگیرد! من که  حوصله ی حرفهای طولانی و خواندن های طولانی و مطالب طولانی را

ندارم  به عربی که میرسد قضیه فرق میکند برایم!حاضرم ساعت ها راجع بهش حرف بزنم و حرف بشنوم! این

علاقه ام به عربی را حتی میشود در بین کتاب هایم هم دید.اینکه از بین آن همه کتاب و جزوه سال های

دبیرستان ، فقط  کتاب های عربی و جزوه و حتی کتاب تست عربی ام را  نگه  داشته ام. به این فکر میکنم که

قطعا یکی از آروزهای حال و آینده من تدریس عربیست.چقدر واقعا لذت بخش است.حتی فکرش...


استاد برگه های عربی را صحیح کرده است. دوستم با تعجب می گوید  " ئه هانیه تو چرا نوزده شدی؟!"  من که

اصلا حواسم به نمره ام نیست دارم برگه ام را نگاه میکنم.جز یک مورد کوچک که می شد اصلا در نظرش نگیری

،اصلا اشتباه ندارم! وقت کلاس که تمام میشود سریع می روم دنبال استاد که سوالی را که چند روزی است در

ذهنم وول میخورد را بپرسم. "بخشید استاد..."  نمیگذارند ادامه ی حرفم را بزنم انگار منتظر بودند من بروم و

این حرفها را به من بگویند " خانوم میم خیلی خوب نوشته بودید.خیلی.( عربی ما بیشتر سوالهایش توضیحی

ست) فقط یک نکات ریزی رو ننوشته بودید که من اونا رو از بچه ها  غلط نگرفتم ولی ازشما چرا! تا اینبار با دقت

کامل کامل و دقیق بنویسید..." اینها را که میشنونم شوکه میشوم و البته ذوق زده.اصلا سوالم و صفحه ی

کتابم یادم می رود.به زور پیدایش میکنم و سوالم را میپرسم.استاد اما خیال میکنند من از این بابت ناراحت شده

ام، متواضعانه و بزرگوارانه عذرخواهی میکنند بابت تفاوت در تصحیح بر گه ها! " خلاصه ببخشید خانوم میم"  و

من هم شرمنده شان میشوم.ولی نمیدانند من چقدر خوشحالم و ذوق زده . اصلا چه فایده ،

اگر من بیست میشدم و استاد این حرف ها را نمیزدند؟! آن هم کی؟! استاد علیپور که زبانزد است! همانی که

همه به استادی اش ایمان دارند.خوشحالتر میشوم ازینکه حداقل ذره ای از زحمات استاد را جبران کرده

ام.دوباره برگه ام را نگاه میکنم و خطوط قرمز رنگی را که استاد نوشته ؛ انگار کاملا در ذهنم حک میشوند و هیچ

وقت فراموششان نمیکنم .چه تبعیض خوبی...


عقل با این همه ناقص بودنش ، ولی باز هم لذت هایش با بقیه لذت های دنیایی قابل قیاس نیست...