عشق برتر
من جوانی راسراغ داشتم که سخت وابسته ی لباس و قیافه اش بود.حتی وسواسی داشت که پارچه اش ازکجا
باشد ودوختش از فلان ومدلش از بهمان.برای دوستی با او همین بس که ازلباسش و اتویش و قیافه اش تحسین
کنی و یا از طرز تهیه آن بپرسی.او عاشق ظاهرسازی و سر و وضع مرتب بود و به این خاطر از خیلی ها بریده بود
تا اینکه عشقی بزرگتر در دلش ریخت و بادختری آَشنا شد و با هم سفری کردند و در راه تصادفی.
جوانک در آن لحظه ی بحرانی از رنج های خودش فارغ بود وخودش را فراموش کرده بود و به محبوبه اش
می اندیشید و سخت به او مشغول بود.او به خاطر پانسمان محبوبش به راحتی لباسهایش را پاره می کرد و
زخم ها را می بست وراستی سر خوش بود که خطری پیش نیامده است!!!
هنگامی که عشقی بزرگتر دل را بگیرد ، عشق های کوچکتر نردبان آن خواهند بود.
استاد صفایی حائری- آیه های سبز
بعدن نوشت : واقعا این همه عشق های رنگارنگ ما نردبونی شدند برای عشق به خدا ؟!!!!