یک نقطه بیش فرق رحیم و رجیم نیست
بعضی از آنهایی که به باطل رفتند:
"شریح" قاضی:شصت سال تمام قاضی کوفه بود.همه هم به او اعتماد داشتند.وقتی ابن زیاد هانی را گرفته
بود و جوانان مذحجی شمشیر به دست آمده بودند تا رییس قبیله شان راببرند ابن زیاد به این فکر میکرد که هنوز
جای پایش در کوفه محکم نشده و اگر هانی را خونی و مالی رها میکرد کارش ساخته بود.یاد شریح قاضی افتاد.
گفت، بیاید و بگوید هانی زنده است.شریح یک لحظه تردید کرد بین خراب شدن رکورد سال های قضاوت و یک
دروغ نه چندان بزرگ، دومی را انتخاب کرد.مذحجی ها به حرفش شک نکردند.
"حجار بن ابجر" رئیس قبیله بود.ابن زیاد صدایش زده بود" آیا میخواهی آل علی دوباره بر کوفه مسلط شوند؟
ومردم آنها را بزرگ بدارند؟"همین یک جمله بس بود.یادش رفت برای مسلم نامه نوشته. یادش رفت که خودش با
مسلم بیعت کرده یادش رفت خودش با پدر ابن زیاد مشکل داشته.حب جاه و مقام همه ی اینها را از یادش برده
بود.
"شبث ابن ربعی" در سپاه دشمن بود ولی از جایش تکان نخورد.هرچه صدایش زدند نرفت.وقتی شنید مسلم به
عوسجه را کشتند گفت"مادرتان به عزایتان بنشیند به کشتن مسلم بن عوسجه ای خوشحال میشوید؟"کسی
پرسید :این شبث پس چرا خودش در سپاه مقابل مسلم است؟خبر نداشت که ابن زیاد او را به گرفتن کنیزهایش
تهدید کرده!خبر نداشت شهوتش باعث شده رو به روی مسلم باشد نه همراهش!
پی نوشت: البته بعضی ها هم بودند که هیچ شکی در تکلیفشان نداشتند ولی آخر سر نتوانستند در سپاه
امام باشند از جمله "طرماح بن عدی بود" از چهره های مشهور صدر اسلام؛که از یاران امام علی محسوب
میشد و در جنگ های آن حضرت حاضر بود.آمده بود که امام را به کوه های اطراف ببرد تا کاروان در امان باشند
ولی وقتی امام را مصمم یافت میخواست آذوقه ای برای خانواده اش ببرد و برگردد ولی دیر رسید غفلت و
بی توجهی به واجب کار دستش داد...
بعضی از آنهایی که به سوی حق رفتند:
"هانی بن عروه" رئیس قبیله مذحج بود.همیشه مواظب قبیله اش بود.هوای همه شان را داشت.وقتی مسلم
به خانه اش رفت تا پناهش دهد گفت " کاش به خانه من نیامده بودی مسلم!"پناهش داد و وقتی ابن زیاد
خواست تا تسلیمش کند قبول نکرد. مشکل اینجا بود که نمیتوانست مهمان نواز نباشد حتی راضی شد
چشمش را روی قبیله اش ببند.گفت نمیتوانم تسلیمش کنم این یک کار را نمیتوانم.
" حر بن یزید ریاحی"در جواب این سخن امام که "مادرت به عزایت بنشیند" عکس العملی نشان نداد اصلا
ادبش نگذاشته بود چیزی بگوید فقط گفت "چه کنم که مادرت فاطمه است؟"بعدها که به سپاه امام پیوست و
امام فرمود" مادرت اسمت را درست انتخاب کرده "یاد آن حرف امام افتاد بعد فکر کرد که مادرت به عزایت بنشیند
آن هم در کربلا و به خاطر کشته شدن در راه حسین حتما دعای خیر بوده...
"جوین بن مالک تیمی"گمان میکرد کارشان به جنگ نمیکشد.فکر کرده بود که کی با پسر پیغمبر میجنگد ؟حساب
کرده بود که میرود و یک چیزی از حکومت میگیرد و برمیگردد. ولی وقتی دید همه چیز جدی شده برگشت. رفت
در سپاه امام.ترس از عاقبت کارش نگذاشته بود ادامه بدهد.
پی نوشت:بعضی ها هم بودند که اصلا به فکر این چیز ها نبودند.اصلا در این وادی ها نبودند.مثل زهیر بن
قین.زهیر دوست نداشت با امام هم مسیر شود.ولی در یک جایی مجبور شد بماند.پیک امام حسین پیغام
آورده بود که حسین بن علی با شما کار دارد با اینکه هیچ میلی به رفتن نداشت ولی با خودش گفت اگر جواب
ندهم آن وقت نمیگویند یکی سراغ زهیر آمده و جوابش را نداده؟مردم داریش نمیگذاشت که نرود.رفت نزد
امام وبا عجله باز گشت در حالی که میگفت میروم تا به حسین بن علی شهید شوم.
مطلب سوم
یک بار دیگر حدیث امام علی و امام صادق را بخوانید.یک بار دیگر بعد از شرح حال این افراد.حالا فکر میکنم
خیلی ملموس تر شده اند برایمان...حالا برایمان عجیب نیست که اخلاق بتواند موجب عزت و ذلت شود!هم در
این دنیا هم در آخرت...