ایرانی جماعت کلن مخفی کاره!!!

نمیدونم قدیمام اینجوری بوده یا نه!ولی فکر نکنم تااین حد بوده باشه!منظورم اینهمه " مخفی کاری" و "سکرت"
بودن آدماست.البته اینو خوب میدونم که میزان " در آمد" افراد از قدیم الایام جزو اموری بوده که حتی نزدیکترین
افراد هم نباید از آن مطلع شوند!!!
واقعا من از اینهمه مخفی کاری وشمار زیاد رازهای افراد سردر نمیارم.طبیعتا راز داشتن و صدالبته رازداربودن
خیلی خوبه ولی اینکه هرچیز باربط و بی ربطی رو یه برچسب بزرگ "راز" روش بزنیم مسخره است و بیشتر
مضحک!!!اینکه جواب این سوالا رو ندی چون سکرته مضحکه !!! اینکه چند سال داری؟ اینکه شوهرت کجا کار
میکنه ؟ اینکه کدوم دانشگاه درس خوندی؟ اینکه بچت دختره یا پسر ؟ و هزار تا ازین سوالای این شکلی که
هیچ دلیلی پیدا نمیکنی برای مخفی موندنشون!!!
اصلا نگو! مگه مهمه ؟!!! ولی اون لبخند مسخره رو با اون حرفای تکراری " حالا دیگه" و " بیخیال بابا" و" بماند"
" این یه رازه" رو هم دیگه نزن! چون احساس میکنم بدنم کهیر میزنه نسبت به این حرفا!!!
کاش اینکار فقط در افراد خلاصه می شد!متاسفانه به جمع های گروهی و کاری هم راه پیدا کرده!!!
چند وقت پیش رفته بودم یک جایی که یکی از دوستانم معرفی کرده بودند برای کمک به انجام پروژه ای.من
و دوستم بعد از کلی راه رفتن و تاکسی و اتوبوس رسیدیم به محل مورد نظر، همون اول کار موبایل رو گرفتن
چون شنود میشه!!!بعدش هم که توضیح دادن کارو و مدام هم تکرار میکردن کسی نفهمه و ندونه و ازین
حرفا کم کم احساس کردم خون به مغزم نمیرسه!!!چون واقعا هیچ چیز خاصی نبود که این همه نیاز به
محافظت داشته باشه!نه موضوع سیاسی بود ، نه بحث امنیت ملی مطرح بود ، نه منافع کشور در خطر بود
یه فعالیت کاملا معمولی با یه آدمای معمولی!!!
عشق برتر
من جوانی راسراغ داشتم که سخت وابسته ی لباس و قیافه اش بود.حتی وسواسی داشت که پارچه اش ازکجا
باشد ودوختش از فلان ومدلش از بهمان.برای دوستی با او همین بس که ازلباسش و اتویش و قیافه اش تحسین
کنی و یا از طرز تهیه آن بپرسی.او عاشق ظاهرسازی و سر و وضع مرتب بود و به این خاطر از خیلی ها بریده بود
تا اینکه عشقی بزرگتر در دلش ریخت و بادختری آَشنا شد و با هم سفری کردند و در راه تصادفی.
جوانک در آن لحظه ی بحرانی از رنج های خودش فارغ بود وخودش را فراموش کرده بود و به محبوبه اش
می اندیشید و سخت به او مشغول بود.او به خاطر پانسمان محبوبش به راحتی لباسهایش را پاره می کرد و
زخم ها را می بست وراستی سر خوش بود که خطری پیش نیامده است!!!
هنگامی که عشقی بزرگتر دل را بگیرد ، عشق های کوچکتر نردبان آن خواهند بود.
استاد صفایی حائری- آیه های سبز
بعدن نوشت : واقعا این همه عشق های رنگارنگ ما نردبونی شدند برای عشق به خدا ؟!!!!
دست مریزاد "احسان خان علیخانی"
بلاخره " پل " به روز می شود!!!
بعد از مدتها درگیری ذهنی بلاخره تصمیم گرفتم که وبلاگ نویسی رو امتحان کنم!
گرچه هنوزم اون درگیری ذهنی بین معایب و مزایای وبلاگ داشتن دست بردار نیست و هنوزم به نتیجه قطعی نرسیده!!! اگه همینجوری بخواد ادامه پیدا کنه احتمالا به دادگاه لاهه کشیده میشه!!!!!
ولی من دوست دارم که امتحانش کنم!!!
گرچه قبلا هم مدت خیلی کمی امتحان کردم اونم به خاطر رشتم!ولی "اختیاری" بودن لذت و ارزش دوچندان داره نسبت به "اجباری" بودن!
ماه رمضون همیشه برام فرق داشته چون همیشه شاهد اتفاقای خوب تو این ماه بودم!از همون روز اول تولدم که تو همین ماه بوده تا همین الان!پس شروع وبلاگ نویسی رو تو ابن ماه به فال نیک میگیرم و امیدوارم مثل ماه رمضون برای من و همه دوستانی که به اینجا میان پر برکت باشه!!!
پس
"بسم الله الرحمن الرحیم"


