واقعا قالیباف روش میشه تو چشم مردم نگاه کنه!!!

آدم در منطق بعضی آدم ها می ماند! یعنی انقدر که این آدم ها اهل ارتباط دادن منطقی امور به هم و یافتن

رابطه های علی و معلولی هستند که موجب شادمانی روح ارسطو میشوند.این افراد اگر در زمان ارسطو بودند

حتما یک نشان ویژه دریافت میکردند!نمونه اش "به دلیل سهل‌انگاری نیروهای آتش‌نشانی در استفاده از

تجهیزات ، باید قالیباف شهردار تهران استعفا دهد!" ما ضمن تقدیر و تشکر از ایشان بابت این همه منطق که

سهل انگاری در نظر شما چیست؟!حضور به موقع در مکان ؟!شرایط محیط به دلیل عدم امکان استفاده از تشک

نجات ؟!نجات بیست و پنج نفر؟!به مواردی دیگر از این دست استدلالات کاملا منطقی اشاره میکنیم که به زودی

شاهدشان خواهیم بود!


موقعیت اول : بیمارستان - بخش کودکان

همراه بیمار اول : بچه تون چی شده ؟!

همراه بیمار دوم : (با حالت ناراحتی و خشم توامان!) : پارک بودیم ، بچم داشت بازی میکرد جلوی حوض ، بعد

چون اونجا خیس بوده محکم میخوره زمین و سرش خون میاد گفتن بخیه میخواد.

همراه بیمار اول : ای بابا.شما حواستون بهش نبود ؟!

همراه بیمار دوم : وااا خانوم بچه ی سه ساله مگه مراقبت میخواد!؟داشت برای خودش بازی میکرد. شمام

حرفایی میزنیا؛ تقصیر مانیست که ، همش تقصیر این قالیبافه. اگه دور حوض رو نرده میکشید بچه نمیتونست

بره اونجا!!! الانم شوهرم رفته شهرداری شکایت کنه!

همراه بیمار اول : آره والا.راست میگی! واقعا قالیباف روش میشه تو چشم مردم نگاه کنه با این کارش!!!!!


موقعیت دوم : وسط خیابان

اولی : آقا حواست کجاست ؟

دومی ( در حال بلند شدن از روی زمین و تکان دادن بلوز و شلوار خاکی و کاملا عصبانی) : آقا من حواسم کاملا

جمعه.این دوچرخه ی مسخره یه جای کارش ایراد داره . ترمز نگرفت منم خوردم به شما.فعلا که همه ی وسایل

من پخشه زمینه!!! اه اه اه این قالیبافم با این کاراش!!!

اولی : آقا چه ربطی داره به قالیباف؟!

دومی : بابا این دوچرخه رو از این خانه ی دوچرخه شهرداری گرفتم...

اولی: آهان. ولی کوتاه نیای ها!

دومی نه بابا همین الان میخوام برم شکایت کنم ازین قالیباف!!!


موقعیت سوم : پل خیابان بوق

اولی: شنیدی میگن یه نفر اینجا خودکشی کرده؟!

دومی: آره بابا.حالا چرا؟!

اولی: چراش که مهم نیست!!!!باید بیینی برای چی اینجا اومده خودکشی کنه ؛چرا نرفته بالای خونه

خودشون!!!؟

دومی: آره خب.به نظرت چرا؟!

اولی: واقعا یه عده کارشونو درست انجام نمیدن بقیه رو بدبخت میکنن!وقتی میان یه پل میسازن خب چه لزومی

داره انقد بلند بسازند!!!یه کم کوتاه تر! خب تو که حالا بلند ساختی وقتی میبینی پایینش این همه ماشین با

سرعت رد میشن حداقل یه دست انداز بذار وسط بزرگراه !!!!!!که یکی ام پرید، زیر ماشین له نشه!

اولی: ئه ئه ئه راست میگیا.دیگه مطمئن شدم قالیباف باید استعفا بده!!!


موقعیت چهارم: تحصن روبه روی شهرداری تهران

خبرنگار: آقا شما برای چی اینجا جمع شدین؟!

مرد : ما فقط خواستار استعفای قالیباف هستیم!!!

خبرنگار : چرا؟!!!

مرد:  :آقا پخش میشه از تلویزیون؟!

خبرنگار : بله !

مرد ( صدایش را صاف میکند): ببین آقا ! ما همه دست فروشیم.تو سرما و گرما و تابستون و زمستون میریم کار

میکنیم .زیر آفتاب ،زیر بارون ،زیر برف.اونم تو پیاده رو! بعد این درسته شهرداری به جای اینکه بیاد یه مغازه ،حالا

مغازه هیچی یه دکه به هرکدوممون بده،  تازه وسط کار و کاسبیمون یهو میاد بساطمون رو جمع میکنه؟!بهشون

میگیم چرا؟!!!میگن مغازه دارا شاکی ان از دستتون. مردم شاکی ان .محل رفت و آمد رو گرفتین؟!!!آخه برادر

من واقعا این حرف منطقیه ؟!نه من از شما میپرسم، منطقیه؟!!!!

خبرنگار: (با چشمهایی از حدقه در آمده )  : چی بگم والا!

مرد: ما فقط حرفمون یکیه. کوتاهم نمیایم .قالیباف باید بره!!!!


بعدن نوشت : جان انسان ارزش دارد.خیلی هم ارزش دارد.ولی گاهی اوقات بعضی ها دیگر حرفشان خیلی مضحک و خنده دار است....

یک... دو ... سه ... حمله !


سکانس اول ( فروردین 91): ملک عبدالله

در پی سفر رئیس جمهور سابق به جزیره ابو موسی در فروردین گذشته ، تنش لفظی بین ایران و امارات آغاز

شد.تنش ها بیشتر و بیشتر شد تا اینکه عربستان سعودی نیز در همراهی با امارات ، سفر احمدی نژاد را غیر

قابل قبول خواند.هنوز آتش این واقعه سرد نشده بود که در دهم اردیبهشت(همزمان  با روز ملی خلیج فارس)

چیزی حدود 340 هزار کاربر ایرانی باحمله به صفحه شخصی ملک عبدالله  حسابی از خجالت پادشاه عربستان

درآمدند! آنقدر که تنها چندساعت بعد از آغاز هجمه ، صفحه وی از دسترس خارج شد!


سکانس دوم ( خرداد 91) : شرکت پپسی

"ساعت یازده و نیم شب 16 خرداد 91 لوگوی پپسی روی ماه می افتد و این پدیده توسط مردم اکثر جهان به

خصوص کشورهای خاورمیانه به خوبی قابل رویت است"خبری که ابتدا شبیه شایعه بود ولی وقتی خبرگزاری

های معتبر آنرا منتشر کردند خیلی ها را مجاب کرد که آن شب برای دیدن لوگوی پپسی به پشت بام ها

بروند!ولی خیلی از کسانی که به امید دیدن لوگوی پپسی به پشت بامهایشان رفتند چیزی عایدشان نشد تا

حرصشان را سر صفحه ی رسمی این شرکت در فیس بوک خالی کنند.اقدامی که با آنکه پاسخی نگرفت ولی

بازتاب گسترده ای در خبرگزاری داخلی و خارجی پیدا کرد.


سکانس سوم ( آذر 91) : نوستر آداموس

30 آذر 91 قرار بود دنیا نابود شود.نوسترآداموس پیشگوی فرانسوی پیش بینی کرده بود.خیلی ها باورشان شده

بود که باید بالاخره رفت و پایان جهان را به انتظار نشسته بودند!دقایقی از لحظه موعود گذشت، نه شهاب سنگی

به کره خاکی خورد نه آسمانی قرمز شد و نه زمین حرکت نا به جایی کرد.همه چی مثل شبهای قبل بود .فقط

لکه ننگش برای نوسترآداموس و سازمان فضایی ناسا ماند حمله چندهزار نفری کاربران ایرانی به صفحات

منتسب به آقای پیشگو آغاز شد!


سکانس چهارم ( تیر 92) : ایوان زایتسف

همین چندماه پیش در هشت تیر 92 و در چارچوب رقابت های لیگ جهانی والیبال، تیم ملی ایران در مسابقه ای

نفسگیر ایتالیا را در خاک خودش شکست داد . ایوان زایتسف بازیکن روسی الاصل ایتالیا با اینکه دو گیم اول

بازی در ترکیب اصلی حضور نداشت  اما توانست 19 امتیاز رای برای تیمش به ارمغان بیاورد .در اثنای جشن و

پایکوبی برای این پیروزی تاریخی، یکسری کاربر ایرانی بدون هیچ دلیلی ریختند روی پیج زایتسف و تا توانستند

بدو بیراه بارش کردند از نوع موها  تا استایل بازی اش!اقدامی که از طرف زایتسف بی پاسخ نماند و اینگونه

پاسخ داد " متاسفم که بزرگترین تفریح ایرانیان توهین کردن به دیگران است"


سکانس پنجم ( آبان 92) : لوران فابیوس

در جریان مذاکرات ژنو هرکدام از اعضای جلسه که از اتاق های بسته بیرون می آمدند لبخند بزرگی بر لب

داشتند جز یک نفر، لوران فابیوس.وزیر امور خارجه فرانسه.سیاسی ترین اعتراض فیس بوکی ایرانی ها دقیقا از

اولین لحظه های انتشار خبر ناتمام ماندن مذاکرات ژنو دو شروع شد.از وقتی همه فهمیدن همه اعضای جلسه

حتی آمریکا موافق نوشتن متن توافق نامه بوده اند جز جناب فابیوس.ایرانی ها در صفحه ی شخصیش آتش

بازی راه انداختند و ضمن تمسخر فرانسه به راه نیافتن مستقیم فرانسه به جام جهانی صفحه ی او را به خاک و

خون کشیدند.




ادامه نوشته

من فقط دوست دارم  مسی جواب فحش ها را بدهد !

بعضی وقت ها چیزهایی میشنوی که مخت سوت میکشد! داغ میشوی ار عصبانیت انقدر که هرچه آب یخ هم

رویت بریزند فایده ندارد!

نمیدانم بعضی ها اگر ادب و فرهنگ ندارند چرا کمی، فقط کمی عقلشان را به کار نمی اندازند؟!!! نمیدانم چرا

همین بعضی ها دوست دارند بی ادبیشان جهانی شود! به محل زندگی خودشان اکتفا نمیکنند دوست دارند

همه جا این شعور نداشته شان را به منصه ظهور بگذارند!!!بعد قسمت بدتر ماجرا آنجاست که همین گروه بی

شعور میشوند نماینده یک کشور!میشوند سفیر فرهنگ و ادب آن کشور!!!

فکر کن آن آدمی را که هیچ شناختی از کسی، جایی ،مکانی، کشوری ندارد تقریبا صفحه ی ذهنش خالیست

در آن مورد!اصلا شاید در آن مورد هیچ صفحه ای در ذهنش وجود نداشته باشد حتی؛ بعد اولین مواجهه ی این

آدم با آن موضوع کاملا ناشناخته، فحش هایی ست که در صفحه ی شخصیش هجوم میبرند به سمتش!!!


+  من انقدر دوست دارم لیونل مسی خیلی خیلی خیلی خوبتر از آنچه که همیشه هست روبه روی ایران بازی

کند تا بلکه جوابی باشد بر آن همه فحش هایی که شنیده است!!!


بعدن نوشت: دیدید بعضی اوقات با این که تعلق خاطر بسیاری به تیم یا کشورت داری ولی آنقدر تیم در برابر

حریفش بد بازی میکند که تو با خودت می گویی" همان بهتر که ببازد!اصلا حقش است!"الان هم یکی از همان

زمان هاست. ولی اینبار نه یک نفر ،نه دونفر، نه سه نفر، بلکه خیلی ازین مردمی که توضیحشان رفت خیلی بد

بازی کردند!به خاطر همین من دوست دارم ایران بد ببازد؛ خیلی بد!با اینکه نه تنها تعلق خاطری به کشورم دارم

بلکه تعصب هم دارم...

من از بچه ها می ترسم...


دختر بچه ای که کنار مادرش ایستاده و  یک بادکنک دستش گرفته ، بیشتر از پنج سال ندارد.چوب بادکنکش را

محکم گرفته و مدام بهش نگاه میکند.پسربچه ای که به آن هم نمیخورد بیشتر از شش سال داشته باشد به

سمتش می آید."بادکنکتو از کجا گرفتی؟"دخترک هم انگار سوالش را نشنیده فقط احساس خطر میکند"بادکنک

خودمه!" پسرک دوباره سوالش راتکرار میکند و دوباره همین جواب را میشنود و اینکه دخترک بادکنک را محکم

بغل کرده.بار سوم پسرک چنان جیغی میکشد که تقریبا هرکه در آنجا بود به سمتشان بر میگردد"میگم بادکنکتو

از کجا گرفتی"فریادی که انقدر بلند است که دختر بلند بلند گریه میکند! پدر پسربچه دستش را میگیرد و به

کناری میکشد پسرک اما هنوز فریاد میزند آن هم با حالت قلدرمآبانه "من بادکنکشو میخوام"پدرش هرچه تلاش

میکند فایده ندارد؛ همچنان سر پدرش فریاد میزند و صدایش را بالاتر میبرد...

این روز ها بچه ها را که میبینم تقریبا هیچ نشانی از کودکی های خودم درشان نمیبینم!بچه هایی که تا

قبل از هفت سالگی مدام گوشی های پدر و مادرشان دستشان است و بازی میکنند و بعد از چندسال تقاضای

موبایل میکنند و بعدهم لب تاپ! و همه ی اینها قبل از این ست که حتی به سن بلوغ برسند!که حتی بفهمند

اینها اصلا برای چه کاری اختراع شده اند! دختربچه هایی که مدام "باربی"و "گیسو کمند" و "برتز" را میبینند و

پسرهایی که "اسپایدر من" و" بت من" و"هری پاتر "را! بچه هایی که اصلا خاله بازی بلد نیستند و به جایش

"عروس،داماد" بازی میکنند یا بیشتر وقتشان را صرف درست کردن خودشان به باربی و سوسانو و خانوم های

دربار میگذرد! وقتی به هم میرسند از "بن تن" و "کانتر" و "جی تی ای" حرف می زنند و ورژن های جدیدش! اصلا

بدون لب تاپ و کامپیوتر و موبایل و تبلت نمیتوانند زندگی کنند!همیشه باید در دسترشان باشد وگرنه جیغشان

هوا میرود و حوصله شان سر میرود!همین هایی که اگر پدر مادرشان به حرفشان گوش ندهند صدایشان بالا و

بالاتر میرود، از سر و کول پدرشان بالا میروند یا میزنندش حتی! برای اینکه به حرفشان گوش ندادی!همینها که

پدر و مادرشان را با اسم کوچک صدا می کنند!  تو روی بزرگتر از خودشان می ایستند و اصلا گوش شنوایی

برای شنیدن حرف بزرگترشان ندارند! همین هایی که قبل از اینکه " نه شنیدن " را یاد بگیرند"نه گفتن را یاد

گرفتند!

من از این بچه ها میترسم! از این بچه های لوس و بی ادبی که حتی تحملشان برای پدر و مادرشان هم سخت

میشود گاهی! از اینهایی که هرچه می خواهند برایشان مهیا میشود، اینهایی که انقدر پشت لب تاپ و تبلت

نشسته اند که روز به روز تپلتر میشوند و خشن تر!

من از این بچه ها که "ادب و احترام" هیچ جایی در لغت نامه شان ندارد خیلی خیلی میترسم...


گر جهنم می روی ،مردانه رو

" وب سایت برندز پایگاه معتبری است.آن قدر که حرفش بی برو برگرد برای خیلی ها سند میشود ؛ یعنی وقتی

برندز دست بگذارد روی محصول خاصی و بگوید که توی یک سال گذشته جزو  پرفروش ترین ها بوده است، باید

چشم بسته قبول کرد.برای اینکه کلی کارشناس و آدم های سر شناس دور هم جمع میشوند و هرکدام از برند

های مشهور را زیر و رو می کنند.امسال هم مثل روال هرسال فهرست با ارزش ترین ها بیرون آمد اما با کلی

سر و صدا! برای اینکه امسال دیگر خبری از کوکاکولا نبود... "


بعد از خواندن خبر بالا، به این فکر میکنم که بر خلاف تصور رایج در ایران ، چقدر خریدن یا نخریدن یک برند خاص

میتواند تاثیر گذار باشد! و بعد مرور میکنم تمام حرفهایی را که مجبور بودم تند تند بگویم به تو که می گفتی

"چرا کوکا نخورم؟ "

"وَلَنْ يَجْعَلَ اللَّهُ لِلْكَافِرِينَ عَلَى الْمُؤْمِنِينَ سَبِيلًا خدا ازین محکم تر حرفی بزند!"

 با ساده انگاری تمام میگویی " این که در ایران تولید میشود! " و انگار تاثیر برند را اصلا نمیدانی آن هم برند

مطرحی چون کوکاکولا !

"اینکه دیگر گفتن ندارد؛ اینکه اسرائیل در حال جنگ است با مردم مسلمان؛اصلا مسلمان هم نه، با مردمی بی

گناه و خرید های مکرر تو یعنی ریختن پول در جیب آنها برای کشتار بیشتر!"

متاثر میشوی از شنیدن این کلام و شاید تا چند روز در ذهنت بماند ولی هنوز هم بی خیال مزه ی خوبش

نمیشوی.هنوز هم دست از تعریف بر نمیداری!

الان اما ، غیر از همه ی اینها  یک حرف می ماند؛

حداقل اعتقادات و اخلاقت را  برای یک چیز با ارزش خرج کن نه آنی که از پارسال تا امسال پنج پله سقوط

کرده!!!

خلاصه گر جهنم میروی ...!

شهروند ، موجودی اجتماعی ست!

موقعیت اول - پیاده رو

همینطور دارم تند تند راه میروم که پسری با گام های بلند از کنارم رد میشود.سیگاری در دستش است.سیگار

میکشد و همه ی دودش را من میخورم.آرام تر راه میروم تا شاید کمتر دود سیگار بخورم ولی فایده ندارد پیاده رو

هم انقدر کوچک است که چپ و راست رفتن هایم هم فایده ندارد.تصمیم میگیرم که بهش گوشزد کنم که مگر

آدم درحال قدم زدن آن هم وقتی آدم هایی پشت سرت در حال راه رفتن هستند سیگار می کشد؟ ولی بی

خیالش میشوم ازبس برخورد های بد دیده ام از مردم!سرعتم را کمتر می کنم با اینکه عجله دارم...


موقعیت دوم- ایستگاه اتوبوس

خانمی از اتوبوس پیاده شده و میخواهد کرایه راحساب کند؛کارت میزند ولی اعتبار ندارد میرود سراغ کارت بعدی

آن هم اعتبار ندارد.همینطوری با خودش حرف میزند و کیف بزرگش را زیر و رو میکند نمیدانم چندتا کارت دیگر را

هم امتحان کرد تا ببیند کدامشان اعتبار دارد ولی میدانم با این کارش نه تنها یک اتوبوس را معطل کرده بود بلکه

ترافیکی ایجاد شده بود که آدم های بی خبر فکر میکردند تصادفی شده است!چون که ایستگاه نزدیک چهار راه

بود و چراغ هم سبز شده بود و توقف بیش از اندازه اتوبوس و در نهایت اتوبوس های پشت سرش ترافیکی ایجاد

کرده بود.صدای بوق های ممتد در خیابان پیچیده بود...


ادامه نوشته

معصومیت از دست رفته

دخترک پیراهن پوشیده ، سفید. همرنگ پوست بدنش.خیلی بانمک و زیباست  و مطمئنا در این لباس زیباتر هم

شده است.موهای بلندش را دم اسبی بسته. تا مدتی نگاهش می کنم.مردم اطرافم هم! 

به این فکر میکنم که این دختر آنقدر بزرگ شده که نگاه ها را حس کند! که تحسین زیباییش را از نگاه های خیره

به خودش بفهمد.امسال نه حتما سال بعد به سن تکلیف میرسد! بعد راحت قبول میکند که این زیبایی ها را

بپوشاند؟! امروز که این همه قربان صدقه ی زیباییش میروند و موهای بلندش را تحسین می کنند و از

پیراهن های رنگ و وارنگش تعریف می کنند فردا پس فردا میپذرید که حجاب کند؟!معلوم است وقتی شلوارک

میپوشد و تاپ, خواستنی تر می شود و همه ی نگاه ها به سویش,دختر هم که از خدایش است نگاه ها را جلب

کند و خودنمایی کند ولی پس کی باید "با حیایی" را تمرین کند؟!!!

احتمالا  اگر خودش هم قبل تر ها دوست داشته شبیه مادرش گاهی چادر سر کند یا روسری بپوشد زیاد از

این ور و آنور شنیده که "حیف موهایت نیست که بروند زیر روسری" یا اینکه "وقتی بزرگ شدی انقدر اینها را سر

کنی تا خسته شوی" " اه این چیه سرت کردی خیلی زشت شدی " ...

به این فکر می کنم که در این خیابان شلوغ و پر رفت و آمد و با این همه چشم که دنبالش هستند حتما چشم

های ناپاک و حریص هم هست؛ حیف آن دختر که روحش درگیر این نگاه های حریص و آلوده شود ...

لابد  مادرش خیال می کند  حیا و حجاب واکسن است که در سن نه سالگی تزریق می شود  و از آن به بعد

دخترش با حجاب و با حیا می شود!

دخترک از کنارم رد میشود . دست در دست مادر چادری اش. نگاه ها هم به دنبالش ...



بعدن نوشت : "هیس دخترها فریاد نمی زنند" را ببینید . موضوع همین دخترک هاست!

تماس...فرت...

از تیم تحقیقاتی زمین به وحشت کهکشان زورگ

سرورم امروز میخواهم راجع به اخلاق صحبت کنم!چیزی که من بعد از مدت ها تحقیق شبانه روزی آخر هم

متوجه نشدم اخلاق آن چیزی است که مردم به زبان می آورند یا آن چیزی است که خودشان به آن عمل

میکنند!!!ولی چیزی که متوجه شدم آن است که همه از بچه گرفته تا پیر  دوست دارند ساعت ها راجع به این

مقوله برایت حرف بزنن!!!

تحقیقات ما روی نمونه های مختلفی از آدم های زمینی هم چنان ادامه دارد ولی نتایج تحقیقات کاملا متفاوت با

گفته های آن هاست!!!وما هرچه بیشتر تحقیق می کنیم بیشتر متعجب میشویم!!!

ادامه نوشته

چادر های سبک سر

امسال در نمایشگاه قرآن با غرفه ای روبه رو شدم که تا چند ثانیه مبهوت بودم!!!

اگر با چشم خودم نمیدیدم باور نمی کردم چادر هایی که گمان میکردم لباس شب هستند از بس که با نگین

رویشان کار شده بود!چه طرح هایی که در پشت آن کار شده بود چه نگین هایی که از بالا تا پایین چادر را پوشانده

بودند و آستین های چادر را!

انقدر نبوغ داشته ایم که از یک چادر ساده ی مشکی به انواع  چادر ملی و دانشجویی و عربی و لبنانی و

جلابیب ... رسیده ایم دیگر این چادر های رنگی و این لباس های شب را کجای دلمان بگذاریم!!!

اینکه خلاقیت به خرج دهیم خوب است اما نه تا حدی که فلسفه ی وجودیش را زیر سوال ببریم!!!

این خوب نیست که کمیت چادری ها افزایش یابد ولی کیفیت چادری بودن پایین بیاید!!!

خوب است تولید کنندگان این چادر ها یک نگاهی هم به سوره ی احزاب می انداختند:

"...وَلَا تَبَرَّجْنَ تَبَرُّجَ الْجَاهِلِيَّةِ الْأُولَى"

قرار نیست چادر سر کنیم و سر تا پای خود را بپوشانیم ولی از آن طرف همه ی نگاه ها را به سوی

خود بکشانیم!!!

باید به این عزیزان تولید کننده گفت:

شما نمیخواهد سخت افزاری عمل کنید نقدا نرم افزار ذهن خودتان را اصلاح کنید!!!

در چشم بعضی ها باید زل زد و گفت: به خیر تو امیدی نیست، شر مرسان!!!


مردمان خوب این دیار


خانوم "جابری" تو محله ی ما زندگی می کنه که من یادم نمیاد از کی و چجوری باهاش آشنا شدیم ولی  یادمه

از زمانی که دوست مامانم که خیاط بود از کوچه ی ما رفت بعد از اون ما یه سری از خیاطی هامونو میدیم یه این

خانوم.وضع مالی شون خوب نیست و شوهرش خیلی دل به کار نمیده و این خانوم تقریبا  بار زندگی رو

به دوش میکشه.با کارایی که از دستش بر میاد.فروشندگی،آرایشگری، خیاطی؛همشون هم در همون حد

متوسط بلده نه بیشتر.ولی همیشه شکرگذار خدا بوده و همیشه هم خدا هواشو داشته.

یه روز مامانم برای احوالپرسی زنگ میزنه بهش اونم خیلی ناراحت بوده و میگه که باید از جایی که نشستن

بلند شن و کلن هم دستشون خیلی تنگه چه برسه به اجاره ی خونه!و میگه که با این پولی که ما داریم

نمیتونیم اینجا خونه بگیریم و احتمالا بر میگردیم شهرمون!و تازه با وجود مشکلات خودش به فکر این بود که

برای یکی از هم شهریاش که وضعش اصلا خوب نیست و داره عروسی میکنه لباس عروس جور کنه!!!اتفاقا

یکی از آشناهای ما لباس عروسشو داده بود به مامانم که بده به یه نفر که نیاز داره!مامانمم اینو گفت به

خانوم جابری و اونم کلی خوشحال شد و گفت میاد میگیره.

ادامه نوشته

ایرانی جماعت کلن مخفی کاره!!!


نمیدونم قدیمام اینجوری بوده یا نه!ولی فکر نکنم تااین حد بوده باشه!منظورم اینهمه " مخفی کاری" و "سکرت"

بودن آدماست.البته اینو خوب میدونم که میزان " در آمد" افراد از قدیم الایام جزو اموری بوده که حتی نزدیکترین

افراد هم نباید از آن مطلع شوند!!!

واقعا من از اینهمه مخفی کاری وشمار زیاد رازهای افراد سردر نمیارم.طبیعتا راز داشتن و صدالبته رازداربودن

خیلی خوبه ولی اینکه هرچیز باربط و بی ربطی رو یه برچسب بزرگ "راز" روش بزنیم مسخره است و بیشتر

مضحک!!!اینکه جواب این سوالا رو ندی چون سکرته مضحکه !!! اینکه چند سال داری؟ اینکه شوهرت کجا کار

میکنه ؟ اینکه کدوم دانشگاه درس خوندی؟ اینکه بچت دختره یا پسر ؟ و هزار تا ازین سوالای این شکلی که

 هیچ دلیلی پیدا نمیکنی برای مخفی موندنشون!!!

اصلا نگو! مگه مهمه ؟!!! ولی اون لبخند مسخره  رو با اون حرفای تکراری " حالا دیگه"  و " بیخیال بابا" و" بماند"

" این یه رازه" رو هم دیگه نزن! چون احساس میکنم بدنم کهیر میزنه نسبت به این حرفا!!!

کاش اینکار فقط در افراد خلاصه می شد!متاسفانه به جمع های گروهی و کاری هم راه پیدا کرده!!!

چند وقت پیش رفته بودم یک جایی که یکی از دوستانم معرفی کرده بودند برای کمک به انجام پروژه ای.من

و دوستم بعد از کلی راه رفتن و تاکسی و اتوبوس رسیدیم به محل مورد نظر، همون اول کار موبایل رو گرفتن

چون شنود میشه!!!بعدش هم که توضیح دادن کارو و مدام هم تکرار میکردن کسی نفهمه و ندونه و ازین

حرفا کم کم احساس کردم خون به مغزم نمیرسه!!!چون واقعا هیچ چیز خاصی نبود که این همه نیاز به

محافظت داشته باشه!نه موضوع سیاسی بود ، نه بحث امنیت ملی مطرح بود ، نه منافع کشور در خطر بود

یه فعالیت کاملا معمولی با یه آدمای معمولی!!!


ادامه نوشته