جور دیگر باید دید...

همه ی تلاشش را کرده بود که از سربازی معاف شود.هر راهی که به مغزش می رسید را امتحان کرده بود تا
لباس سربازی را نپوشد.ولی همه ی راه ها بن بست بودند گویا.هیچ کدامشان راه در رو نداشتند! ولی باز هم
همه ی فکرش در معاف شدن بود. میگفت "این موهای من دست نمیخورند؛ من کچل نمیشوم!حالا ببینید."راه
های رفته را چندباره می رفت شاید نتیجه بگیرد؛ به هرکسی که می شناخت و فکر میکرد میتواند کاری بکند رو
انداخته بود؛ سرهنگ فلانی که فامیل دور دورشان بود بارها گفته بود که راهی ندارد و باید سربازی برود.وقتی
همه ی راه ها را چندباره رفت و نتیجه ای نگرفت تقریبا بی خیالش شد ولی همه ی غم دنیا روی دلش
بود،انگار.ولی باز هم همه ی فکرش معافی بود.همه هم میدانستند!دوستانش ، فامیل ، همسایه...
مادرش که مریض شد، باز هم فکرش سربازی اش بود.بعد از چند وقت فهمید به خاطر مریضی مادرش می تواند
معافی بگیرد! مادرش هم می دانست فکر پسرش را.با آن حالش شال و کلاه کرد و رفت دکتر تا معافیش را
بگیرد!همه کارها جور شد.بالاخره به خواسته اش رسید.این همه بالا و پایین کردن نتیجه داد.معافیش را گرفت.
هفته ی بعدش برگه معافیت در دستش بود و برگه ی فوت مادرش در دست دیگرش...
حالا نمیدانست به چه فکر کند! به چیزی که به دست آورده یا آنی که از دست داده!!!
راست میگفت موهایش سرجایش ماندند ولی مادرش، نه ...
امام محمد باقر (ع) : "چه بسا شخص حريص بر امری از امور دنيا ، که بدان دست يافته و باعث نافرجامي و
بدبختی او گرديده است و چه بسا کسی که برای امری از امور آخرت کراهت داشته و بدان رسيده ، ولی به
وسيله آن سعادتمند گرديده است ." بحارالانوار ، دار احياء الترا العربي ، ج 75، ص (166)