فکر کنم از همان زمان که این را نوشتم همه چیز دست به دست هم داد که این اتفاق عملی نشود! یعنی واقعا حتی اگر اینجا در بین موجودات زنده "تنبل" هم می بود زودتر از اینها باید آپ میشد :) ولی خب زندگی گاهی اوقات بر اساس قرار های ما نمیچرخد؛ اتفاقات ( بد، نسبتا بد و خیلی خیلی خوب) برایم افتاد که واقعا نتوانستم به اینجا سر بزنم و در یک شک طولانی ماندم که اینجا را تعطیل کنم یا نه ! آخر هم به نتیجه ی خاصی در این زمینه نرسیدم جز اینکه "دلم نمی آید تعطیلش کنم :) "

 

بعدن نوشت : بعضی مطالب خیلی شیرین و دوست داشتنی و به موقع هستند مثل اینجا



تاريخ : سه شنبه دوازدهم اسفند ۱۳۹۳ | 12:49 | نویسنده : هانيه.میم |

حرفی برای گفتن نیست! این را سکوت می گوید؛ سکوت جمعیت, سکوتی که تا پشت درهای سینما هم ادامه می یابد!

حرفی نمی ماند همه ی حرفها را "الفت" گفته است, حرفهایش فقط دیدنی است...

 



تاريخ : چهارشنبه پنجم آذر ۱۳۹۳ | 19:15 | نویسنده : هانيه.میم |

وبلاگ ها ( غیر از وبلاگ های زرد!!!) یا از نظر مطالب غنی هستند ، بدون توجه به ساختارشان ؛ یا از نظرساختاری و شکلی خوب هستند در حالی که خیلی مطالب جالبی ندارند ؛ و یا دربردارنده ی هر دو اینهایند ؛دسته ی اول به دنبال حرف خوب زدن اند ولی دسته دوم به دنبال خوب حرف زدن! هرسه تایشان هم خوبند ولی مسلما بین این سه گروه ، آخریشان از همه بهتر است.گرچه تعدادشان کم است! درست شبیه فیلم ها! گرچه سعی م بر این بوده که همیشه مطالبم در یکی از این دسته ها قرار بگیرد ولی قضاوت  درباره  این موضوع قطعا به من مربوط نمیشود! موضوعی که به من مربوط میشود "خودم" هستم؛ بدون توجه به وبلاگم!در این چند وقت موضوعات مختلفی پیش آمد که چندبار خواستم وبلاگم را تعطیل کنم!مهم ترینش هم سخت شدن درسهایم و البته شیرین شدنش!دوست دارم حداقل کمی، خیلی کم از حقشان را با درست خواندنشان ادا کنم!به نظرم آمد به جای از اینکه در فضای مجازی وقتم را بگذارم ( که شاید سودی هم نداشته باشد) وقتم را صرف درس خواندن کنم!خواستم وبلاگ را تعطیل کنم ولی دقیقا به خاطر "خودم" نتوانستم!حداقل فعلا نتوانستم خودم را راضی کنم!قطعا ارجحیت با درس هایم است ولی آدم باید حواسش به راجح هم باشد!گرچه کمتر !

خلاصه

هنوز اینجا نفس می کشد گرچه خیلی کند و آهسته ولی با این امید که پیوسته باشد...


موضوعات مرتبط: شخصی نوشت

تاريخ : یکشنبه بیست و پنجم آبان ۱۳۹۳ | 21:24 | نویسنده : هانيه.میم |

دوستی و رفاقت خیلی خوب است.خیلی خوب است به شرط آنکه سرجایش باشد! به موقع باشد! درست باشد! ولی واقعیت این است که ما این روزها دوست داریم همه ی روابطمان ، دوستانه باشد و این اصلا خوب نیست! دوستی با همه ی مزیت هایش بعضی اوقات اصلا خوب نیست!منظورم همان دوستی عرفی خودمان است! به نظرم در جایی که دو نفر از لحاظ جایگاه و رتبه آن هم از نوع معنوی اش ، با هم فرق دارند رفاقت نه تنها که خوب نیست بلکه کیفیت آن رابطه  و حقیقت آن رابطه را خدشه دار میکند. مثلا من اصلا نمیتوانم دوستی  بین معلم و شاگرد را بپذیرم!

اصولا وقتی شخصی می گوید " من با مادرم رفیقم" یا وقتی می گوید " من با پدرم دوستم" باعث میشود بیشتر روی ارتباط با پدر و مادرش حساس شوم! گوش هایم تیز شود برای حرفهایی که  از پدر ومادرش می زند یا حرف هایی که می شنود.دوست دارم  بدانم که این دوستی از چه نوع است.اصولا وقتی شخصی این حرف را می زند به جای اینکه بگویم "چه خوب" سکوت می کنم.شاید دلیلش این باشد که خودم موافق رابطه ی دوستانه بین پدر و مادر و فرزندانشان نیستم! به این خاطر که انسان به طور کلی موجود بی جنبه ای ست! از هر صنف و گروه و مذهبی که باشد! از هر سنی که باشد فرقی نمیکند. بی جنبه در مکان ها و موقعیت های مختلف تعاریف مختلفی هم دارد ؛ ولی اینجا منظور از انسان بی جنبه ، انسانی ست که در سمت افراط است! یعنی از آن جایی که انسان متعادل خیلی کم پیدا میشود و انسان در بیشتر اوقات یا در  طرف افراط است یا تفریط باعث میشود که در این قضیه هم متعادل نباشد! که اتفاقا حرکت به سمت افراط خیلی نرم و آسان جلو میرود! از آن جایی که احساس دوستی توام است با احساس صمیمیت و صمیمیت که زیاد شود توام میشود با احساس راحتی ؛ در نهایت همه ی اینها به بی احترامی یا کم احترامی ختم میشود!خیلی خلاصه اش این میشود که انسان بلد نیست هم با شخصی رفیق باشد هم احترام ش را داشته باشد! آن هم احترامی در حد اعلای خودش! آن هم احترامی که شایسته ی پدرو مادر باشد! مادری که قدردانی از او بدون کمک خداوند ممکن نیست! و پدر و مادری که نباید به آنها اف گفته شود نباید صدایت بالاتر رود حتی به شوخی!

به شخصه از این نوع دوستی ها خیلی می ترسم...

 

بعدن نوشت: خدا رحم کند به پدر و مادرهایی که بچه هایشان آنها را میزنند؛ آنها را به اسم کوچک صدا می زنند ؛ اگر به حرفشان گوش ندهند داد و بیداد راه می اندازند ؛ تمام تصمیمات و رفت و آمدهایشان با تصمیم گیری بچه شان است! همان ها که تلویزیون خانه شان از شبکه پویا تکان نمیخورد... البته خدا بیشتر رحم کند به این بچه ها...

 



تاريخ : یکشنبه بیست و هفتم مهر ۱۳۹۳ | 23:5 | نویسنده : هانيه.میم |

تازه وقتی چند روز پیش برادرم شروع کرد به تعریف کردن از فیلم "دهلیز" یادم آمد  یکی از فیلم هایی که مثلا  در ذهنم سیو کرده بودم که باید ببینمش، دهلیز بود! بعد از دیدن فیلم، واقعا خوشحال شدم از یادآوری برادرم و ناراحت از حواس پرتی خودم!

دهلیز فوق العاده بود! یک فیلم خیلی خوب که با اینکه فیلم کودک نبود ولی یک کودک بیشتر بار فیلم را به دوش میکشید و اتفاقا حرف های شنیدنی زیاد داشت.با اینکه موضوع فیلم یک قضیه حقوقی بود، بیشتر یک فیلم اخلاقی بود و مهمتر اینکه خیلی شبیه به جامعه ی امروز...

ولی جدا از همه اینها ، آنچه دلیل نوشتن این پست بود دو سکانس این فیلم بود.دو سکانسی که  باید با هم دیدشان با هم درکشان کرد...

                                       جایی  که واقعیت جامعه را نشان میدهد

                                                                 و

                   آن جایی که حقیقت اخلاق را می گوید! حتی اگر مخاطب یک بچه باشد...

 

بعدن نوشت :دهلیز را تلویزیون هم نشان داد!خواستم بگویم حتی اگر آن موقع هم ندیدید مثل من، حتما فیلمش را بگیرید و ببینید.



تاريخ : چهارشنبه بیست و سوم مهر ۱۳۹۳ | 21:23 | نویسنده : هانيه.میم |
.: Weblog Themes By VatanSkin :.