بر همگان واضح و مبرهن است که

بر همگان واضح و مبرهن است که ، رسانه ملی یعنی همین تلویزیون خودمان، خیلی کم پیش می آید که

برنامه ی به درد بخوری داشته باشد! ولی چند وقت است که مجموعه ای انیمیشنی را پخش میکند که خیلی

هم به درد بخور است! البته ما این برنامه را کاملا اتفاقی و یهویی،کشف و ضبط کردیم و خیلی یهویی تر

خوشمان آمد. از آنجایی که بابایمان، در هر شکل و صورتی باشد (حتی اگر خواب باشد) معتقد است در هنگام

اخبار ، باید تلویزیون روشن باشد تا اخبار ببنید(حتی با چشم های بسته !) در یکی از همین شب ها که بابایمان

تلویزیونمان را روشن کرد تا اخبار ببنید و ماهم به حالت نالان نشسته بودیم چون قبل ترش اخبار را دیده بودیم!

ناگهان چشممان به این برنامه افتاد و نوری در دلمان روشن شد.  پسرک بامزه با آن چشمانی که یکی بزرگتر از

آن یکی است و در حالی که روپوش مدرسه تنش است فلش را به تخته سیاه میزند و  بعد از لود شدن شروع

میکند به خواندن انشا "همسایه ی دیگر ما هم ساده زیست است.او در برف و سرما میخوابد.حتی وقتی زوم

بک کنیم اما نه وقتی زوم بک تر کنیم.بابایمان می گوید او یک ساده زیست است چون در سازه های بزرگ

زندگی می کند.فقط ده طبقه حمامش است..."

و دانستیم که اخبار دیدن بابایمان،حتی اگر بر خلاف میلمان باشد خیلی هم خاصیت دارد که شاید هنوز خاصیت

های دیگرش کشف نشده و شاید یهویی کشف شود مثل همین یکی...


اطلاعات ام پی تری

مجموعه‌ي "بر همگان واضح و مبرهن است كه..."  به همت مؤسسه فرهنگي هنري شهرداري تهران ساخته

شده است که از شبكه يك سيما هر شب قبل از اخبار ساعت 21 ( وهمچنین ساعت 2 )به مدت 5 دقيقه پخش

مي‌شود.

کارگردان، نویسنده و طراح کارکتر ها: علی درخشی (سازنده ی مجموعه انیمیشنی " حیات وحش")

گوینده ی همه ی شخصیت ها: محمد رضا علیمردانی( گوینده ی سالیوان " شرکت هیولاها" و دیه گو" عصر

یخبندان")


دانلود   قسمت همسایه ما سونا دارد ولی حیا ندارد!            

دانلود   قسمت اوقات فراغت  

دانلود  قسمت صبر و بردباری

دانلود  قسمت محیط زیست

                

زهرا اشراقی و : اگر امام زنده بود



           

پیش درآمد

جدا از اینکه پسندِ سیاسی ما چه باشد و حتی جدا از اینکه در دین و آیین و اعتقاد و جهان‌بینی، پیروی کدام مکتب و مسلک و بینش و نگرش باشیم؛ ناگزیر همه باید نگران، پاسبان و پاسدار اخلاق جامعه‌ی خود باشیم. اگر اخلاق _این گرامی گوهرِ جداکننده انسان از حیوان و هیولا_ در جامعه‌ای پاینده باشد، امید رسیدن به حقیقت هم در آن جامعه زنده است؛ و اگر ریشه‌ها و برگ‌های درخت اخلاق در جامعه‌ای پوسیده و پژمرده باشد، آن جامعه حقیقتاً مرده است؛ یعنی هم امید رسیدن به حقیقت در آن جامعه مرده است، هم خود حقیقت.


آنگاه که گروه‌های متقابل و متضاد در جامعه‌ای «حق»، «باطل»، «حمایت از یک موقعیت» و «حمله به یک موقعیت» را صرفاً بر اساس ملاک و میزان ِ «بر مایی» و «با مایی» بشناسند، آن جامعه چگونه می‌خواهد راهی به حقیقت ببرد؟ چگونه می‌خواهد «حقِ حقیقی» و «باطلِ حقیقی» را از «حق مصلحتی» و «باطل منفعتی» باز شناسد تا از آن حمایت یا به آن حمله کند؟ اصلاً چنان جامعه‌ای چنین چیزی را می‌خواهد؟ هیچ و هرگز پاسخ این پرسش نمی‌تواند «آری» باشد. چه اینکه جامعه‌ی حق طلب حق را به حق می‌شناسد، نه با هم‌پیمانان و منافع و مصالحِ امروزیِ فردی و گروهی خود.

آنچه اکنون می‌بینید تنها پاییزِ کوچه‌ها و درخت‌ها نیست، اینک موسمِ برگ ریزِ اخلاق در فصل‌های سیاسی سرزمین ماست.


درآمد

زهرا اشراقی خواهر بزرگ‌تر نعیمه اشراقی است، یکی به «زنِ برادر بودن» سید محمد خاتمی مفتخر است و دیگری به «خواهرِ زن بودن» او و البته هردو موسوم و مصطلح به «نوه امام خمینی». اخبار و مصاحبه‌های رنگارنگ و گوناگونی که چند وقت یک بار از یکی از این دو خواهر منتشر می‌شود عموما موجدِ جاروجنجالِ ستایش و نکوهش آمیز، یا دست کم تعجب رسانه‌های سیاسی می‌شود. و البته تقدم و تأخر این جاروجنجال‌ها با خواهر بزرگ‌تر، یعنی خانم زهرا اشراقی است.


 ادامه در متن اصلی


این منم، در میان دستهای تو


آقای من!

خواندمت ، پاسخم گفتی

از تو خواستم ،عطایم کردی

به سوی تو آمدم ، آغوش رحمت گشودی

به تو تکیه کردم ،خجالتم دادی

به تو پناه آوردم، کفایتم کردی

خدای من !

تو چقدر به من نزدیکی با این همه فاصله ای که من از تو گرفته ام!

ادامه نوشته

شهروند ، موجودی اجتماعی ست!

موقعیت اول - پیاده رو

همینطور دارم تند تند راه میروم که پسری با گام های بلند از کنارم رد میشود.سیگاری در دستش است.سیگار

میکشد و همه ی دودش را من میخورم.آرام تر راه میروم تا شاید کمتر دود سیگار بخورم ولی فایده ندارد پیاده رو

هم انقدر کوچک است که چپ و راست رفتن هایم هم فایده ندارد.تصمیم میگیرم که بهش گوشزد کنم که مگر

آدم درحال قدم زدن آن هم وقتی آدم هایی پشت سرت در حال راه رفتن هستند سیگار می کشد؟ ولی بی

خیالش میشوم ازبس برخورد های بد دیده ام از مردم!سرعتم را کمتر می کنم با اینکه عجله دارم...


موقعیت دوم- ایستگاه اتوبوس

خانمی از اتوبوس پیاده شده و میخواهد کرایه راحساب کند؛کارت میزند ولی اعتبار ندارد میرود سراغ کارت بعدی

آن هم اعتبار ندارد.همینطوری با خودش حرف میزند و کیف بزرگش را زیر و رو میکند نمیدانم چندتا کارت دیگر را

هم امتحان کرد تا ببیند کدامشان اعتبار دارد ولی میدانم با این کارش نه تنها یک اتوبوس را معطل کرده بود بلکه

ترافیکی ایجاد شده بود که آدم های بی خبر فکر میکردند تصادفی شده است!چون که ایستگاه نزدیک چهار راه

بود و چراغ هم سبز شده بود و توقف بیش از اندازه اتوبوس و در نهایت اتوبوس های پشت سرش ترافیکی ایجاد

کرده بود.صدای بوق های ممتد در خیابان پیچیده بود...


ادامه نوشته

معصومیت از دست رفته

دخترک پیراهن پوشیده ، سفید. همرنگ پوست بدنش.خیلی بانمک و زیباست  و مطمئنا در این لباس زیباتر هم

شده است.موهای بلندش را دم اسبی بسته. تا مدتی نگاهش می کنم.مردم اطرافم هم! 

به این فکر میکنم که این دختر آنقدر بزرگ شده که نگاه ها را حس کند! که تحسین زیباییش را از نگاه های خیره

به خودش بفهمد.امسال نه حتما سال بعد به سن تکلیف میرسد! بعد راحت قبول میکند که این زیبایی ها را

بپوشاند؟! امروز که این همه قربان صدقه ی زیباییش میروند و موهای بلندش را تحسین می کنند و از

پیراهن های رنگ و وارنگش تعریف می کنند فردا پس فردا میپذرید که حجاب کند؟!معلوم است وقتی شلوارک

میپوشد و تاپ, خواستنی تر می شود و همه ی نگاه ها به سویش,دختر هم که از خدایش است نگاه ها را جلب

کند و خودنمایی کند ولی پس کی باید "با حیایی" را تمرین کند؟!!!

احتمالا  اگر خودش هم قبل تر ها دوست داشته شبیه مادرش گاهی چادر سر کند یا روسری بپوشد زیاد از

این ور و آنور شنیده که "حیف موهایت نیست که بروند زیر روسری" یا اینکه "وقتی بزرگ شدی انقدر اینها را سر

کنی تا خسته شوی" " اه این چیه سرت کردی خیلی زشت شدی " ...

به این فکر می کنم که در این خیابان شلوغ و پر رفت و آمد و با این همه چشم که دنبالش هستند حتما چشم

های ناپاک و حریص هم هست؛ حیف آن دختر که روحش درگیر این نگاه های حریص و آلوده شود ...

لابد  مادرش خیال می کند  حیا و حجاب واکسن است که در سن نه سالگی تزریق می شود  و از آن به بعد

دخترش با حجاب و با حیا می شود!

دخترک از کنارم رد میشود . دست در دست مادر چادری اش. نگاه ها هم به دنبالش ...



بعدن نوشت : "هیس دخترها فریاد نمی زنند" را ببینید . موضوع همین دخترک هاست!

انتظار تلخ

انتظار همیشه امری سخت است.اینکه می گویم همیشه , یعنی فرقی نمیکند منتظر  اتفاق خوب باشی یا

اتفاق بد! ثانیه ها انگار کش می آیند و  تلاش تو هم در این ثانیه های کش دار هیچ فایده ای ندارد.وقتی در

انتظاری آن هم برای یک اتفاق خوب, وجودت ملغمه ای می شود از احساس های خوب و بد.استرس داری

ولی ته دلت خوشحالی. می ترسی ولی امید داری به آینده ! وقتی هم انتظارت به پایان میرسد یک خاطره ی

شیرین میماند برایت.

ولی اتفاق بد ؛ تمام احساس های بد هجوم می آورند سمتت. ثانیه ها کش دار میشوند ولی نمیدانی دعا کنی

که این انتظار به پایان برسد و یا ثانیه ها کش دار تر شوند!!! اینکه بدانی قرار است یک اتفاق خیلی بد بیفتد و از

دست هیچ کس هم کاری بر نمی آید ، بدانی همه ی دکتر ها جوابش کرده اند و امروز و فرداست که دستگاهها

را هم خاموش کنند آن وقت این انتظار حالت فرسایشی دارد و ذره ذره آبت می کند.تمام روزت در فکر و

خیال میگذرد!هرچه خاطرات است از جلوی چشمانت رژه میرود.هرچه خاطرات خوب است.مدام به یاد می آوری

خنده هایش را, مهربانی هایش را, دست و دل بازیش را.اصلا دوست نداری چهره ی این روز های آخرش را به یاد

آوری هر زمانی هم که به یاد می آوری سریع دست به سرشان میکنی.گرچه انگار کامل در ذهنت حک نشده

اند! چون راحت دست به سر میشوند! غصه دار میشوی؛نه تنها برای اتفاق های این چند وقته ؛ برای

بغض های پدرت که نمیتوانی ببینی شان , برای مادر بزرگت که چقدر سخت است مرگ فرزند برایش, برای بچه

هایش که این چند وقته همه ی زندگیشان شده بود مادرشان!غصه ات میگیرد برای همه ی این ها.

هر وقت منتظری , حساس میشوی به صداها ؛صدای موبایل و تلفن... هرکس زنگ بزند گوش هایت تیز

میشود.موبایلم زنگ میخورد.دلم هوری میریزد.جواب میدهم.از یک جایی به بعد دیگر نمیتوانم بغضم را نگه

دارم.انتظار به پایان رسید .این انتظار تلخ با یک پایان تلخ تر تمام میشود...

هنوز مرگش باورم نمیشود.عمه ام را میگویم...

بعدن نوشت: لطف میکنید اگر فاتحه ای بخوانید.