تعریف استاد را زیاد شنیده بودم و البته تعریف کلاس هایش را.هر ترم ولی از تعداد کلاس هایی که بر عهده

میگرفتند کمتر میشد و حضورشان کمرنگ تر.این ترم اما، تنها یک کلاس داشتند؛ آن هم کلاسی تقریبا

عمومی.من تقریبا چند هفته از شروعش مطلع شدم.خیلی مشتاق بودم برای نشستن در آن کلاس.

بالاخره شرایط مهیا شد که من هم سر کلاس این استاد بنشینم.کلاس صبح زود برگزار شد و استاد کاملا

سروقت حاضر شد. تلفن زنگ خورد و بدون اینکه جوابی داده شود گوشی روی میز قرار گرفت تا کسی که پشت

خط است صدای استاد را بشنود! از همان ابتدا خاص بودن کلاسش معلوم شد. یک سری مطالب روی تخته

نوشته شد و استاد شروع کردن به شرح آن مطالب.کلاس هر چقدر جلوتر میرفت گوش ها تیزتر میشدند و من

بیشتر میفهمیدم دلیل این همه تعریف ها را.از آن کلاس هایی بود که حتی اگر صبح خیلی زود برگزار شود و تو

شب خوب  نخوابیده باشی ، باز هم تمام حواست به حرفهای استاد است.از آنهایی که اصلا خسته ات

نمیکند.از همان هایی که می گویند "نفس استاد حق است" و چقدر خوب این را درک میکردم. از آن کلاس هایی

که تو ناخود آگاه دست به سینه میشوی و دوست داری دو زانو بنشینی رو به روی استاد.حتی دوساعت کلاس

هم خسته ات نمیکند و تو نمیفهمی چطور این همه زمان گذشته است!

کلاس سر وقت تمام می شود. بیرون که می آیم خیابان خیس است از اولین باران پاییزی.هوا هم مثل من

حالش خوب است.خیلی خوب.باران رحمت الهی.رحمت... رحمان ...رحیم ... رحیم ... حضور در این کلاس

حتما رحیمیت خداست که شامل هر کسی نمیشود!خوش به حال آنهایی که همیشه در این کلاس حضور دارند.

یعنی یک جلسه حضور داشتن باز هم رحیمیت خداست؟!حتی اگر دیگر نتوانی کلاسش را بروی به خاطر بقیه

کلاس هایت؟حتی اگر خیلی خیلی دوست داشته باشی کلاسش را؟!

یاد حرف استاد می افتم :

" انسان همیشه در حال طاعت است.در اطاعت از خداوند باید خلوص داشته باشی پس منیت نباید باشد..."

حتی در آن جاهایی که فکر میکنی خیلی کارت درست است...


اینجا را هم بخوانید