انتظار همیشه امری سخت است.اینکه می گویم همیشه , یعنی فرقی نمیکند منتظر  اتفاق خوب باشی یا

اتفاق بد! ثانیه ها انگار کش می آیند و  تلاش تو هم در این ثانیه های کش دار هیچ فایده ای ندارد.وقتی در

انتظاری آن هم برای یک اتفاق خوب, وجودت ملغمه ای می شود از احساس های خوب و بد.استرس داری

ولی ته دلت خوشحالی. می ترسی ولی امید داری به آینده ! وقتی هم انتظارت به پایان میرسد یک خاطره ی

شیرین میماند برایت.

ولی اتفاق بد ؛ تمام احساس های بد هجوم می آورند سمتت. ثانیه ها کش دار میشوند ولی نمیدانی دعا کنی

که این انتظار به پایان برسد و یا ثانیه ها کش دار تر شوند!!! اینکه بدانی قرار است یک اتفاق خیلی بد بیفتد و از

دست هیچ کس هم کاری بر نمی آید ، بدانی همه ی دکتر ها جوابش کرده اند و امروز و فرداست که دستگاهها

را هم خاموش کنند آن وقت این انتظار حالت فرسایشی دارد و ذره ذره آبت می کند.تمام روزت در فکر و

خیال میگذرد!هرچه خاطرات است از جلوی چشمانت رژه میرود.هرچه خاطرات خوب است.مدام به یاد می آوری

خنده هایش را, مهربانی هایش را, دست و دل بازیش را.اصلا دوست نداری چهره ی این روز های آخرش را به یاد

آوری هر زمانی هم که به یاد می آوری سریع دست به سرشان میکنی.گرچه انگار کامل در ذهنت حک نشده

اند! چون راحت دست به سر میشوند! غصه دار میشوی؛نه تنها برای اتفاق های این چند وقته ؛ برای

بغض های پدرت که نمیتوانی ببینی شان , برای مادر بزرگت که چقدر سخت است مرگ فرزند برایش, برای بچه

هایش که این چند وقته همه ی زندگیشان شده بود مادرشان!غصه ات میگیرد برای همه ی این ها.

هر وقت منتظری , حساس میشوی به صداها ؛صدای موبایل و تلفن... هرکس زنگ بزند گوش هایت تیز

میشود.موبایلم زنگ میخورد.دلم هوری میریزد.جواب میدهم.از یک جایی به بعد دیگر نمیتوانم بغضم را نگه

دارم.انتظار به پایان رسید .این انتظار تلخ با یک پایان تلخ تر تمام میشود...

هنوز مرگش باورم نمیشود.عمه ام را میگویم...

بعدن نوشت: لطف میکنید اگر فاتحه ای بخوانید.