تمام...

فکرش را هم نمی کردم اینطور تمام شود!داشتم به موضوعاتی فکر میکردم که خیلی وقت است ذهنم را درگیر کرده; به مقدمه و موخره ; به چگونگی بیان کردنش در فضای مجازی!ولی درست وسط فکرهایم اتفاقی افتاد که تصمیم گرفتم همینجا همه چیز تمام شود!ترجیح دادم  فکرهایم را به آدمهای حقیقی دورم بگویم ترجیح دادم فکرم مشغول آدم های اطرافم باشد ترجیح دادم به مشکل آدمهایی فکر کنم که دیدمشان باهاشان حرف زده ام که روحشان در روحم تاثیر گذاشته.ترجیح دادم فکرم را با آدمهایی به اشتراک بگذارم که میشناسمشان که میشناسند مرا! من ترجیح  دادم به جای اینکه سرم بین مانیتو ر وکیبورد بچرخد بین ورق های کتاب منطق و سیوطی و تحریر و تفسیرم بچرخد...

باید همان چندوقت پیش دل میکندم از اینجا;ولی ماهی را هروقت از آب بگیری تازه است.نوشتن را به پیشنهاد یک دوست شروع کردم حالا هم با تلنگر یک دوست تر تمام ش میکنم...

عاقبت همه مان ختم به خیر شود ان شاالله...

+ نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم اردیبهشت ۱۳۹۴ساعت 17:35  توسط هانيه.میم 

مطالب قدیمی‌تر