حرفی برای گفتن نیست! این را سکوت می گوید؛ سکوت جمعیت, سکوتی که تا پشت درهای سینما هم ادامه می یابد!

حرفی نمی ماند همه ی حرفها را "الفت" گفته است, حرفهایش فقط دیدنی است...

 


برچسب‌ها: شیار 143

تاريخ : چهارشنبه پنجم آذر 1393 | 19:15 | نویسنده : هانيه.میم |

وبلاگ ها ( غیر از وبلاگ های زرد!!!) یا از نظر مطالب غنی هستند ، بدون توجه به ساختارشان ؛ یا از نظرساختاری و شکلی خوب هستند در حالی که خیلی مطالب جالبی ندارند ؛ و یا دربردارنده ی هر دو اینهایند ؛دسته ی اول به دنبال حرف خوب زدن اند ولی دسته دوم به دنبال خوب حرف زدن! هرسه تایشان هم خوبند ولی مسلما بین این سه گروه ، آخریشان از همه بهتر است.گرچه تعدادشان کم است! درست شبیه فیلم ها! گرچه سعی م بر این بوده که همیشه مطالبم در یکی از این دسته ها قرار بگیرد ولی قضاوت  درباره  این موضوع قطعا به من مربوط نمیشود! موضوعی که به من مربوط میشود "خودم" هستم؛ بدون توجه به وبلاگم!در این چند وقت موضوعات مختلفی پیش آمد که چندبار خواستم وبلاگم را تعطیل کنم!مهم ترینش هم سخت شدن درسهایم و البته شیرین شدنش!دوست دارم حداقل کمی، خیلی کم از حقشان را با درست خواندنشان ادا کنم!به نظرم آمد به جای از اینکه در فضای مجازی وقتم را بگذارم ( که شاید سودی هم نداشته باشد) وقتم را صرف درس خواندن کنم!خواستم وبلاگ را تعطیل کنم ولی دقیقا به خاطر "خودم" نتوانستم!حداقل فعلا نتوانستم خودم را راضی کنم!قطعا ارجحیت با درس هایم است ولی آدم باید حواسش به راجح هم باشد!گرچه کمتر !

خلاصه

هنوز اینجا نفس می کشد گرچه خیلی کند و آهسته ولی با این امید که پیوسته باشد...


موضوعات مرتبط: شخصی نوشت

تاريخ : یکشنبه بیست و پنجم آبان 1393 | 21:24 | نویسنده : هانيه.میم |

دوستی و رفاقت خیلی خوب است.خیلی خوب است به شرط آنکه سرجایش باشد! به موقع باشد! درست باشد! ولی واقعیت این است که ما این روزها دوست داریم همه ی روابطمان ، دوستانه باشد و این اصلا خوب نیست! دوستی با همه ی مزیت هایش بعضی اوقات اصلا خوب نیست!منظورم همان دوستی عرفی خودمان است! به نظرم در جایی که دو نفر از لحاظ جایگاه و رتبه آن هم از نوع معنوی اش ، با هم فرق دارند رفاقت نه تنها که خوب نیست بلکه کیفیت آن رابطه  و حقیقت آن رابطه را خدشه دار میکند. مثلا من اصلا نمیتوانم دوستی  بین معلم و شاگرد را بپذیرم!

اصولا وقتی شخصی می گوید " من با مادرم رفیقم" یا وقتی می گوید " من با پدرم دوستم" باعث میشود بیشتر روی ارتباط با پدر و مادرش حساس شوم! گوش هایم تیز شود برای حرفهایی که  از پدر ومادرش می زند یا حرف هایی که می شنود.دوست دارم  بدانم که این دوستی از چه نوع است.اصولا وقتی شخصی این حرف را می زند به جای اینکه بگویم "چه خوب" سکوت می کنم.شاید دلیلش این باشد که خودم موافق رابطه ی دوستانه بین پدر و مادر و فرزندانشان نیستم! به این خاطر که انسان به طور کلی موجود بی جنبه ای ست! از هر صنف و گروه و مذهبی که باشد! از هر سنی که باشد فرقی نمیکند. بی جنبه در مکان ها و موقعیت های مختلف تعاریف مختلفی هم دارد ؛ ولی اینجا منظور از انسان بی جنبه ، انسانی ست که در سمت افراط است! یعنی از آن جایی که انسان متعادل خیلی کم پیدا میشود و انسان در بیشتر اوقات یا در  طرف افراط است یا تفریط باعث میشود که در این قضیه هم متعادل نباشد! که اتفاقا حرکت به سمت افراط خیلی نرم و آسان جلو میرود! از آن جایی که احساس دوستی توام است با احساس صمیمیت و صمیمیت که زیاد شود توام میشود با احساس راحتی ؛ در نهایت همه ی اینها به بی احترامی یا کم احترامی ختم میشود!خیلی خلاصه اش این میشود که انسان بلد نیست هم با شخصی رفیق باشد هم احترام ش را داشته باشد! آن هم احترامی در حد اعلای خودش! آن هم احترامی که شایسته ی پدرو مادر باشد! مادری که قدردانی از او بدون کمک خداوند ممکن نیست! و پدر و مادری که نباید به آنها اف گفته شود نباید صدایت بالاتر رود حتی به شوخی!

به شخصه از این نوع دوستی ها خیلی می ترسم...

 

بعدن نوشت: خدا رحم کند به پدر و مادرهایی که بچه هایشان آنها را میزنند؛ آنها را به اسم کوچک صدا می زنند ؛ اگر به حرفشان گوش ندهند داد و بیداد راه می اندازند ؛ تمام تصمیمات و رفت و آمدهایشان با تصمیم گیری بچه شان است! همان ها که تلویزیون خانه شان از شبکه پویا تکان نمیخورد... البته خدا بیشتر رحم کند به این بچه ها...

 



تاريخ : یکشنبه بیست و هفتم مهر 1393 | 23:5 | نویسنده : هانيه.میم |

تازه وقتی چند روز پیش برادرم شروع کرد به تعریف کردن از فیلم "دهلیز" یادم آمد  یکی از فیلم هایی که مثلا  در ذهنم سیو کرده بودم که باید ببینمش، دهلیز بود! بعد از دیدن فیلم، واقعا خوشحال شدم از یادآوری برادرم و ناراحت از حواس پرتی خودم!

دهلیز فوق العاده بود! یک فیلم خیلی خوب که با اینکه فیلم کودک نبود ولی یک کودک بیشتر بار فیلم را به دوش میکشید و اتفاقا حرف های شنیدنی زیاد داشت.با اینکه موضوع فیلم یک قضیه حقوقی بود، بیشتر یک فیلم اخلاقی بود و مهمتر اینکه خیلی شبیه به جامعه ی امروز...

ولی جدا از همه اینها ، آنچه دلیل نوشتن این پست بود دو سکانس این فیلم بود.دو سکانسی که  باید با هم دیدشان با هم درکشان کرد...

                                       جایی  که واقعیت جامعه را نشان میدهد

                                                                 و

                   آن جایی که حقیقت اخلاق را می گوید! حتی اگر مخاطب یک بچه باشد...

 

بعدن نوشت :دهلیز را تلویزیون هم نشان داد!خواستم بگویم حتی اگر آن موقع هم ندیدید مثل من، حتما فیلمش را بگیرید و ببینید.



تاريخ : چهارشنبه بیست و سوم مهر 1393 | 21:23 | نویسنده : هانيه.میم |

من برای این در شبکه اجتماعی هستم که فقط با دوستانم حرف بزنم! من فقط برای این دوست دارم در این شبکه ها باشم که گاهی اوقات بتوانیم چهار نفری با دوستان دانشگاهی ام که مشغله کار و درس و مسافت و زندگی نمیگذارد بیشتر همدیگر را ببینیم حرف بزنم.من فقط برای همین اینها را میخواهم! در همین حد نه دوست دارم آدمهای جدید و ناشناس پیدا کنم ؛نه دوست دارم حرف های تکراری را برای ده نفر ارسال کنم و نه عکس ها و کلیپ های تکراری تر را ببینم!من نه این شبکه ها را دوست دارم نه هیچ کدام از  گروه های این شبکه ها را دوست دارم!از این گروه های زنگ تفریح و از هرجا حرف و سخنی و پر کردن اوقات فراغت!من نه تنها این ها را دوست ندارم بلکه از این گروهها حالم به هم میخورد! از همین هایی که ده نفر عضوشان فقط بلدند حرفهای بدون سند و اکثرا خنده دار را که دریافت میکنند برای گروه بفرستند! همین ها که فکر میکنند تنها میشود با لطیفه هایی که مربوط به قومیت های مختلف هست گروه را شاد کرد!همین لطیفه هایی که از شمال تا جنوب همه را شامل میشود ؛همین ها که به جای خنده لج آدم را در می آورد!از همین آدم هایی که مدام دم از کوروش و تمدن ایران و فرهنگ سه هزار ساله میزنند ولی کمی فقط کمی شعور ندارند که ترک و لر و کرد هم جزو همین ایران است؛ جزو همین فرهنگ ایرانی ست؛ جزو عزت ایرانی ست!حالم به هم میخورد از این آدم هایی که مدام ازاین حرفهای "جهان سوم جاییست که"  و  "ایران جاییست که "میزنند ولی نمی فهمد خودش هم جزو همین ایران ست!خودش مثلا جزو سرمایه های کشور است!خودش باید کشورش را بسازد!خودش که زباله ها را میریزد کنار ساحل دریا و جنگل و جوی آب ؛ خودش که قوانین راهنمایی رانندگی را اصلا رعایت نمیکند؛ خودش که وقتی پشت میز مینشیند فقط دنبال فرار کردن از مسئولیت هاست؛ خودش که کم کاری میکند؛ که کار ارباب رجوع را راه نمی اندازد! خودش که سر مردم را کلا ه میگذارد و اسمش را میگذارد زرنگی و می خندد!خودش که برای کالاهای ایرانی تره هم خورد نمیکندو  هر چقدر هم برایش از مزیت های آن جنس ایرانی بگویی آخرش یک نیشخند تحویلت میدهد که "بالاخره ایرانیه" ! حالم از این آدم هایی که مدام ناله میکنند به هم میخورد! همین ها که زندگی کردن بلد نیستند!همین ها که ناتوانی در خرید لوازم آرایش گران قیمت را فقر میدانند؛ همین هایی که ناتوانی یک جوان برای رفتن به دانشگاه آزاد را فقر میدانند و همه را بسیج میکنند برای پول جمع کردن برایش!همین ها که تفریح و گشتن و خوردن را تنها نشان آدمیت می دانند!همین ها که اگر یک روز با دوست هایشان بیرون نروند جیغشان بلند میشود که ماتفریح نداریم! بعد زبانشان دراز است که چرا اوضاعمان بهتر نمیشود! تا لنگ ظهر می خوابند و می گویند کار نیست! تمام وسایل زندگیشان فراهم هست باز هم غر میزنند، باز هم ناراضی اند ،باز هم وقتی به هم میرسند اولین حرفشان اوضاع سخت و طاقت فرسای! زندگی ست!هیچ فنی جز خوردن بلد نیستند و می گویند کار نیست!حالم از این آدم ها به هم میخورد حالم از این آدم هایی که دارند به تعریف انسان یک قید اضافه میکنند! دارند " حیوان ناطق" را  به "حیوان ناطق مجبور" تغیبر می دهند! همین هایی که خودشان دوست ندارند آزاد باشند! هر بلایی که سرشان بیاید را میگذارند به حساب تقدیر و اوضاع نابه سامان، نه بی برنامه گی خودشان!آدم هایی که هر حرفی را، حتی اگر کوچکترین نشانه های های عقلانیت در آن نباشد برای بقیه ارسال میکنند...دوست دارند هر کس هر حرفی زد را باور کنند ؛هرکس هر لباسی را پیشنهاد داد بپوشنند؛ هر کس هر کاری را گفت انجام دهند؛ هرکس هر حرفی زد را حفظ کنند و مثل طوطی به نفر بعد منتقل کنند؛ آدم هایی که فکر نمیکنند!

یک بار باید در برابر حرف های صد من یک غازشان ایستاد و گفت  "آدم اگر آرمان نداشته باشد ؛ اگر ارزشها را نشناسد ؛ اگر انقدر مجبور باشد؛ آدم اگر دلش برای کشورش نتپد؛ باید سرش را بگذارد زمین بمیرد! همین"

 

بعدن نوشت: کشورت در بازی های آسیایی  بدرخشد! نه تنها در بازی های فردی بلکه در بازی های تیمی هم خیلی خوب ظاهر شود.یک روز طلایی برای کشورت باشد. سه طلا در یک روز بگیرد، بعدآدم های گروه های مضحک اجتماعی به جای اینکه تبریک بگویند ، به جای اینکه مدام از این بازی ها حرف بزنند، برای همدیگر "جهان سوم جاییست که" را ارسال می کنند...یک نفر از مازندارن ، یک نفر از آذربایجان، یک نفر از ملایر، مدال طلا بگیرد  پرچم ایران را به اهتزار در آورد همه ی جمعیت به افتخار پرچم ایران از جایشان بلند شوند آن وقت لطیفه های شمالی و لری و ترکی در این گروه ها جولان بدهد...

 


موضوعات مرتبط: اجتماعی نوشت

تاريخ : دوشنبه هفتم مهر 1393 | 21:23 | نویسنده : هانيه.میم |
.: Weblog Themes By VatanSkin :.