قاعده ی تصادفی بی قاعده!!!

بعد از قول های متضادی که راجع به فیلم "قاعده تصادف" شنیدم سرانجام موفق به دیدن این فیلم

شدم!داستان  فیلم روایت هشت جوان  تئاتری است که درگیر آماده کردن یک نمایش و رساندن آن بە

اجرا در خارج از کشور می باشند در این میان تنها فردی که حقیقت را به پدرش گفته دچار مشکل میشود و فیلم

در واقع روایت درگیری های این فرد(شهرزاد) با پدرش است!!!


ادامه نوشته

مرثیه ای برای یک افتخار

" این ماییم، دوباره اینجاییم.باهم هستیم ولی تنهاییم.اینجاییم نه از برای خودخواهی،نه از برای

خودنمایی.اینجاییم از سر عشق،اینجاییم از سر شور از سر غرور.اینجاییم از برای رشد، از برای اوج ، از سر

جنون.اینجاییم برای پایان، پایان یک آغاز.پایانی که آغازی بلند پروازانه تر را نوید می دهد."

حالا که قصه تمام شده حالا که خانواده های آیدین بزرگی، مجتبی جراحی،پویا کیوان ماندن بدن های خسته از

صعود پسرانشان را در رشته کوه های هیمالیا پذیرفته اند این جمله های آیدین بزرگی که در وبلاگی بعد از

شروع صعودشان به برودپیک منتشر شد معنی دیگری میدهد.حالا باید به جوانهایی که روزها و شب ها آرزوی

ثبت صعود مسیری در قله های 8000 متری را به نام ایران در سر می پرروراندند گفت: بچه ها آرام بخوابید که ما

پرچم را به نام شما نگه میداریم چون میدانیم برای اولین بار است که مسیری در قله های 8000 متر به نام ایران

ثبت میشود.مسیری که به قیمت از دست دادن جان شما فتح شود.

ادامه نوشته

من و کودک درونم

هروقت کودک دورنم فعال می شود بالغ درونم هم مثل یک پدر مستبد بالای سرش سبز می شود!اکثر اوقات

این کودک دونم هست که مثل یک بچه ی مودب و حرف گوش کن ساکت می شود و دیگر حرفی نمی زند.ولی

گاهی اوقات رو به روی پدرش می ایستد و می خواهد شیطنت کند و مثل یک کودک سمج روی حرفش

پافشاری میکند و آن وقت است که دیگر از دست بالغ درون هم کاری بر نمی آید.مانند همین چند شب پیش!

ادامه نوشته

عید هر روزه


عید که می شود حال و هوای همه هم بهتر می شود.اصلا عید است و حالهای خوب و اتفاق های خوب!       

چراغانی ها بیشتر می شود ... شیرینی ها ... مهربانی ها ....خنده ها... حتی خودشهر هم مهربانتر

میشود!

قرار است برای اتفاقی که افتاده است جشن بگیری.اتفاقی که سال ها پیش افتاده است!

اصلا عید یعنی بازگشت؛  

بازگشت به یک اتفاق خوب.

گاهی میشود اتفاق خوب را خودت رقم بزنی

در درون خودت

آن روز میشود عید! عید مخصوص خودت...

خوش به حال آنهایی که هر روزشان عید است...


" همانا این عید برای کسی عید است  که خداوند روزه و نمازش را پذیرفته باشد. و هر روزی که در آن نافرمانی

خدا نشود آ ن روز عید است."

        نهج البلاغه؛حکمت428


مادرانه ای بدون مادر قهرمان

سریال مادرانه خیلی خوب شروع شد.بحث شکاف نسل ها که خیلی هم این چند سال در موردش شنیدیم

وخیلی وقت ها هم به بیراهه میرفت.ولی خوبی مادرانه این بود که نمیخواست همه ی اشتباهات را گردن نسل

دهه ی هفتاد بیندازد واین در کنار بازی خوب بازیگرانش جزو نقاط مثبت سریال بود.ولی مادرانه هر چه جلوتر رفت

بیشتر مخاطبانش را از دست داد آنقدر که وقتی به پایان رسید کسی بیشتر از این را هم انتظار نداشت مثل

همه ی فیلمهای مناسبتی این چند سال.

اینکه همه جا و همه وقت حتی در حساسترین مواقع هم شعار دادن را فراموش نکرد! اینکه اکثر مواقع

حرف های منطقی بازیگران عصبانی داستان درنهایت  احساس جواب داده می شد ! اینکه با وجود سه دهه

هفتادی حتی یک نفرشان هم منطقی و عاقل نبودند حتی سارا دوست رها ! اینکه دوباره در نشان دادن

آدمهای خوب اغراق شد که انگار هیچ ایرادی در این آدم ها نیست واین افراد فرشته ی روی زمین وحلال همه

مشکلاتند."مریم زمان" که نمونه ی بارز آنها بود که هرجا میرفت گلستان می شد! از همه بدتر اینکه رعنا را

طوری نشان داد که انگار نه انگار مادر است گویی تمام مشکلات گردن اوست و اینکه بینندگان ببینید که خارج

چه ها که نمی کند!!!نقطه ی اوجش هم آن زمانی بود که همه در خانه فرزاد بودند و بچه هایش جلوی چشم

مادرشان ( انگار نه انگارکه مادرشان است) با مریم زمان که تازه دو روز بود با او آشنا شده بودند طوری رفتار می

کردند که گویی آشنایی دیرینه با او دارند!!!

و درنهایت اینکه ما حتی نفهمیدیم چرا اسم سریال مادرانه بود !!!!

شاید برای شما هم اتفاق بیفتد

موقعیت اول : خیابان ...

 دیرم شده است.ایستاده ام منتظر تاکسی. چند تاکسی می آیند و می روند ولی هم مسیر من نیستند.از این

همه خیابان های شلوغ و پر تاکسی! تهران اینکه برای رفتن به کلاس مجبورم در این خیابان خلوت آن هم در آن

ساعت بایستم به اقبال خودم تبریک می گویم!تاکسی دیگری را می بینم و دعا می کنم که با من هم مسیر

باشد مسیرم را می گویم.می ایستد ولی خیلی جلوتر از جایی که ایستاده ام. با قدم های تند به سمتش

میروم.مردی که گویا با من هم مسیر است زودتر از من در پرایدی که برای من ولی مقابل او ایستاده است

می نشیند! نگاه می کنم؛ یک مرد جلو نشسته است و دومرد عقب.دیرم شده است ولی به خاطر می آورم

زمانی را که سوار پرایدی بودم و بعد از مدتی مردی کنارم نشست وبعد از آن مردی دیگر!مرد

گویی روی مبل راحتی نشسته است و تلاش من برای چسبیدن به در و جمع و جور نشستن فایده ای ندارد

و من هم که دیدم اینگونه است به راننده گفتم که بایستد راننده هم متعجب ترمز کرد  من هم بعد از

عذرخواهی خواستم کرایه را حساب کنم ولی راننده که انگار فهمیده برای چه پیاده شدم قبول نمی کند

و می گوید مسیری را نرفته که پولی بگیرد.به خاطر همین به آقای مسافری که جلو نشسته همانی که

ماشین مقابلش ترمز کرده بود می گویم :

- ببخشید لطف می کنید عقب بنشینید

- (باحالت عصبانی و تقریبا دعوا ) نخیر!برای چه عقب بشینم ؟!!نمی روم!!!

من که بهت زده شده ام خواستم بگویم تاکسی برای من ترمز کرده بود  اولین کلمه را که ادا کردم می گوید

"برو بابا" در را می بندد و راننده حرکت می کند.

بیشتر از خودم ناراحت چادرم می شوم!آرزو می کنم کاش در این لحظه فقط همین لحظه چادر به سر نداشتم

( مثل همه ی زمان هایی که احساس میکنم توهین شده است به من) دوطرف چادرم را میگیرم  بغلم می کند

محکم.مثل همیشه. بی خیال آرزویم میشوم مهم خودم هستم و چادرم و اینکه دوست دارم همه جا باشد

کنارم.چادرم را درست می کنم محکم می ایستم ولی ناراحت.

تاکسی دیگری می آید.سوار می شوم. خوب است با مردمی که نظاره گر بودند چشم در چشم نشدم!


ادامه نوشته

مخاطب خاصی که میتواند عام باشد

اگر حرفی درباره خودت از کسی شنیدی که متعجب شدی دو حالت دارد؛یا آن شخص کاملا شما را میشناسد

یا آن شخص اصلا شما را نمی شناسد!چند روز پیش با یک نفر از گروه دوم مواجه شدم و بسیار متعجب شدم.

قضاوت شدن بی مورد بیشتر ناراحتم می کند تا قضاوت کردن بی مورد! میتوانی بگویی خودخواه است.مهم

نیست.


بعدن نوشت کاملا بی ربط: حال جسمیم خوب نیست.امیدوارم بتوانم تا آخر ماه رمضان روزه بگیرم.

از فرش تا عرش

"say ya ali...say ya ali" این صدا از میان جمعیت به گوش های کاسیوس میرسد.این صدا با صدای داور لا به لا

شده بود."10..9...8.."  جملات امری مردی که کنار  رینگ ایستاده بود کاسیوس را مجاب کرد که کلمه را تکرار

کند.کلمه برای مشتزن سنگین وزن معجزه کرد او کلمه را تکرار کرد بلندشد و مسابقه را برد.بعد از مسابقه

کاسیوس دنبال مرد گشت واو را پیدا کرد مردی ایرانی.

داستان "یا علی" برای کاسیوس این قدر جذاب بود که بعداز مدتی خودش هم شد محمد علی وشیعه.داستان

افسانه ای "کلی"هم در همان سال های اولیه مسلمان شدنش شکل گرفت وقتی که او در سال 1966 مجبور

شد هفت مسابقه سنگین را تجربه کندویک رکورد غیر قابل تکراربرای خود به جای بگذارد.هفت ناک اوت در یک

سال.ویژگی محمدعلی در خارج از رینگ هم همه را شگفت زده می کرد.در همان سال بود که به عنوان یک

سرباز میهن پرست از حضور در ارتش آمریکا برای جنگ ویتنام سرباز زد و اعلام کردکه هرگز به روی همنوعان

ویتنامی خود آتش نمی گشاید و نمی خواهد آنها او را "کاکا سیاه کثیف" صدا کنند برای این کارش حتی پنج

سال از حضور در رقابتهای بوکس محروم شد.سال 66 سال عجیبی برای اسطوره بود.اسطوره ای که ماندنی

شد.



ادامه نوشته

این شب ها


روزگار است دیگر بالاو پایین دارد ؛برای بعضی ها پایینش بیشتر است برای بعضی ها بالایش.آدمهای آن پایین و

آن بالا فرقی با هم ندارند ولی بعضی ها جنبه اش را هم ندارند.روزگار است دیگر؛ پایین  و بالا دارد. پایین که

هستیم نق میزنیم لیچار بار آنهایی میکنیم که خوشیخت اند.بدبختی هایمان را می اندازیم گردنشان که ما را

درک نمی کنند شاکی می شویم که" چرا من ؟ چرا اونه؟"دستمان برسد بالایی ها را می کشیم پایین  وخودمان

ازشان بالا می رویم.حالا جاها عوض حالا وقتش است که سخنرانی کنیم در باب لیاقت هایمان و حال کنیم با

روزگار و تاسف بخوریم به حال بقیه که اگر عرضه اش را داشتند لابد به یک جا میرسیدن مثل ما که توی سختی

خودمان را بالا کشیدیم.روزگار است دیگر پایین و بالا  دارد.روزی که دارند برایمان هلهله می کنند علامت پیروزی

نشان دادن که کار سختی نیست.روزی هم که هر چه هر چیز دم دست دارد به سمت مان پرتاب کرده، انداختن

تقصیر ها به عهده دیگران و بدو بیراه گفتن کار آسانی است.جنبه میخواهد تا آدم عوض نشود و به قول شاعر

"اگر برنده ای فلاشر نزن و قتی به کامت نشد جر نزن!"

ادامه نوشته

مردمان خوب این دیار


خانوم "جابری" تو محله ی ما زندگی می کنه که من یادم نمیاد از کی و چجوری باهاش آشنا شدیم ولی  یادمه

از زمانی که دوست مامانم که خیاط بود از کوچه ی ما رفت بعد از اون ما یه سری از خیاطی هامونو میدیم یه این

خانوم.وضع مالی شون خوب نیست و شوهرش خیلی دل به کار نمیده و این خانوم تقریبا  بار زندگی رو

به دوش میکشه.با کارایی که از دستش بر میاد.فروشندگی،آرایشگری، خیاطی؛همشون هم در همون حد

متوسط بلده نه بیشتر.ولی همیشه شکرگذار خدا بوده و همیشه هم خدا هواشو داشته.

یه روز مامانم برای احوالپرسی زنگ میزنه بهش اونم خیلی ناراحت بوده و میگه که باید از جایی که نشستن

بلند شن و کلن هم دستشون خیلی تنگه چه برسه به اجاره ی خونه!و میگه که با این پولی که ما داریم

نمیتونیم اینجا خونه بگیریم و احتمالا بر میگردیم شهرمون!و تازه با وجود مشکلات خودش به فکر این بود که

برای یکی از هم شهریاش که وضعش اصلا خوب نیست و داره عروسی میکنه لباس عروس جور کنه!!!اتفاقا

یکی از آشناهای ما لباس عروسشو داده بود به مامانم که بده به یه نفر که نیاز داره!مامانمم اینو گفت به

خانوم جابری و اونم کلی خوشحال شد و گفت میاد میگیره.

ادامه نوشته