مردمان خوب این دیار
خانوم "جابری" تو محله ی ما زندگی می کنه که من یادم نمیاد از کی و چجوری باهاش آشنا شدیم ولی یادمه
از زمانی که دوست مامانم که خیاط بود از کوچه ی ما رفت بعد از اون ما یه سری از خیاطی هامونو میدیم یه این
خانوم.وضع مالی شون خوب نیست و شوهرش خیلی دل به کار نمیده و این خانوم تقریبا بار زندگی رو
به دوش میکشه.با کارایی که از دستش بر میاد.فروشندگی،آرایشگری، خیاطی؛همشون هم در همون حد
متوسط بلده نه بیشتر.ولی همیشه شکرگذار خدا بوده و همیشه هم خدا هواشو داشته.
یه روز مامانم برای احوالپرسی زنگ میزنه بهش اونم خیلی ناراحت بوده و میگه که باید از جایی که نشستن
بلند شن و کلن هم دستشون خیلی تنگه چه برسه به اجاره ی خونه!و میگه که با این پولی که ما داریم
نمیتونیم اینجا خونه بگیریم و احتمالا بر میگردیم شهرمون!و تازه با وجود مشکلات خودش به فکر این بود که
برای یکی از هم شهریاش که وضعش اصلا خوب نیست و داره عروسی میکنه لباس عروس جور کنه!!!اتفاقا
یکی از آشناهای ما لباس عروسشو داده بود به مامانم که بده به یه نفر که نیاز داره!مامانمم اینو گفت به
خانوم جابری و اونم کلی خوشحال شد و گفت میاد میگیره.
خیلی ناراحت بودیم برای وضع موجود خانوم جابری و اینکه هیچ کاری نمیتونیم براش بکنیم.مامانم فقط به
ذهنش رسید که اون خیاطی هایی رو که می خواست بده به یه خیاط خوب بده به همین خانوم که انجام بده.
منم کلی استقبال کردم.خلاصه خانوم جابری اومد و خیلی خوشحال شد وقتی لباس عروسو دید.مامانم
پارچه ها رو بهش داد و پولشم دادقبل از انجامش(بیشتر از مقدار معمول) به این بهونه که من الان پول دستمه
حساب کنم بات جای دیگه خرج نشه.ولی خانوم جابری قبول نکرد!!!گفت اصلا پولو نمیگیره ازمون.هرچی
مامانم اصرار کرد قبول نکرد.گفت شما این همه کار برام انجام دادین(کلا آدم فوق العاده قدر شناسیه) من اصلا
پولو نمیگیرم.خلاصه از مامانم اصرار از خانوم جابری انکار آخرشم جون بچشو قسم خورد که نمیگیره!و رفت!!!
من و مامانم هاج و واج مونده بودیم برای کاری که می خواستیم انجام بدیم ولی برعکس شد!!!!!
و من فکر میکردم که بعضی آدما چقدر بزرگن!!!اون با اون وضع خیلی بدی که از نظر مالی داره چطوری تونست
از این پول دست بکشه!!!!
اینم بگم که خداروشکر خانوم جابری یه خونه ی خیلی خوب پیدا کرد و همین جا موند!!!
بعدن نوشت: بعضی مواقع یه کار خیری تو ذهنته که انجامش بدی و تازه قبل از انجام دادنشم خوشحالی که
الان چقدر خدا از من راضیه و من چقدر بنده خوبیم ولی دقیقه نود نمیشه که بشه!!!بعضی مواقع فکر می کنی
که داری دست یکیو میگیری ولی درست دقایق آخرمی بینی که اون آدما انقدر بزرگن که نیازی به دستگیریه تو
ندارن چون خدا قبلا دستشونو گرفته!بعضی مواقع فکر میکنی داری کار خیر انجام میدی وداری به یکی کمک
میکنی ولی دقیقا لحظات آخر می بینی که اون گل برد و بهت میزنه و بازی رو میبره!!!دقیقا این آدما میشن
مصداق آیه ی " والسابقون السابقون"
بعدن نوشت2 : میلاد کریم اهل بیت "امام حسن مجتبی" رو تبریک میگم.گفتم یه پستی بذارم که خیلیم بی
ربط به این روزنباشه.