موقعیت اول : خیابان ...

 دیرم شده است.ایستاده ام منتظر تاکسی. چند تاکسی می آیند و می روند ولی هم مسیر من نیستند.از این

همه خیابان های شلوغ و پر تاکسی! تهران اینکه برای رفتن به کلاس مجبورم در این خیابان خلوت آن هم در آن

ساعت بایستم به اقبال خودم تبریک می گویم!تاکسی دیگری را می بینم و دعا می کنم که با من هم مسیر

باشد مسیرم را می گویم.می ایستد ولی خیلی جلوتر از جایی که ایستاده ام. با قدم های تند به سمتش

میروم.مردی که گویا با من هم مسیر است زودتر از من در پرایدی که برای من ولی مقابل او ایستاده است

می نشیند! نگاه می کنم؛ یک مرد جلو نشسته است و دومرد عقب.دیرم شده است ولی به خاطر می آورم

زمانی را که سوار پرایدی بودم و بعد از مدتی مردی کنارم نشست وبعد از آن مردی دیگر!مرد

گویی روی مبل راحتی نشسته است و تلاش من برای چسبیدن به در و جمع و جور نشستن فایده ای ندارد

و من هم که دیدم اینگونه است به راننده گفتم که بایستد راننده هم متعجب ترمز کرد  من هم بعد از

عذرخواهی خواستم کرایه را حساب کنم ولی راننده که انگار فهمیده برای چه پیاده شدم قبول نمی کند

و می گوید مسیری را نرفته که پولی بگیرد.به خاطر همین به آقای مسافری که جلو نشسته همانی که

ماشین مقابلش ترمز کرده بود می گویم :

- ببخشید لطف می کنید عقب بنشینید

- (باحالت عصبانی و تقریبا دعوا ) نخیر!برای چه عقب بشینم ؟!!نمی روم!!!

من که بهت زده شده ام خواستم بگویم تاکسی برای من ترمز کرده بود  اولین کلمه را که ادا کردم می گوید

"برو بابا" در را می بندد و راننده حرکت می کند.

بیشتر از خودم ناراحت چادرم می شوم!آرزو می کنم کاش در این لحظه فقط همین لحظه چادر به سر نداشتم

دوطرف چادرم را میگیرم  بغلم می کند محکم.مثل همیشه. بی خیال آرزویم میشوم مهم خودم هستم و

چادرم و اینکه دوست دارم همه جا باشد کنارم.چادرم را درست می کنم محکم می ایستم ولی ناراحت.

تاکسی دیگری می آید.سوار می شوم. خوب است با مردمی که نظاره گر بودند چشم در چشم نشدم!


موقعیت دوم : کلاس درس

کلاس مثل همیشه خوب است و ساعت های طولانیش خسته کننده نیست انقدر که استاد کارش را خوب بلد

است.بحثی سر می گیرد و من تمام توجهم به کلاس است ولی... ولی از یک جایی به بعد گویی مخاطب

خاص استادم هستم گویی ذهن مرا خوانده است!!!

"... اعتقادات شما نباید برای کسی دلخوری ایجاد کند نباید کاری کنید که مردم از حضور شما سختشان

شود..."

فکرم میرود سمت خودم و آن آقای مسافر !!!


موقعیت سوم : خیابان ...

آرام شده ام.خودم را راضی کرده ام که تقصیر خودم هم بوده است گرچه مودب تر هم میتوانست بگوید واین

راضی کردن آرامشی می دهد. آدمیزاد است دیگر وقتی می گذری  خودت آرام میشوی! با خود می گویم شاید

پایش خیلی درد میکرده است شاید بار و بندیل زیادی داشته است اصلا شاید از ظاهر من خوشش نیامده است!

بی خیال افکارم می شوم.چادرم را درست می کنم بغلم می کند محکم مثل همیشه . و من مغرور میشوم

از بودنش محکم قدم بر میدارم ولی اینبار خوشحال.